تبريز از شهرهای باستانی جهان

شهري به قدمت ٣٥٠٠ سال

ايران يكي از مهدهاي تمدن خيز جهان باستان محسوب مي گردد. اين سرزمين به علت قدمت تاريخي و تمدن هاي موجود آن، اهميت بسزايي براي فرهنگ بشري دارد. تمدن هاي ايلام، شهر سوخته، حسنلو،… نمونه اي از تمدن هاي ديرينه و پربار اين منطقه از جهان به شمار مي روند كه رازهاي اين تمدن ها به كمك باستان شناسان خارجي و ايراني تا حدودي براي جهان علم آشكار شده و سعي و كوشش براي شناسايي كامل آنها امروزه نيز ادامه داشته و از مباحث جدي دانشمندان به شمار مي رود.
يكي ديگر از اين مناطق تاريخي و باستاني ايران، شهر تبريز است كه تا اين اواخر از قدمت آن اطلاع دقيقي در دست نبود و لذا سخنان ضد و نقيضي در مورد سابقه آن مطرح مي شد، اما كشف آثاري از دوران باستان در مركز اين شهر ]اطراف گؤي مچيد= مسجد كبود[ توجه باستان شناسان را به اين منطقه از آذربايجان معطوف كرده و اين شهر را در رده يكي از قديمي ترين شهرهاي جهان، درآورده است. لازم به تذكر است كه قبل از اين كشفيات، تاريخ تبريز آن چنان روشن نبود و تنها دليل بر وجود اين شهر در دوره باستان، كتيبه سارگن دوم، پادشاه آشوري ٧١٤) ق.م( و برخي اطلاعات جسته و گريخته بود، اما يافته هاي گوي مسجد دنياي پررمز و رازي را در مقابل چشم محققان گشوده است. اين حفريات كه تاكنون در چند مرحله انجام گرفته، منجر به كشف چندين گور باستاني با ابزارهاي مختلف در اطراف اين مسجد تاريخي گرديده است. در اين زمينه دكتر نوبري استاد دانشگاه تربيت مدرس تهران و سرپرست گروه باستان شناسي مستقر در اطراف ]مسجد كبود[ در پايان مرحله دوم حفريات به خبرنگار روزنامه همشهري )مورخه دوشنبه ٢٥ مهر (١٣٧٩ مي گويد: از سال گذشته [١٣٧٨] تاكنون ٤٧ قبر متعلق به هزاره اول پيش از ميلاد در محوطه اي به وسعت ٢٠٠ متر مربع مورد كاوش قرار گرفته است، از اين گورها مواد فرهنگي گوناگون از جمله ظروف سفالي خاكستري و نخودي، اشيائ مفرغي، وسايل تزئيني نظير سنجاق سر، النگو و… به دست آمده كه برخي از آنها در زمره آثار منحصر به فردي مي باشد كه تاكنون در هيچ كجاي ايران يافت نشده است.
در مورد هويت صاحبان اين تمدن كهن، يكي از كارشناسان باستان شناسي مستقر در اطراف گوي مسجد در مصاحبه با روزنامه رسالت )مورخه شنبه ١ خرداد، ١٣٧٨ ويژه نامه آذربايجان شرقي…( معتقد است كه وجود سفال نخودي در كنار اجساد نشان دهنده اين نكته است كه فرهنگ بومي منطقه و صنعت آن دوران مبتني بر همين نوع سفال بوده است اما بوميان منطقه چه كساني بودند؟ اين سؤالي است كه تاكنون از طرف باستان شناسان بدان پاسخ روشني داده نشده است و شايد با اطلاعات به دست آمده و با نظر كارشناسان، بعدها اين مهم تا حدودي روشن شود. در مورد اقوام و بوميان منطقه در دوران باستان، دكتر زرين كوب در كتاب تاريخ در ترازو ص ١٧٠ مي نويسد: تاريخ ايران نه از عهد كوروش و حتي دياكو آغاز مي شود و نه حتي از عهد ورود آرياها به فلات و يا دوران جدايي ايراني ها از هندي ها، گذشته از تاريخ خود آرياهاي ايران، تاريخ اقوام و نژادهايي هم كه قبل از مهاجرت آرياها در اين سرزمين فلات گونه مي زيسته اند، امروز از پرتو كلنگ معجزه گر باستان شناسان مكشوف است… آنچه در سيلك و حسنلو ]در آذربايجان[ نيز به دست آمده است ادامه اين تمدن هاي بدوي و كهنسال را در زمان هاي قبل از ورود آرياها نشان مي دهد. لازم به ذكر است كه در دوران باستان، دولت هايي نظير اورارتو و مانا در منطقه آذربايجان حضور داشته اند.از مسايل قابل تامل در مورد اين بوميان منطقه، باور و اعتقادات اين اقوام باستاني است و آن اعتقاد به حيات مجدد پس از مرگ است، زيرا طرز قرار گرفتن اجساد به شكل چمباتمه اي، با نحوه استقرار جنيني در شكم مادر، كه در اين حفريات به دست آمده، حكايت از آن دارد كه ساكنان باستاني تبريز، معتقد به حيات دوباره بعد از مرگ بوده اند كه ظروف همراه با غذا در كنار اين اجساد، تاييد كننده اين نظر است.
گفتني است كه در تابستان سال١٣٨١ فصل جديد كاوش باستان شناختي در محوطه باستاني گؤي مچيد ]مسجد كبود[ تبريز، آغاز و بعد از چند هفته فعاليت، به كار خود پايان داد، در اين فصل، باستان شناسان به دنبال پاسخگويي به ابهامات موجود درباره اين گورستان باستاني از جمله وابستگي هاي قومي و ارتباطي اقوام ساكن در ٣٥٠٠ سال پيش و چگونگي شكل گيري فرهنگ منطقه بودند. دكتر نوبري، استاد دانشگاه تربيت مدرس تهران، در اين زمينه در مصاحبه با روزنامه آفتاب يزد، سه شنبه ٢٩ مرداد ١٣٨١ مي گويد: طي سه فصل حفاري در محوطه باستاني مسجد كبود،

باستان شناسان در عمقي نزديك به ١٠ متر پائين تر از سطح خيابان به ٨٨ گور باستاني دست يافتند. تمامي اسكلت هاي اين قبور به صورت جنيني با چمباتمه اي در جهت شرق به غرب دفن شده و احتمال مي رود تا با بررسي كميت و كيفيت سفالينه ها و مواد فرهنگي از جمله جنس، فرم و نقوش آنها، بتوان وابستگي هاي قومي و ارتباطي اقوام ساكن در تبريز ٣٥٠٠ سال پيش را شناسايي كرد و بالاخره اين كه سرپرست حفاري در مصاحبه با يكي از روزنامه هاي محلي از پايان يافتن چهارمين فصل كاوش در اطراف اين مسجد باستاني خبر داده در مورد كشفيات جديد به مقدار زيادي اشياي مفرغي، استخواني و نيز سفال كه از كاوش قبور به دست آمده، اشاره كرده و اعلام مي كند كه هنوز آثار زيادي در محوطه مسجد كبود نهفته است كه اميد مي رود در فصل هاي بعدي كاوش ها، از دل خاك بيرون آورده شود. به هرحال حفريات باستان شناسي مسجد كبود نشان مي دهد كه تبريز يكي از شهرهاي تاريخي جهان است، شهري كه به علت عدم كاوش هاي علمي، تا اين اواخر قدمت آن زياد روشن نبود، لذا راجع به آن افسانه سرايي هاي زيادي مي شد. اميد است كه با تلاش هاي بي وقفه مسئولين امر، اين حفريات شتاب بيشتري بيابد و در نقاط ديگر اين شهر تاريخي نيز، عمليات باستان شناسي انجام گيرد تا قدمت اين شهر باستاني و اسرار تمدن آن به طور علمي و دقيق براي جهان علم آشكار شود.
نشريه: همشهري،شماره نشریه: 26/5/83
مجيد رضازاد عموزين الديني

32 نظرات
  1. بابک پاکدامن سردرود می گوید

    دانستن داستان (تاریخ) و کیستی (هویّت) خود یک کار بایسته است، و مردمی که به درستی خود را نشناسند و داستان خود را ندانند، چون رستم و سهراب به جان خود خواهند افتاد و سرانجام انگشت پشیمانی بر دهان خواهند نهاد که چه کردند؟ مردم باید زبان و فرهنگ و داستان و کیستی خود را بدانند. هیچ چیزی را بی اندیشه و بی چیم (دلیل) نپدیرند (نپذیرند) و پندار، گفتار و کردار نیک داشته باشند. مردمی که گرفتار نان شب بشوند و تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا، اندیشیدن نتوانند کرد و دستمایه بیگانگان و بیگانه پرستان خواهند بود و یا جان هم میهنان خود را به نادانی خواهند گرفت، و یا خود را جانسپار آز و بهره کشی بیگانگان و بیگانه پرستان خواهند کرد، که هر دو مایه رنجش است که ما همه مردمانیم و پیوسته باید نیکخواه هم باشیم. ما نه مغول هستیم، نه تورک! و آنان ایز (حتّی) اگر هم پیشرفته بودند و یا باشند، ما زبانمان پارسی پهلوی بوده است و زبان و نژادمان نه تورکی و نه مغولی است، ما آریایی هستیم و زبانمان پارسی پهلوی بوده است. خواهش می کنم پیش از زبان به ناسزا گشودن، سخنان و چیم های (دلایل) مرا بخوانید و بیندیشید و اگر نادرست یافتید، مرا نیز روشن فرمایید. اگر بیگانگان تاختند و کشتند و سوزاندند و جا خوش کردند و سال ها و سده ها ماندند، زبان مادری ما را به زور دگرگون کردند و به عربی، و تورکی (مغولی) سخن گفتیم، ما بیگانه نشدیم، ما گرفتار بیگانه شدیم (چون زبان های اسپانیایی، پرتغالی، فرانسوی و انگلیسی در آمریکای جنوبی و شمالی و استرالیا و آفریقا). سخن دیگر این که، ایز (حتّی) اگر به پندار نادرست، ما مغول بودیم، جای سرفرازی ندارد که کاری دیگر از کشتن و سوزاندن و ددخویی با مردمان گیتی از چین تا لهستان نکردند. باید خود را شناخت وگرنه دستمایه نه تنها بیگانگان و بیگانه پرستان، که دستخوش این گونه اندیشه های ناپخته و نامردمی نیز خواهیم شد.

  2. بابک پاکدامن سردرود می گوید

    با درود بر همه شما هم میهنان گرامی، خواهشمند است تنها به دشنام دادن و ناسزا گفتن و یا پافشاری بر رای خود نپردازید. همه شما در گام نخست مردم (انسان) هستید، پس به همدیگر ارج بنهید. خواهش می کنم نوشته های مرا بخوانید و نیک بیندیشید که آیا سخن من نادرست است یا درست؟ روشن است که در زمان های پیشتر نیز مردمانی در ایران و در آدورپایگان (آذربایجان پس از تاخت اعراب) نیز می زیسته اند، با این همه نام های روستاگ های (شهرهای) داستانیگ (تاریخی) آدورپایگان، ایز (حتّی) نام های پیشینی که ما می شناسیم، نیز بیشتر به زبان پارسیگ پهلَویگ (پارسی پهلوی) هستند که پیشتر برایتان نوشته ام. یادتان باشد که ووروبرشتیگان (اروپاییان) با آن که دین و زبان و نژادهای گوناگون و جنگ های گیهانیگ (جهانی) نیز داشته اند، ایز (حتّی) پیش از همبستگی کشورهای ووروبرشتیگ (اروپایی) نیز با هم به دوستی و یکپارچگی رسیده بودند، به گونه ای که شما می توانستید در آلمان بسر ببرید و از آن سوی خیابان (هلند) پنیر بخرید و از آن سوی دیگر نامه خود را بَرید (پُست) نمایید. چرا ما ایرانیان این چنین نادان باشیم و به هم ناسزا بگوییم؟!!! یادتان باشد بیگانگان بدخواه ایران و ایرانیان دوست دارند با داستان سازی (تاریخ سازی) و نا آگاهی ما ایرانیان را از یکپارچگی و مهرورزی به همدیگر بازدارند، به جان هم بیندازند، و ایرانیان ایرانخواه و میهن دوست را با مهره هایی که بیشتر بر مردمان جایی از ایران زمین ارج می نهند، ناتوان نمایند. مردم آدورپایگان و دیگر جاهای ایران بزرگ بیدار باشند که فریفته تک رنگ ها و تک زبان ها (آن هم زبان ها و رنگ های به یادگار مانده از یورش ترکان مغول و عثمان و اعراب) نشوند و با مهرورزی و نیک خواهی به ایران و آینده خود و فرزندانشان در جای جای ایران بیندیشند. ما در درازای سَدَگ (قرن) پیش، بخشی به اندازه شاید بزرگ تر از کیشور (قارّه) ووروبرشت (اروپا) را از خاک میهنمان را دست دادیم و بیگانگان پیوسته از درون و از ناآگاهی مردمان بهره ها جستند و بردند. آستانگ (آستانه) در کازاگستان (قزاقستان)، دربند (در روسیه)، اَران (آذربایجان؟) فرای رود ارس، گرجستان، ترکمنستان، بخش هایی از ترکیه (روستاگ هایی چون ویرانشهر، افشین، و …) و کویت، بخش میان رودان آراگ/ ایرَک (عراق کنونی) که تیسپون پایتخت اشکانیان و ساسانیان، بغداد، گلولا (جلولا) و خانگین (خانقین) در آن هستند، بخشی از پاکستان، افغانستان، تاجیکستان، بحرین، و ارمنستان را از مام میهن جدا کرده اند. بیگانگان هنوز به جدا کردن سیستان و بلوچستان، آدورپایگان، خوزستان، گردستان (کردستان پس از تاخت اعراب)، گیلان، مازندران، گرگان، و هوراسان (خراسان: مشرق) می اندیشند و می خواهند چون اعراب افشین را بر پاپک بشورانند و امیرکبیر را به تیغ و دست ایرانی از پای دربیاورند و خون ستارخان و باقرخان ایرانخواه را به دست ایرانی دگرباره بر خاک ایران بریزند. ایرانیان و مردمان گرامی به هوش باشید، هر آن کس که ما را خوش آواز و خوش رنگ و بال خواند و بر دیگری برتری داد و یا از دیگری جدا خواند و یا جدا خواست و این زبان و آن زبان کرد، شاید همان روباهی باشد که چشم آز (طمع) بر تکه پنیر ناچیزی دوخته است که پس از این همه دزدی و چپاول بر دهانمان داریم، و باید نیک بیندیشیم که دهان را نابهنگام باز کردن و چشم را نابهنگام بستن سزاوار ما ایرانیان در جای جای میهنمان نیست که خروس نیستیم که فریب خورده روباه انگلیس و روسیه شویم، و نادان نیستیم که به دنبال کسانی باشیم که یا پدرانشان گل کاشتند و جوانان مام میهن را فریفتند و به نابودی کشاندند، و یا خودشان هنوز بی هیچ شرمساری، گل جدایی می کارند، چون می دانند که از نگاه یک مردم میهن دوست فریبکاری بیش نیستند، پس به ناچار چون روباهی زبان چرب بر ستایش زبان مادری و قومیت/ ملّیّت دروغین/ نادانسته ای می گشایند تا شاید مردمی را بفریبند و خود را راهبر و روشن نشان دهند و سوار دوش (نه جان و داشته های) جوانان کنند. این گونه می خواهند که ما ایرانیان را جدا جدا کنند و از فدراسیون و فدرال و قومیت و ملیت و زبان سخن می رانند. مگر ما ایرانیان داستان و فرهنگ جدا جدایی داریم؟ نه! پس به هم ارج بنهیم و خوب بیندیشیم و به هم مهر بورزیم، و به هم دشنام ندهیم و ناسزا نگوییم. شاد و تندرست و پیروز باشید.

  3. بابک پاکدامن سردرود می گوید

    هشت چیم (دلیل) برای پارسی پهلوی بودن زبان مادری راستین مردم آدورپایگان (آذربایجان)
    این هشت چیم در زیر آورده می¬شوند:
    1. نخست به خودمان خوب بنگریم: ما آدورپایگانیان نه مانند مغول¬ها از نژاد زرد و زردپوستیم، و نه چشمان باریک و کشیده ای مانند آنان داریم و گیسوان مردم آدورپایگان نیز مانند گیسوان نژاد مغول بلند و باریک نیست. زبان مغول ها زبان ترکی است و پایتخت مغولستان نیز نامی ترکی دارد اولان باتور/ باتیر با شنزار بودن زمین های آن بخش و فرو رفتن در شنزار در پیوند است. به نَخشَگ (نقشه) نگاه کنید، جای سم اسبان مغول ها را از مغولستان تا بالای دریای خزر و بالای کوه های قفقاز خواهید دید که با نام های مغولی و ترکی یافتنی و روشن هستند.
    2. به نام این کوست (منطقه) بنگرید: آدور، آدَر یا آذَر پس از یورش تازیان مسلمان همان واژه پارسی پهلوی با چیم (معنی) آتش است و پایگان با چیم پایَگ ها دارای چیم جایگاه ها است. چون در این سرزمین آتشکده های بسیار بوده است از این رو نام این جا نیز آدورپایگان گذاشته شده است که به سخنی نامی، شاید زادگاه زرتشت سپیناگ (مقدّس) نیز بوده است و آتشکده آذرگُشَسپ نیز در همین کوست ساخته شده و فروزان بود.
    3. به نام کوه ها و رودخانه ها بنگرید:
    کوهستان سَگَند/ سَهَند- که پس از یورش تازیان سَهَند نامیده می شود دارای چیم (معنی) نستوه و استوار است که گویی جانی چون سگ دارد که اندر آن جای گرفته است. سگ نماد هفت جان داشتن و نستوهی و پایداری است که پسوند -َند با چیم اندر در نامگذاری این کوه به کار گرفته شده است.
    کوهستان ساوالان- نیز نامی پارسی پهلوی دارد: ساو همان باج و خراج است که در ایران بزرگ که بخشی از کازاگستان (قزاقستان)، تاجیکستان، گرجستان، ارمنستان، چین، افغانستان، پاکستان، بخشی از روسیه (مانند شهر دربند “دربند”)، بخشی از ترکیه، بخشی از آراگ (عراق)، کویت، امارات متحده، عمان، و بحرین را در بر می گرفت بسیار انباشته می شد و پشته می گشت. ساوال نامی با همین چیم آی (یعنی) پشته است و “ان” برای نشان دادن هستی چندین پشته بزرگ و بلند در این کوهستان به کار برده شده است.
    رود اَراز/ اَرَس: نیز نامی پارسی پهلوی دارد. راز چیزی پنهان است و پیشوند “اَ” با چیم “نَه” به آن افزوده شده است که آشکار و نمایان بودن این رودخانه همیشگی و پاینده و پُرآب را در ماه های سرد و گرم سال در دشت مُغان نشان بدهد.
    دشت مُغان- نیز نامی پارسی پهلوی دارد. مُغ دارای چیم مُخ، و دانشمند است و به دانایان زرتشتی گفته می شد.
    4. نام های شهرهای کهن و داستانیگ (تاریخی) آدورپایگان نیز به پارسی پهلوی هستند:
    تاوریژ/ تاوریز/ تابریز/ تبریز- در میان کوه ها در دره ای جای دارد که دسترسی به آن دشوار بود و تاب و تاو می ستاند و چون دژی چیهریگ (طبیعی) بود که در نزدیکی آن روستای اَمَند نیز اردوگاه ارتش بوده است. واژه “اَم” چیم “نیرو و توان” را دارد و در واژه اَماوَند آی (یعنی) “توانمند و نیرومند” نیز کاربرد دارد، که به پسوند -َند چسبیده است.
    اَرداویل/ اردبیل- نیز از دو واژه “اَردا” و “ویل” ساخته شده است. “اَردا” در نام اردشیر پاپکان پادشاه توانمند ساسانی نیز به کار رفته است. اَرد دارای چیم “به راستی” بوده و نام الهه¬ای در ایران کهن بوده است. “ویل” همان روستاگ و شهر است. شهر راستین، و شاید شهر شیر، جانوری نماد دلاوری و توانمندی.
    هِرومیا/ ارومیا/ارومیه: هرومیا نزدیک به امپراتوری روم شرقی بوده است و هنوز بازمانده های داستانیگ (تاریخی) آن در ترکیه و سوریه یافته می شوند. از این رو شاید به نام دروازه ایران به آن جا نامگذاری شده است.
    خوی- واژه پارسی پهلوی با چیم آب بیرون آمده از پیکر است یا همان عرََق، که با آبهوای گرمسیری آن نیز سازگاری دارد.
    خ اُو/ خی اَو/ خیاو/ مشکین شهر- خی اُ در زبان پارسی پهلوی دارای چیم “خوش آب” یا “دارای آب خوب و گوارا” است. خیاو نیز دارای چیم “چادر” است که شاید به جایگاه تابستان گذرانی مردمان دامپرور و کوچنده برمی گردد. مشکین شهر نیز نام نوین این شهر است.
    بوناب/بُناب/بِناب- نام پارسی پهلوی است با چیم جایگاهی که آب زیرزمینی دارد. بِن/ بُن/ بون در واژه پارسی پهلوی به چیم ته و ریشه و بیخ است و به گونه بِن نیز ایز (حتّی) در شوشتر در استان خوزستان گفته می¬شود، همچنان که در آدورپایگان نیز همین گونه نیز خوانده می¬شود. آب که همان آب است و چنان روشن است که دیگر جایی برای سخن بیشتر ندارد.
    مَرَند- نام پارسی پهلوی دارد: مَر در زبان پارسی پهلوی چیم¬های بسیاری دارد. مَر با چیم “آدم بد و جانی” و نیز “محاسبه” در نامگذاری این شهر به کار رفته است. شاید با رخداد زمین لرزه¬ای آدمی جانی در آن جا فرو رفته و زیر آوار و خاک مانده و مرده است، و شاید این شهر پس از این زمین لرزه با محاسبات مهندسی آن زمان از نو بنیاد نهاده شده است. واژه “مَر” و پسوند “-َند: اندر، در، درون” در این نام به کار برده شده¬اند.
    مَراگاگ/ مَراگَگ/ ماراغا/ مراغه- ماراگاگ بر پایه دستور زبان پارسی پهلوی دارای چیم “حسّاس کننده و باهوش کننده” است و مَراگَگ نیز “ابزاری برای حسّاس و باهوش کردن” می باشد. چنین بر می آید که این شهر مانند پاسگاه و جایگاه پاسبانی و آگاهی رسانی بوده است که با هستی دژهای بسیار در آن جا نیز درستی این رای روشن می شود.
    گولپا/ گُلپا/ جولفا/ جُلفا- این شهر کهن نیز که در دامنه کوه جای گرفته است نامی پارسی پهلوی دارد که پس از یورش تازیان به ریخت جولفا/ جُلفا درآمده است. گلپا که در زبان پارسی پهلوی گولپا هم خوانده می¬شود شهری مانند “گلپا”یگان نام داشته است که “پایگان” آن در آدورپایگان نیز جای گرفته است.
    سراو/ سراب- نام این روستاگ (شهر) کهن نیز به زبان پارسی پهلوی بوده و از دو واژه سَر و او/ آب ساخته شده است.
    هشترود/ سَراسکند/ آذَران- نام‌هایی چون آذران نیز در سالهای ۱۳۵۵ الی ۱۳۵۷ بر این شهر گذاشته‌اند اما شهر هشترود از دیرینه و قبل و اصالتاً حدود یک قرن پیش بنام سراسکانرود شناخته شده که در لغت به معنای سر و کان، رود می‌باشند. هشترود از ریشه کلمات فارسی پهلوی (اشتا رود) به معنی رود مقدس است و نام قدیمش سراسکند حکایت همان رود با آب زندگی بخشی است که اسکندر معروف در پی آن بود و محل اصلاحا قلعه ضحاک یک نیایشگاه میترایی می‌باشد.
    دهخوارَگان/ توفارگان/ آذرشهر- همه این نام ها نیز پارسی پهلوی هستند، خوارَگ در زبان پارسی پهلوی دارای چیم “آشامیدنی” است که با هستی رود و بونخان های (منابع) آب در این شهر همخوانی دارد.
    میانگ/ میانه/ میانا/ میاناگ- واژه ای پارسی پهلوی است که در نامیدن شهر میانه نیز به کار گرفته شده است. با خوانش میانا نیز باز واژه پارسی پهلوی است که دارای چیم “نیم کننده” است.
    سراو/ سراب- از دو واژه سَر و او/ آب ساخته شده که هر دو واژه پارسی پهلوی هستند. نام همانندی نیز در سیستان و بلوچستان هست، نام روستاگ (شهر) سَراوان که از سَر و اوان با چیم آبان (گرد شده واژه آب) ساخته شده است که هر دو واژگانی پارسی پهلوی هستند.
    هوراند- نام این کوست (منطقه) نیز نامی پارسی پهلوی ساخته شده از هور (خورشید) و اند (-َند، کوتاه شده¬ی اَندَر: در) است که شاید به چیم (معنی) سرزمین خورشید باشد. باید دانست که نام خُراسان نیز در ایران کهن هوراسان بوده است که هور به چیم خورشید و آسان به چیم آینده است و هوراسان رویهمرفته دارای چیم خاوَر (به زبان عربی: شرق، مشرق) می¬باشد.
    5. به فرهنگ و جشن های آدورپایگان بنگرید: جشن نوروز، جشن های ماهیانه مهرگان و …، شب یلدا، چهارشنبه سوری (واژه پارسی پهلوی) همه جشن های آیینی همه ما ایرانیان هستند که از زمان پیشدادیان تا به امروز در رویایی با برخی دشواری ها در برخی زمان ها همچنان بر پا شده و می شوند. این جشن ها نشانه ایرانشهری بودن هستند و در دیگر سرزمین های جدا کرده شده نیز هنوز ارج خود را دارند و برپا می شوند، گو این که برخی کشورداران بیگانه از نادانی می کوشند برپایی آن ها بازداری کنند.
    6. به بزرگان آدورپایگان و زندگی آنان بنگرید: پاپک (بابک) خُررَمدین جان خود را برای پاسداری از ناموس مام میهن از دست داد و خود نامی پارسی پهلوی دارد. اگر با نام پاپک یا بابک نیز بازی ها شود و “بایبیک” بخوانند، با واژگان پارسی خررم و دین چه کار می شود کرد که هر دو پارسی پهلوی هستند. خررم واژه است که در نام شهر پارسی خررم آباد هم به کار گرفته شده است و دین واژه ای از بُن “دادن” است که به زبان عربی نیزاه یافته است. پاپک و افشین از هوراسان (خراسان) به تنهایی در آتشکده¬ای با هم سخن گفتند، زبان پاپک که فرزند دلیر یک روغن¬فروش کور و نابینا بود، اگر پارسی پهلوی نبود، چه بود؟ که توانست با افشین میهن فروش سخن بگوید و سخن بشنود؟ نام افشین نیز واژه¬ای پارسی پهلوی از بن “افشاندن” است که زبان او را به خوبی نشان می دهد. ستارخان سردار ملی و باقرخان سالار ملی خیزش مشروطه خواهی نیز نه برای تنها آدورپایگان که برای ایران و ایرانخواهی جان خود را پیشکش مردم کشورشان نمودند. به نوشته ها و چکامگان (اشعار) چکامگ سرایان بزرگ آدورپایگان، سنایی، نسیمی، نظامی گنجوی، شروانی خاقانی، پروین اعتصامی و شهریار بنگرید که از گذشته تا این زمان به فارسی مهر ورزیده و چکامگ سروده اند. اگر آنان ترک بودند به زبان مادری خود می سرودند. سخن درست این است که این چکامه سرایان کوشیده¬اند که داستان (تاریخ) راستین مردم آدورپایگان و شکوه و بزرگی ایران آریایی کهن را در یاد مردم آدورپایگان زنده نگه دارند. این مُخ¬های زنده، هُشیار و بیدار که در آن زمان هَنایَگان (تاثیرات) یورش بیگانگان تازی و مغول و عثمانی و روسی و انگلیسی را دیده بودند، نه به دنبال زر و سیم درباریان زمان خود و که در پی آگاه کردن مردم از گذشته، زبان و داستان (تاریخ) سرزمینشان بودند.
    7. به پول ها و دیگر نشانه های داستانیگ به جای مانده بنگرید: به موزه های داستان (تاریخ) ایران بروید، پول های کهن پیدا شده از آدورپایگان دارای کیش (خطّ) پارسی پهلوی هستند. زبان پارسی پهلوی چیزی بی ریشه و بی پایه نیست، هنوز با هزار زخم در جان از یورش و چیرگی چند سده ای بیگانگان تازی و مغول تیموری و چنگیزی و عثمانی و روسی و انگلیسی، زنده است و چشم به ما ایرانیان میهن دوست و با فرهنگ دوخته است که به یاریش بشتابیم. به روش ساخت دژهایی چون دژ پاپک و معماری آن ها در آدورپایگان بنگرید که نه تنها در آدورپایگان هر دو سوی رود اراز، که در شهر “دربند” دربندِ روس ها در روسیه امروزی نیز از زمان ساسانیان به جای مانده اند و معماری ساسانی دارند.
    8. به فراسوی مرزهای کنونی ایران گرامیمان بنگرید: شهرهای ایرانی با نام های پارسی پهلوی هنوز نمایان هستند و ققنوس خفته ایران زمین بزرگ را نشان می دهند که چشم به همه ما ایرانشهریان دانا و آگاه و دلیر دوخته است که به یاری مام میهنمان بشتابیم. شهرهایی چون افشین (از بن پارسی پهلوی افشاندن، با چیم افشاندنی}، اَرژَنگان (نامی پارسی پهلوی که اکنون پس از یورش تازیان، ارزنجان نامیده می شود)، وان (با چیم پیروزی در زبان پارسی پهلوی) و هوراسان (با چیم خاور/ خراسان در زبان پارسی پهلوی)، خیزان، سرای، و ویران¬شهر در ترکیه، خانَگین (پس از یورش تازیان: خانقین، با چیم درخور خانه داشتن)، بَغداد (به زبان پارسی پهلوی چیم خُداداد را دارد)، تیسفون (پایتخت ایران اشکانی و ساسانی برای چند سده) در آراگ (واژه پارسی پهلوی با چیم آسیاب که امروزه پس از یورش تازیان عراق شناخته می شود که خاستگاه گندم در میان رودان در این بخش از ایران بزرگ بوده است)، آستانه در کازاگستان، باکو، شیروان، شوشا و گنجه در اَران (آدورپایگان فرای رود اَراز)، دربند در روسیه، و کُردستان (به زبان پارسی پهلوی: گُردستان یا سرزمین دلیران) پاره پاره شده در ترکیه، آراگ، و سوریه، شهرهای بالکان¬آباد، دروازه، هَزار، آوازه، میانه، مَرو، فاراب و رود آمودریا را در ترکمنستان را ببینید.

    چرا باید زبان پارسی پهلوی را آموخت و برای پاسداشت و گسترش آن کوشید؟
    بدین نامه می¬خواهم درباره اَرزیگی (اهمّیّت) و بایَندگی (لزوم) فراگیری و کاربرد زبان پارسی پهلوی چند نکته را واگویی نمایم که انگیزه من در کاربرد واژگان این زبان مادری راستین بوده¬اند:
    1. به کار نگرفتن واژگان پارسی پهلوی (زبان راستین ما ایرانیان) به بیگانگی ما از گذشته و گذشتگان ما انجامیده است، آنچنان که داستان (تاریخ) کشور خود و ایز (حتّی) کیستی خود را از یاد برده¬ایم. درخت پرباری که ریشه نداشته باشد، ناگزیر پژمرده و نابود خواهد شد.
    2. زبان پارسی پهلوی همانند ریسمانی است که نه تنها بخش¬های گوناگون میهن گرامی ما را به هم می¬پیوندد، که مردمان دیگر بخش¬های جدا شده از مام میهن را نیز با مردم ایران کنونی آشتی می¬دهد. زبان داستانیگ (تاریخی) و مادری راستین آدورپایگان (آذربایجان)، تاجیکستان، بخشی از ترکیه، افغانستان و پاکستان و بخشی از آسیای میانه و هندوستان و بخش بزرگی از آراگ (عراق) پارسی پهلوی و گاهی گُردی (کُردی؛ شاخه¬ای بسیار نزدیک به پارسی پهلوی) است.
    3. فراموشی کیستی (هویّت) و زبان مادری راستین، به تَرمِنِش (سوء استفاده) بیگانگان ومیهن¬فروشان بیگانه¬پرستی انجامیده است که بی آگاهانیدن مردم، در پی کاربرد زبان¬های زوریگ (تحمیلی) یورشگران بیگانه (زبان ترکی مغولان چنگیزی و تیموری و عثمانی¬های زبان باخته، و زبان¬های دیگر چون روس تزاری) برای فریب دادن و جدایی افکندن در میان مردمی هستند که از زمان چکامه¬سرای نامی ایران، سعدی گرفتار خوراک تابستان و پوشاک زمستان بوده¬اند. گاهی این خودباختگی چنان است که شوربختانه واژه پارسی را ناتوان و یا خنده¬دار می¬انگاریم و از کاربرد آن می¬پرهیزیم و به جای آن واژگان تازی با همان چیم (معنا) یا هر زبان بیگانه دیگری را به کار می¬بریم که خود به چیم آن چندان نیز آگاهی نداریم.
    4. خودباختگی و بیگانگی از زبان راستین و داستانیگ و ناآگاهی از هستی واژگان ارزشمندی که با چگونگی زندگی پیشینیان ما، و فرهنگ آنان در پیوند هستند، گاهی به بداندیشی نادرست و بی¬جای برخی ناآگاهان و بداندیشان می-انجامد که نیاکان ما را که به پندار، گفتار و کردار نیک و ایزد یکتا باور داشتند و از خود یادگارهایی با شکوه و با ریزه-کاری¬هایی بسیار هنرمندانه چون تخت جمشید را با آن گستردگی و بزرگی بر جای نهاده¬اند، ددمنش و بی¬فرهنگ می-خوانند. ناآگاهی از گذشته و زبان و فرهنگ میهن به خودباختگی، ناتوانی، از میان رفتن خواست (اراده) و نیروی کاری و نومیدی فرهنگیان و دانشگران این مرز و بوم انجامیده و سرانجام به نابودی همه چیز ایران خواهد انجامید.
    5. پاسداری از کیان زبان و فرهنگ و دانش این مرز و بوم در گامَگ (مرحله) نخست بر دوش فرهنگیان و دانشگاهیان است که باید با زبان راستین میهن خویش آشتی کنند و در پاسداشت و بزرگداشت آن بکوشند. فراگیری زبان¬های دانشیگ (علمی) و دیگر زبان¬های گیهان (جهان) کاری ارزنده است ولی نباید که با ناتوان کردن زبان راستین این کشور همراه باشد.
    6. فراگرفتن زبان پارسی پهلوی، با کیش (خطّ)، آیین نگارش و شیوه نگارش آن، ما ایرانیان را با گذشتگان خود ¬پیوند خواهد داد و به ما کیستی خواهد ¬بخشید، به گونه¬ای که بتوانیم با خواندن نوشته¬ها و نیبیگ¬ها به اندیشه¬ها و فرهنگ آنان، به داشته¬ها و ناداشته¬های خود پی ببریم. همچنین، فراگیری کیش (خطّ) پارسی پهلوی در یکپارچگی و رویش و گوالش کیستی فرهنگی کشورهای ایرانشهری بسیار یاری خواهد داد که هم اکنون از نشانه¬های واگ¬های تازی، روسی، انگلیسی و … بهره می¬گیرند.
    آیا از میان رفتن زبان یک کشور با یورش بیگانگان انجام¬پذیر است؟
    پاسخ نگارنده “آری” است. فرنود (دلیل) واسپوهر (اصلی) ناتوان گشتن و زخمی شدن زبان پارسی پهلوی در میهن ما ایران این است که زمانی که تازیان مسلمان بر ایران تاختند و چیره شدند، نیبیگ¬ها سوزاندند و تنها به قرآن بسنده کردند و تنها آن را پسندیدند تا این که با گذشت زمان به ارزیگی دانش برای آسایش و زندگی پی بردند و در آن زمان نیز زبان پارسی نایی نداشت و دانشمندان ایرانی چون ابوریحان بیرونی، زکریای رازی، ابوالنصر فارابی، و ابوعلی سینا نیز باید به زبان عربی می¬نوشتند. تاخت و تاز فرهنگی تازیان چنان سخت بود که نام ایرانیان نیز به زبان تازی گذاشته می¬شد که با نگرش به نام دانشمندان بالا به خوبی روشن می¬شود. به درستی می¬توان گفت که اگر پشتکار و کوشش فردوسی و از جان گذشتگی یعقوب لیث صفار نبود، زبان فارسی کنونی نیز نمانده بود. فرمانروایی چند سد ساله تازیان با یورش مغولان چنگیزی ترک¬زبان از میان رفت که خود با خوی ددمنشانه سال¬های بسیاری فرمانروایی نمودند و بدینسان، زبان پارسی پهلوی با چیرگی زبان ترکی بیشتر نزار شد. سپس، ترکان تیمورلنگ گورکانی بر میهنمان تاختند و زبان پارسی بیشتر و بیشتر نزار و ناتوان شد. ایران بزرگ در سده¬های پسین دستخوش یورش عثمانیان ترک¬زبان و روس¬ها شد و روس¬ها با دسیسه انگلیسی¬ها و سرسپردگان درونی آنان در میهنمان بخش بسیار بزرگی از مام میهن را جدا کردند که در ننگنامه¬های گلستان و ترکمانچای نام برده شده¬اند. انگلیسی¬ها نیز افغانستان و بحرین را از ایران جدا کردند. داستان زبان پارسی پهلوی چنین بوده است. زبان مصر باستان نیز با یورش تازیان مسلمان به خاموشی گرایید و آنان نیز امروزه خود را عرب می¬شمارند و به زبان عربی می¬نویسند و سخن می¬گویند. زبان مردمان آمریکای رَپیهوینیگ (جنوبی) نیز پرتغالی یا اسپانیایی نبوده است و با یورش و چیرگی آنان، زبان بیگانگان نیز چیرگی یافت. چندی (میزان) زنده ماندن یک زبان به فرهنگ و اندیشه بیگانه یورشگر نیز بستگی دارد. شوربختانه، داستان زبان مصریان و زبان پارسی پهلوی نشانگر سختی این یورش فرهنگی است. خوشبختانه، ما وامدار فردوسی پاکزاد و یعقوب لیث صفار دلاوری هستیم که زبان پارسی را تا اندازه¬ای که در توان داشتند پاسداری کردند، چیزی که شاید مصریان کم داشتند، و این داشته فرهنگی از یورش مغولان جان به درد برد و به ما ایرانیان رسید و بر ما است که در پاسداری از زبان خود بکوشیم و زبان¬های بیگانه را زبان مادری راستین خود ندانیم. زبان زور شمشیر و توپ و تفنگ زبان مادر ما نیست و نبوده است.
    سخن واپسین
    شوربختانه داستان (تاریخ) ایران کهن تنها اندک زمانی است که بررسی شده است و بیشتر نیز با نامهربانی با آن برخورد شده، و از آن چشم پوشی شده است و گاه گاهی نیز به آن تاخته¬اند. از سویی، داستان هر کشور، بخشی از کیستی مردم آن کشور و داشته-های آن¬ها است. مردم ناآگاه از کیستی خود بسیار آسیب¬پذیر خواهند بود. راه¬های بسیاری برای از میان بردن این دشواری هستند:
    1. دگرگون کردن نیبیگ¬های داستان کشور با پافشاری بر داستان خود میهنمان،
    2. دگرگون کردن ساختار کارگزاری¬های فرهنگی با به کارگیری نیروهای دانشمند و ایران¬دوست برای بررسی واژگان پارسی پهلوی، و یافتن و ساخت واژگان برابر برای واژگان بیگانه بر پایه دستور زبان و ساختار زبان پارسی پهلوی،
    3. کاربرد واگ¬های (حروف) پارسی پهلوی و کیش (خطّ) دریگ (درباری و رسمی) به جای واگ¬های عربی (هر زبانی با روش گویش ویژه خود ناگزیر باید با کیش خود نوشته بشود تا به درستی نیز خوانده بشود) و با پاسداشت دستور زبان پارسی پهلوی کهن (این کار به توانمندی در خواندن نوشته¬های کهن خواهد شد و آوادگان (نسل¬ها) کهن و کنونی را با هم پیوند خواهد داد)
    4. پالایش نیبیگ¬ها (کتاب¬ها) و نوشته¬های فارسی به زبان سره و پارسی پهلوی،
    5. پدید آوردن کارگروه¬های گوناگون و کانون زبان با تارنمای رایانه¬ای برای واژه¬یابی در پیشه¬ها و کارهای گوناگون،
    6. نمایش بخش¬های گوناگون داستان ایران برای آگاهی دادن به مردم بخش¬های گوناگون میهنمان درباره کیستی و زبان مادری راستین آنان،
    7. گسترش گردشگری درون کشور برای مردم و به ویژه دانشجویان، کارگران، کشاورزان، و پیشه¬وران گوناگون و آگاهاندن آنان از گنجینه¬های موزه¬ها، گویش¬های پارسی گوناگون در جای جای ایران،
    8. کاربرد نمادها و نام¬های ایرانی
    9. همکاری با نهادهای فرهنگی ایرانشهری برای گسترش بیشتر زبان پارسی پهلوی و پیوند با آنان
    چیم (خواسته) من تنها این است که با آگاه شدن از داستان (تاریخ) تلخ خود و با بازگشت به گذشته سرفرازمان از راه نیکو و دوستی بکوشیم تا اگر در توانمان بود، با کشورهایی که از ما جدا کردند، دوباره یکپارچه شویم و ایران بزرگ باستان (ماندگار و جاوید) را بسازیم. چیم من دوستی و مهرورزی و یکپارچگی با مردمانی است که ما را از آنان و آنان را از ما جدا کردند. این کاری سخت و نیازمند بررسی و هماهنگی بسیار است. زبان پارسی پهلوی زبانی وارُمیگ (ذهنی) نیست، که یک راستی در گیهان پیرامون ما و در داستان (تاریخ) و در زندگی ما است. در زمانی که کشورهای ووروبَرشتیگ (اروپایی) با ناهمگونی¬های نژادیگ، دینیگ، داستانیگ و نیز دشمنی¬های بسیار جنگ¬های گیتیگ نخست و دوم با هم دست آشتی داده و آگِنینَگ (اتّحادیّه) ووروبَرشتیگ (اروپایی) را پدید می¬آورند و پول همگون با ارزش افزون را می¬شناسانند، چرا ما مردم بخش¬های ایران زمین باید خود را جدای از مردم دیگر بخش¬های آن بپنداریم؟ آیا مردم ایران همدیگر را در کوره سوزانده¬اند؟ یا با هم جنگیده¬اند؟ آیا چنان از هم گسسته¬اند و از هم بد دیده¬اند که باید آگِنینَگ (فدراسیون) پدید آورند؟ پاسخ نگارنده به همه این پرسش¬ها “نه” است. ما همه ایرانی بوده و همواره هم¬میهنان خود را دوست داشته¬ایم. دشواری¬ها از سستی پیوندهای میان مردمان بخش¬های گوناگون ایران نیستند که فرهنگ و آیین همگون دارند. پس به جای اندیشیدن و کوشیدن برای جدا کردن مردم ایران، ایز (حتّی) در اندیشه و مغز آنان، باید بر پاسداشت این مهرورزی و دوستی ایرانیان و ایز مردم ایران بزرگ کوشید. کسانی که دانسته و یا ندانسته برای جدا جدا بودن مردم ایران سخن می¬رانند، یا هنوز کیستی و داستان میهن خود را نمی¬دانند (که بیشتر نیز چنین است)، یا خدای ناکرده نادانسته ناموس میهن را به بیگانگان پیشکش می¬کنند (چون اگر ارزش خود و میهن و مردم ایران را بدانند، از این کار رویگردان خواهند بود). امید است که همه ایرانیان در جای جای میهن بدانند که این خانه و کاشانه پدری و مادری ماست و آب و خاک و زبان آن نیز از نیاکانمان به ما رسیده است و ما نیز باید در پاسداری از آن¬ها کوشاتر باشیم و برای آبادانی میهنمان بکوشیم.

  4. قره داغی می گوید

    ماتورکهاخودمان میدانیم که دونامداراذربایجان شهریاراصالتااهل روستاهای بستان ابادوستارخان ازاهالی روستاهای ورزقان بوده نه تبریزی

  5. حیدری می گوید

    تبریزبعدازحمله مغول ابادوبزرگ شدچون مغولان راپذیراشد.
    قبل ازحمله مغول مرکزایالت اذربایجان توزمان ساسانیان ازساوه تاارمنستان شهراردبیل بوده که بوسیله مغولهاباخاک یکسان شدوبعدهازلزله272شمسی شهراردبیبل 150هزارکشته داده”موسسات بین الملی لرزه نگاری تاییدکردند.تبریزاونزمان بی اهمیت بوده منبع تاریخ البلدان”اصطخری.

    1. بابک پاکدامن سردرود می گوید

      آقا و یا خانم حیدری، تبریز پذیرای مغول نشد، که مغول با تیر و شمشیر و خونریزی و درنده خویی جایی برای پدیریفتن (پذیرفتن) نداشت. نام های بیشتر روستاگ های (شهرهای) آدورپایگان (آذربایجان) نیز پارسی پهلوی هستند و اردویل و تاوریز/ تاوریژ/تابریز/ تبریز هر دو نام پارسی پهلوی دارند. همه مردم ایران در هر استان و روستاگی که باشند، هم میهن، دوست و همیار و مهرورز همدیگر هستند. مگر در زمین لرزه کرمانشاه، همه آشفته و اندوهگین نشدند و به یاری نشتافتند؟ در زمین لرزه بم؟ گیلان؟ ورزگان؟ در جنگ هشت ساله؟

  6. هاست ویندوز می گوید

    بسیار عالی!
    سپاسگزارم بابت زحماتی که میکشید و مطالبی که در سایت قرار میدید.

  7. هاست لینوکس می گوید

    ممنونم بابت مطالب مفیدی که قرار میدید!

  8. akbar می گوید

    /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.