پايان كار آشور

آشوریان-و-پارسیان.jpg (399×298)

آخرين روزهاي يك شاه- علل انقراض آشور- سقوط نينوا

با همة آنچه گفتيم، «شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور» در روزهاي آخر زندگي از بخت بد خويش مي‌ناليد. آخرين لوحي كه از وي به ميراث به ما رسيده، بار ديگر مسائلي را كه در كتابهاي سفر جامعه و كتاب ايوب مورد بحث قرار مي‌گيرد، به نظر ما مي‌رساند:

من به خدا و انسان، و به مرده و زنده نيكي كردم. چرا بيماري و بدبختي بر من چيره شده؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در كشور، و پايان دادن به كشمكشهاي خانوادگي ناتوانم؛ دسيسه‌ها و افتضاحات پيوسته بر من فشار مي‌آورد و ماية پريشاني خاطر است. بيماري جان و تن، پشت مرا دو تا كرده و من، كه از شدت بدبختي فرياد مي‌زنم، روزهاي خود را به پايان مي‌رسانم. در روز خداي شهر و روز جشن، خود را بدبخت و بيچاره حس مي‌كنم؛ مرگ چنگال خويش را در من فرو كرده و مرا از پاي در مي‌آورد؛ روز و شب از بخت خويش مي‌نالم و زاري مي‌كنم و درد مي‌كشم: «اي خداي من! بر انسان رحمت كن و چنان بخواه كه اگر بيدين هم باشد بتواند نور تور را ببيند!

ما نمي‌دانيم كه آسورباني‌پال چگونه از اين دنيا رفته است. داستاني كه بايرون به صورت  ديودوروس- كه دربارة صحت خبري كه مي‌دهد نمي‌توان اظهار نظر كرد- اين شاه را به صورت شخصي نمايش مي‌دهد كه همة سالهاي عمر را در لذايذ زمانه و فسق و

فجور و مخنثي گذرانده، و روايت مي‌كند كه عبارت ذيل، كه بر سنگ قبر آن شاه نقش شده، اثر خود اوست:

چون نيك مي‌داني كه براي مردن زاده شده‌اي،

داد دل بستان و در جشنها خوش باش؛

در آن هنگام كه بميري ديگر هيچ خويشي نداري. چنين است حال من،

كه روزي بر نينواي عظيم فرمان مي‌راندم، و اكنون جز مشتي خاك نيستم.

با وجود اين، آنچه در زندگي ماية لعنت تو بود از من است-

خوراكي كه خوردم و هرزگيهايي كه كردم،

و لذتهايي كه از عشق چشيدم- ولي همة چيزهاي ديگر را

كه مردم نعمت تصور مي‌كنند، پشت سر خود گذاشتم

و شايد ميان اين مزاح و آنچه از خواندن متن كتاب به دست مي‌آيد تناقض موجود نباشد. آن گونه زندگي، خود مقدمه‌‌اي براي رسيدن به چنين نتيجه است.

نمايشنامه نوشته، و مي‌گويد كه وي به كاخ خود آتش افكند و در ميان زبانه‌هاي آتش به هلاكت رسيد، ريشه‌اش از كتسياس است؛ اين مورخ باستاني بسيار علاقه‌مند بوده است به اينكه چيزهاي شگفت‌انگيز را در تاريخ خود بياورد؛ به همين جهت ممكن است گفتة وي افسانه‌اي بيش نباشد، به هر صورتي كه اين شاه مرده باشد، بايد گفت كه مرگ وي نشانه و علامت خطري بود به اينكه كشور او كارش تمام شده، و علت انقراض، تاحدي، خود آسورباني‌پال بوده است. براي آنكه مطلب بهتر به دست بيايد، بايد گفت كه زندگي اقتصادي آشور، بتمامي، به آنچه ازخارج كشور وارد مي‌شد بستگي داشت، و شاهان آشور در تكيه كردن بر اين سياست احمقانه اندازه را نگاه نداشته و سرچشمة درآمدها را همان غنيمتها و كالاهايي قرار داده بودند كه از كشورگشاييها فراهم مي‌شد، و هر آن امكان داشت، با شكست قطعي قشون در جنگي، اين سرچشمه بخشكد و مملكت ويران شود. رفته رفته، با پيروزيهايي كه درجنگي به دست مي‌آمد، قشون شكست‌ناپذير آشور صفات و خصوصيات جسمي و اخلاقي را از دست مي‌داد و از مستي و تن‌آساني پيروزي رو به ضعف مي‌رفت؛ در هر پيروزي آشور، نيرومند ترين و شجاعترين سربازان كشته مي‌شدند و ناتوانان و محتاطان از ميدان جنگ باز مي‌گشتند و، با توالد و تناسل، خود را زيادتر مي‌كردند؛ اين كيفيت نتيجه‌اي جز ضعيف شدن نسل نداشت، و شايد اسباب پيشرفت تمدن نيز بود، چه، به اين ترتيب، آنان كه توحش و خشونت بيشتري داشتند از بين مي‌رفتند، ولي در عين حال آن پاية حياتيي كه نيرومندي آشور بر آن بنا شده بود متزلزل مي‌شد. وسعت پيروزيها و كشورگشاييهاي وي نيز سبب ديگري براي ضعيف شدن او بود؛ تنها اين نبود كه كشت نكردن زمينها، براي سير كردن خداي سيري‌ناپذير جنگ، سبب ضعف باشد، بلكه ميليونها اسير و بيگانه، كه به داخل كشور مي‌آمدند و، مانند مردم مأيوس از همه چيز، كاري جز توالد و تناسل نداشتند، وحدت ملي را از لحاظ خون و اخلاق متزلزل مي‌ساختند، و با فراواني روز افزون عدة خود نيروي مخربي را تشكيل مي‌دادند و پيوسته اسباب ناتواني و اضمحلال را در ميان خواجگان و پيروزشدگان پراكنده مي‌ساختند. بتدريج شمارة بيگانگان در صفوف قشون زيادتر مي‌شد؛ از سوي ديگر، مهاجمان نيمه‌وحشي از هر طرف به كشور حمله مي‌كردند و با يك رشته جنگهاي دفاعي، كه در مرزهاي غيرطبيعي صورت مي‌گرفت، منابع درآمد كشور را به يغما مي‌بردند.

آسورباني‌پال در 626 ‌ق‌م از دنيا رفت. چهارده سال پس از آن، سپاهي بابلي به فرماندهي نبوپلسر، كه با سپاهي مادي، به فرماندهي هووخشتره، و قبيله‌اي ازسكاهاي ساكن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعه‌هاي شمال را بسرعت به تصرف درآورد. نينوا به همان صورت خراب و ويران شد كه شاهان آن، پيش از اين، شهرهاي شوش و بابل را به آن صورت خراب و ويران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند، و مردم آن را يا كشتند يا به اسيري بردند؛ كاخي را كه آسورباني‌پال بتازگي ساخته بود غارت كردند و، به بدترين شكل، آن را ويران ساختند. با يك حمله، آشور از صفحة تاريخ محو شد، و از آن يادگاري جز بعضي روشهاي جنگ و سلاحهاي جنگي و سرستونهاي مارپيچي نيم «يوني» و اسلوب اداره كردن شهرستانها برجاي نماند، و همين شكل اداره است كه از آنجا به پاريس و مقدونيه و روم انتقال يافته است. تا مدت زماني خاطرة بيرحميهايي كه از اين كشور، براي تصرف كردن و يكي ساختن دوازده دولت كوچك خاور نزديك، سرزده بود به ياد مردم اين ناحيه بود؛ يهوديان، از روي انتقامجويي، از نينوا به نام «شهر خونريز آكنده از دروغ و دزدي» ياد مي‌كردند. چون مدت كوتاهي سپري شد، جز نام شاهان بسيار مقتدر، ديگر نامهاي شاهان فراموش شد، و كاخهايشان به صورت ويرانه‌هايي در زير شنهاي روان مدفون گشت. دويست سال پس از تسخير و ويراني نينوا، ده‌هزار نفر همراهان گزنوفون بر روي تلهاي خاكي كه روزي نينوا نام داشت گذشتند، بي‌آنكه برخاطر آنان بگذرد كه پا بر روي پايتختي دارند كه روزي بر نيمي از جهان فرمانروايي داشته است. از آن همه معابد كه شاهان جنگاور ديندار براي زيبا ساختن پايتخت خود برپا كرده بودند، يك پاره‌سنگ هم به چشم آن رهگذران نرسيد. حتي آشور، خداي ابدي آن شهر، نيز مرده بود.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.