پیشینۀ دودمانی ساسانیان

اسناد و مدارک متعددّی در دست است که به این موضوع پرداخته اند، از آن جمله اند کارنامه اردشیر بابکان و کتیبه های به جای مانده از دوران زمام داری شهریار ساسانی خداینامه[۱] و …. به استناد همین اسناد و کتیبه ها و نوشته ها مورخان عرب و ایرانی و سپس پژوهشگران و نگاران رومی و بعدها غربی به شکل گیری دولت ساسانی و چگونگی سقوط دولت اشکانی پرداخته و از برخی مسائل و مطالب آغاز سده سوم میلادی در زمین پرده برداشته اند. ذکر این نکته دارای اهمیّت است که در کتیبه در استان فارس ساسان جد احتمالی اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله ساسانی که نام آن سلسله به نام وی رقم خورده است، «خداه»[۲] یا به سخن دیگر «ساسان خداه»[۳] خوانده شده و شاپور خود را از نسل خدایان خوانده است. گفتنی است که واژه «خدا» در اینجا به معنای ذات اقدس باریتعالی یعنی آفریننده جهان نیست، بلکه به معنای خدایگان، بزرگ و صاحب و سرور است که در واژه های کد خدا[۴] به معنای «پدر» و «رئیس خانه» و در کنارش «کدبانو»[۵] به معنای بانوی بزرگ خانه به وضوح دیده می شود. پدر اردشیر بابک بوده است که در کتیبه فوق الذکر از او به عنوان شاه یاد شده است. به استناد همین کتیبه پدر بابک ساسان نام داشته و به گونه ای که در بالا اشاره شد در همانجا از ساسان به عنوان «خداه» نام برده شده است و این واقعیتی است که با محتوای واضح و محکم خداینامه انطباق و سازگاری کامل دارد. بنا به همین نوشته (خدای نامه) ساسان دارنده آتشکده استخر بوده است[۶] که از آن به عنوان آتشکده آناهید () در تاریخ ثبت شده است و به نام آناهید یا ناهید که از ایزدان مادینه که الهه نعمت برکت بخشی، حاصلخیزی، باران و باروری بوده نامگذاری شده است. به این ترتیب ساسان که نام وی به سلسله داده شده است. همزمان شاه نیز بوده است.

به روایت خداینامه ساسان مردی نیرومند، ورزشکار، بی باک و سلحشور و اهل سوارکاری و شکار بوده است. همسر وی زنی از خاندان پادشاهان بازرنگی بوده که در پژوهشهای متاخر به عنوان حکّام محلی در خطّه پارس از آنان یاد شده است. نام این زن در همین در همین منبع و منابع مشابه «رام بهشت»[۷] بوده است. در برخی پژوهشهای جدید به اشتباه ساسان و بابک را یکی دانسته و بابک را معارض بازرنگیان قلمداد کرده و آورده اند.که پس از آن بابک همسر خود را از خاندان بازرنگی برگزید و خواهر و یا دختر گوچهر بازرنگی را به زنی اختیار نمود. از ازدواج ساسان با رام بهشت فرزندی به دنیا آمد که نام او را بابک نهادند. در کتیبه شاپور در کعبه زرتشت نام همسر ساسان که مادر بابک نیز هست «دینگ» آمده است. گفتنی است که در منابع و پژوهش های عصر حاضر به اشتباه برخی «دینگ» را همسر بابک و زنی از خاندان بازرنگی دانسته اند.

این گمان پیش می آید که بنا به سنن کهن ایرانیان مردان و زنان به ویژه مردان و زنان برجسته تاریخ افزون بر نام واقعی و به اصطلاح شناسنامه ای خود ملقّب به لقب دیگری که صفات نیک و خصال برجسته و خوب آنان را تداعی می کند، می شدند مانند بزرگ، نیکوکار، با حافظه[۸]، نستوه[۹] و مانند آن. بدیهی است که صفات ناشایسته برخی از زمام داران نیز همانند لقبی در کنار نام واقعی آنان آمده است، مانند بزه کار[۱۰]، حرامزاده[۱۱] و …..

در عصر ساسانی نیز می توان به همین اعتبار پذیرفت که گاهی زنان نامدار روزگار را به سبب صفات نیک آنها نسبت و لقبی می داده اند و به این ترتیب دور از واقعیت نیست که «دینگ»[۱۲] نام اصلی و واقعی زن ساسان و «رام بهشت» لقب وی بوده است، زیرا منابع تاریخی و اسناد و مدارک سنّتی ، زن ساسان یا مادر بابک را به صفات جمال و کمال توصیف کرده اند. وی دارای صورتی زیبا و سیرتی نیک بوده و این لقب را برازنده وی دانسته اند.

در کارنامه اردشیر بابکان که به احتمال زیاد در نیمه دوم عمر حکومت ساسانیان انتشار یافته و احتمالاً تالیف، نگارش و تدوین آن نیز خالی از خدشه، اصلاحات و دستخوردگی نبوده است. ساسان را شبانی از نسل شاهان و از تبار کیقباد و کیکاوس و سیاوش و کیخسرو معرفی می کند که پس از سرگردانی های زیاد و آوارگی در سرزمین هند به ایران زمین آمده و چوپانی رمه های بابک شاه پارس را به عهده گرفته است. به استناد همین نوشته، بابک بر اثر دیدن خوابی دختر خود را به ساسان داده است و اردشیر در واقع نوه دختری بابک است نه پسر او و بابک او را پسر خویش خوانده است. گرچه این داستان بعدها ساخته و پرداخته شده است. انگیزه ساخته شدن این قصّه هنوز هم برای مورخان دارای اهمیت است و آن چنین است: داستان پردازانی که نسب اردشیر را به سلسله کیانیان رسانده اند، خود متوّجه اشتباهات و نقاط ضعف آن شده اند که چرا باید اسکندر مقدونی و جانشینان او اخلاف دارا را در پارس زنده نگه دارند و چرا سلوکیان و اشکانیان (ملوک الطوایف) باید تحمل کنند که کسانی از اخلاف دارا در وطن اصلی خود باشند و به فکر به دست آوردن سلطنت از دست رفته خود نیفتند. بدین جهت داستان فوق را به گونه ای پرداخته اند که اخلاف دارا از بیم تعقیب و آزار دشمنان به هند گریخته اند و پس از گذشت زمانی، ساسان یا یکی از پدران او در لباس چوپانی به وطن و زادگاه و پایگاه اصلی خود بازگشته است.

در هر حال و صورت بابک نیز ظاهراً در آغاز پس از ساسان، منصب روحانی و کلید دار و مسئول اداره امور معبد آناهیتا را به دست گرفت. از کتیبه شاپور در کعبه زرتشت چنین بر می آید که زن بابک «رودک»[۱۳] یا «روتک»[۱۴] نام داشته و اردشیر ثمره این ازدواج است. به موجب مفاد خدای نامه چون اردشیر به سنّ هفت سالگی رسید، بابک پدر وی او را به نزد گوچثر[۱۵] یا گوزهر[۱۶] پادشاه استخر که از خاندان بازرنگیان بود، برد.

از سوی گوزهر در شهر دارابگرد غلامی مقطوع النسل (اخته) به فرمان وی به نام «تیرا»[۱۷] حاکم بود. عنوان نظامی او را ارگبذ نوشته اند که به معنای دارنده، نگهبان و نگاهدارنده ارگ یا دژ به معنای قلعه نظامی است. این عنوان برابر منصب کوتوال[۱۸] در دوره های اسلامی است و در زبان فارسی امروزی دژبان یا قلعه بیگی است. چون کوتوال و ارگبذ هر دو فرمانده و نگهبان و رئیس قلعه و سایر استحکامات شهر بوده اند و به اصطلاح هم حاکم عرفی و هم حاکم نظامی بوده اند، اگر این واژه را معادل و همطراز «دژبان» بدانیم، این احتمال پیش می آید که غیر از دژبان حاکمی هم وجود داشته است و در سلسله مراتب نظامی و فرماندهی و هماهنگ با ضوابط و قوانین سپاهیگیری ساسانی ارگبذ به این ترتیب به معنا و مفهوم فرمانده نظامی و سیاسی قلعه و حتی شهر است.

بعدها خواهیم دید که اردشیر بابکان در سپاه واپسین شهریار اشکانی به همین منصب منتسب بود و مقام ارگبذی یا قلیه بانی به وی تعلق گرفته بود و در همان مقام به سلطنت ساسانیان رسید.

ایجاد ارتباط میان بابک و گوچهر بازرنگی آن گونه که در منابع تاریخ کهن ایران ثبت است، زمانی تحقق یافت که بابک پدر اردشیر از گوچهر (گوزهر) خواست که تیرا والی شهر دارابگرد که پیشتر غلام گوچهر نیز بوده است را وادار کند تا اردشیر پسر بابک که جوانی متهّور و جسور بود پرورش دهد تا وی شایستگی آن را به دست آورد تا ارگبذ دارابگرد شود. گوچهر بازرنگی این درخواست بابک را پذیرفت و با این کار در واقع طرح آینده درخشان اردشیر و آینده شوم خود و حاکمیّت خاندان بازرنگی را ریخت و از تبعات دیگر آن سرنگونی اردوان پنجم آخرین شهریار پارتی و فروپاشی سلسله اشکانی شد. سپردن فرزند ذکور از سوی شخصیتی بزرگ مانند بابک که در آن زمان یک زمین دار بزرگ (فئودال) به یک بزرگ (فئودال) دیگر علی الظّاهر از آداب و آیین نظام فئودالیسم بود. این شیوه در فرهنگ های دیگر نیز رایج بوده و در دوره های اسلامی تا زمانهای متاخر نیز این رسم تداول داشته است. در اواسط دوره ساسانی آرکادیوس[۱۹] قیصر روم فرزند و جانشین خود تئودوزیوس[۲۰] را به یزدگرد یکم (۳۹۹-۴۲۰ میلادی) شهریار ساسانی سپرد تا یزدگرد او را تربیت کرده و پس از او به تخت سلطنت روم بنشاند و از وی حمایت کند تا به او و حکومتش آسیبی نرسد[۲۱].

خروج اردشیر بابکان:

اردشیر در سایه همت و تربیت دلسوزانه و مجدانه تیرا بزرگ شد و پس از او به مقام ارگبذی دارابگرد رسید. این مقام اردشیر را بیش از پیش امیدوار کرده و این باور در او تقویت شده بود که می تواند به مقامات بالاتری برسد و از اینجا رویاهای بزرگ او آغاز شد.

شرایط زمان مقتضیات سیاسی و اوضاع و احوال سیاسی پیرامون اردشیر به ویژه در خطّه پارس که قلمرو او به شمار می آمد، این امر را بیش از هر زمان دیگر در وی مشتبه کرد و این فرصت را یافت تا به رویاهای خود جامه عمل بپوشاند.

در صفحات پیش اشاره کردیم که ابتدا نیت اردشیر احتمالاً برانداختن اردوان پنجم به زودی نبود. قیام وی در آغاز برای بر انداختن آثار شوم حمله اسکندر مقدونی و گرفتن انتقام خون آخرین شهریار کیانی یا هخامنشی نبوده است. به سخن دیگر در آن مقطع زمانی اردشیر جوان چنین آمال و به اصطلاح این چنین ایده آل سنگین و تحقّق نیافتنی در آینده نزدیک نداشته است.

همان گونه که گفتیم اردشیر جوانی تازه نفس، جاه طلب، جسور، کارآمد و به تعبیری عاقل و محتاط بود. پیرامون اردشیر و در مناطق دور و نزدیک در خطّه پارس و از جمله در اطراف دارابگرد و تقریباً در هر شهری از شهرهای سامان پارس ولات نیمه مستقلی بودند که بیشتر برای گستردن قلمرو حاکمیّت خود و تصاحب اموال و دارایی های یکدیگر با هم در مصافهای سهمگین و تمام عیار بوده اند.

گفتنی است که این رویداد تازگی نداشت و نظیر این حالت و همانند این پیکارها در خطّه پارس و ایالات دیگر بارها اتفاق افتاده است. بعدها نیز در دوران اسلامی این رویاروییها تکرار گردیده است که از آن جمله می توان اوضاع متشنّج، مغشوش و خانخانی پارس را در سده هشتم و زمان فرمانروایی اینجویان و آل مظفّر را نام برد. در آن مقطع زمانی نیز در منطقه لار، هرمز، ابر کوه (ابرقو) کرمان، جنوب خوزستان و یزد حاکمان و فرمانروایان محلی برای به دست آوردن املاک و متصرّفات اموال یکدیگر با هم در کشمکش و پیکار بسر می بردند و در خاندان آل مظفّر برادران و بنی اعمام به جان یکدیگر افتاده بودند و برای رسیدن به آرزوها و متحقّق کردن اهداف و آمال خود از هیچ کشتار و قتل و غارتی فروگذار نمی کردند. این از ویژگی های سرزمین ها و مقاطعی از تاریخ ایران است که حکومتی متمرکز و نیرومند بر سر کار نبوده است.

اردشیر نیز نردبان ترقی را با این شیوه پیموده است و او نیز در آغاز در این اختلافات و نزاعها شرکت نموده و از آنجایی که انسانی بی باک و کاردان و از سویی فرماندهی مدبّر و شایسته بوده است، بر معارضان و رقبای کوچک همسایه به تدریج پیروز شده است. هر یک از پیروزیهای اردشیر در این پیکارها زمینه را برای گسترش قلمرو متصرّفات او فراهم می کرده است. افزون بر این، این گونه موفقیت های کوچک و بزرگ، اردشیر را هر روز از روز پیش حریص تر نموده طمع و جاه طلبیهای او را افزایش می داده است. این امر موجب شد تا اردشیر به اندیشه تسخیر خطّه های حساس تر بیفتد و تمام پارس و حومه را به تصرف خود درآورد. از آنجایی که از آزمندی او چیزی کاسته نشد، وی بر آن شد که ایالات مجاور پارس را مورد دست اندازی و حملات متهورّانه خود قرار داده و سرانجام او را با اردوان پنجم شهریار اشکانی رو در رو کند. او در این جنگ سرنوشت ساز بر اردوان پیروز شد و خویشتن را شاهنشاه خواند. نقطه اوج این پیکار سهمیگین را به سال ۲۲۴ میلادی و سال تاسیس دولت ساسانی را به سال ۲۲۶ میلادی نوشته اند. او در پیروزی خود در سال ۲۲۴ میلادی، توانست حکومتی خود مختار و به تعبیری مستقل را در دارابگرد فارس تاسیس کند.

تامل در گزارش خدای نامه و مقایسه محتوای منابع و مآخذ کهن ما را به این واقعیّت نزدیک می کند که دادن رنگ قانونی و ریشه اصالت به دودمان و خاندان از دستاوردهای نویسندگان، پژوهشگران و مورّخان و نیز قانون دانان است و تصرّف سرزمین های و برکنار کردن حاکمان و فرمانروایی بر مردم و نیز طراحی نقشه ها و برنامه های سیاسی و نظامی و برخورداری از توانایی، استعداد هنر راهبردی جامعه به طور کلی کار فرماندهان با تدبیر است.

خروج اردشیر و پیمودن راه موفقیت های او به ویژه در عرصه نظامی و پیکار با والیان و سرانجام با اردوان پنجم براساس محتوای خدای نامه به این شرح است: اردشیر در آغاز در منطقه ای که مجاور دارابگرد فارس بود تاخت. به استناد همین منبع این ناحیه «گوپانان»[۲۲] نام داشته است و به آسانی به تصرف اردشیر درآمد و والی آن به نام «فاسین»[۲۳] یا «پاسین»[۲۴] یا «پسین»[۲۵] به دست اردشیر به قتل رسید. اردشیر پس از این پیروزی به ناحیه به نام «کونس»[۲۶] حمله کرد و حاکم آن را که «منوچهر»[۲۷] نام داشت از پای درآورد و سپس به ناحیه دیگری در همان منطقه به نام «لرویر»[۲۸] یا «لزویر»[۲۹] تاخت و والی آن سامان را که «دارا»[۳۰] نام داشت نیز به قتل رساند. اکنون باید دید که اردشیر پس از این پیروزیهای پی در پی چه احساسی داشته است. او بزرگترین مزاحم و معارض خود را خاندان بازرنگی و حکومت آن خاندان دریافته بود. اولین نیرومندی را در خویش می دید و توانست بر این خاندان بشورد و آن را از سر راه خود بر دارد.

اردشیر از پدر خود بابک خواست و به این ترتیب گوچهر را که در بیضاً[۳۱] یا نسا (نسابک) به سر می برد کشت و به این ترتیب بخش بزرگی از خطّه پارس به دست بابک خویشتن را در مقامی یافت که از اردوان شهریار اشکانی درخواست پادشاهی پارس را کرده و مقام گوچهر (گوزهر) بازرنگی را از شاهنشاه اشکانی بخواهد. به این ترتیب اردشیر بابکانی را در موقعیتی دید و در اندیشه ای پنداشت که به چیزی کمتر از نشستن بر تخت پادشاهی ایران و به دست آوردن اورنگ شهریاری این سرزمین تن در نمی داد. اردوان پنجم گرچه پادشاهی نیرومند و با تدبیر بود، مع الوصف اردشیر به زودی از او پیشی گرفت.

عملکرد و پیشرفت های اردشیر در عرصه های نامبرده جنبه خودکامگی و سرپیچی از قوانین کشور را داشت و آنچه وی انجام می داد بدون اجازه اردوان شاهنشاه اشکانی بود و نظام دولت پارتی و یا اشکانی بر صیانت و ابقای خاندانهای سلطنتی محلی استوار بود و تا زمانی که این حکّام محلّی عملی را بر خلاف منویّات و اراده پادشاه مرکزی و قوانین و ضوابط جاری کشور انجام نداده اند و به اصطلاح متمّرد و یاغی تشخیص داده نشده اند، بدیهی و طبیعی بود که اردوان طرفداری خود را از این حاکمان مطیع و فرمانبردار حفظ کرده و با اعمال خلاف قانون بابک و پسرش اردشیر مخالفت کند.

به استناد خدای نامه و پسرش اردشیر نسبت به مخالفت های اردوان با عملکرد خود بی اعتنایی نشان داده و نکته اینجاست که چرا مردی تازه به دوران رسیده به مخالفت پادشاه بزرگ وقعی ننهاد؟ علت این امر واضح و روشن به نظر می رسد: چندین بار در صفحات پیشین و در موارد دیگر به این نکته پرداخته شد که در این موقعیّت حساس و سرنوشت ساز خاندان حکومتی اشکانی دچار تشتّت آشفتگی، تشنّج و اضطراب شده بود و اندکی به پایان کار زمام داری اشکانیان مانده بود که تاج و تخت سلطنت اشکانی دارای دو مدّعی نیرومند و آشتی ناپذیر شد[۳۲]، یکی بلاش پنجم[۳۳] و دیگری اردوان پنجم[۳۴] بود. بابک البته به مخالفت اردوان توجه و اعتنایی نکرد و با تدبیر و احتیاط حالت صبر و انتظار را در پیش گرفت و نظاره گر این بود که کدامیک از مدّعیان تاج و تخت اشکانیان، بر رقیب خود پیروز می شود و شاهنشاهی ایران را از آن خود می کند؟ در این گیرودار بابک از جهان رفت و پادشاهی تازه به دست آمده را به پسر بزرگترش همان گونه که رسم و سنت ایرانیان بود به نام شاپور واگذار کرد. به استناد منابع تاریخی که همه اظهارات خود را براساس خداینامه به نگارش در آورده اند، شاپور برادر بزرگ اردشیر بود و از این رو از وی خواست تا فرمانبردار او شود و به فرامین وی گردن نهد، ولی اردشیر تاج و تخت خطّه پارس را مدیون و مرهون کفایت و درایت خود در عرصه های سیاسی و جنگی می دانست و لذا از گردن نهادن به فرمان برادر سرباز زد. پیشتر دیدیم که در واقع این اردشیر بود که امیران محلی را یکی پس از دیگری از میان برداشت و پدر خود بابک را نیز وادار کرد تا حکومت بازرنگیان را از میان بردارد و بر این خواست خود آنچنان پای فشرد تا بازرنگیان بر افتادند و خواست خود به جای آنان بنشیند که با مخالفت سخت اردوان روبرو گردید، ولی اردشیر از میدان بدر نرفت و از پایداری و استحکام اراده او چیزی کاسته نگردید. تحلیل گران بر این باورند که اگر اردشیر و رشادتهای او نبود، بی تردید پدر او بابک کماکان در مقام روحانیت و کلید داری معبد آناهیتا در استخر مانده و به آن بسنده کرده بود، به این ترتیب اردشیر قصد آن را نداشت که حکومتی که با جانفشانی و تدبیر به دست آورده بود چشم بپوشد. اختلاف و به دنبال آن نزاع میان دو برادر بالا گرفت و صف آرایی آنان در برابر یکدیگر امری اجتناب ناپذیر می نمود. پیش از آغاز پیکار میان دو برادر، شاپور در مسیر خود به سوی دارابگرد که هم اکنون اردشیر در آنجا زمام امور را در دست داشت، در قصری به نام خمای[۳۵] ()[۳۶] فرود آمد و اندکی پس از آن بخشی از کاخ ویران شد و شاپور در زیر خروارها آوار جان خود را از دست داد. اردشیر پس از شنیدن این خبر و حصول اطمینان از مرگ برادرش شاپور، بی درنگ راه استخر را در پیش گرفت و در آنجا همه بزرگان و نیز برادران وی با او پیمان بسته و فرمانبردار او شدند. از اینکه در کتیبه شاپور، از شاپور پسر بابک به عنوان شاه یاد شده است، می رساند که شاپور اول فرزند اردشیر عمّ خود شاپور را عصیانگر علیه پدر خود نمی دانسته است. فرجام پیکار میان دو برادر در مرحله اختلاف و نزاع بود که شاپور از میان رفت و اردشیر با بخت مساعدی که با او یار بود بلامنازع گردید و به سلطنت ساسانیان رسید.

شاپور اول دومین پادشاه ساسانی و پسر و جانشین اردشیر بابکان در کتیبه خود نام عموی خود را با عنوان شاه ذکر کرده است. در کتیبه کعبه زرتشت از پسر دیگر بابک به نام بلاش نیز یاد شده است. بنابر آنچه گفته شد اردشیر زمام دار امور و مالک بی رقیب سرزمین پارس گردید و پایه و شالوده حکومت و اداره دولت ساسانی را ریخت. سال تاسیس دولت ساسانی توسط وی در سال ۲۲۶ میلادی دو سال پس از اعلام حکومت خود مختار توسط او در دارابگرد فارس بود. در تاریخ طبری از سازمان اولیه حکومت اردشیر در پارس سخن رفته است. طبری از تشکیلات اداره امور توسط اردشیر در پارس به ذکر نام شخصی که وی آن را «ابرسام»[۳۷] نامیده در منصب وزرگفرمزاری[۳۸] (بزرگفرمداری) یعنی وزیر و فرمانفرمای بزرگ و تعیین شخصی به نام فاهر ()[۳۹] در مقام موبدان موبدی به معنای رئیس انجمن روحانیون (مگوستان)[۴۰] بسنده کرده است.

ذکر این نکته ضرورت دارد که این بخش از مطلب احتمالاً الحاقات متاخران است، زیرا مقام وزارت عظمی یا وزیر عظمی یا وزیر بزرگ در انحصار و خاص دولت مرکزی و به اصطلاح شاهنشاهی است و مطلب بالا باید مربوط به پس از سال ۲۲۶ میلادی یعنی بعد از تاسیس دولت ساسانی باشد نه برای دولتها و حکومتهای ایالات و محلی که در قالب ولایات در تاریخ ثبت نشده اند. همچنین مقام دینی موبدان موبد نیز بعدها به وجود آمده است. البته می توان این گونه پنداشت که شخصیت ابرسام به عنوان یکی از رجال سیاسی و نظریه پرداز حکومتی دارای اهمیت زیادی در حدّ یک وزیر ایالتی بوده است.

احتمالاً به این ترتیب ابرسام مقام مشاورت و وزارت اردشیر را یافته و اردشیر در امور سیاسی، داخلی و همانند آن با وی به رایزنی می نشسته است. به موازات این احتمال باید «فاهر» یا «پهر» را مقامی روحانی در مقام ریاست معابد، آتشکده ها و سایر اماکن مذهبی دانست.

اردشیر پس از آنکه حکومت خود را در فارس تشکیل داد به برادران و نزدیکان خون ظنین شد و عقیده داشت که این اطرافیان و خویشان و نزدیکان علیه او دسیسه چینی و توطئه کرده اند، لذا پیشدستی کرد و شمار چشم گیری از آنان را از دم تیغ گذراند.

نکته ای که در اینجا قابل توجه و تامل است این است که برخی از پژوهشگران در زمینه تاریخ ایران ساسانی بر این باورند که مراد از برادران و اقوام و نزدیکان در حقیقت هم پیمانان و همدستان و متّحدان اردشیر بوده اند که با وی پیمان برادری بسته بودند.

شماری از هم عهدان و هم پیمانان پیشین اردشیر که بر ضّد او فتنه انگیزی و توطئه کرده اند کشف شده و اردشیر آنان را به جرم عهد شکنی و خیانت به قتل رساند. همین پژوهشها به این نتیجه رسیده است که اردشیر در واقع سرزمین پارس را به نیروی تدبیر و دلاوری در پیکار با مخالفان خود به دست آورده است و پدر وی بابک سهم و نقشی در این پیروزیها نداشته و به این ترتیب دور از واقعیّت است که برادران اردشیر مدّعی وی بوده و با او به مخالفت برخاسته باشند. اردشیر پس از سرکوب قاطعانه شورشی که در دارابگرد علیه او به وجود آمده بود و شرح آن در بالا آمد، موقعیت خود را دیگر متزلزل نمی دید و بالعکس آن را مستحکم یافت و به زودی به نزدیک ایالت همسایه پارس یعنی کرمان حمله کرد و آن را به تصرف خود درآورد و حاکم آن بلاش که خود را شاه خوانده بود دستگیر کرد و کشت. برخی مورخان از پیوستن و فرمانبرداری بلاش از اردشیر سخن گفته اند که با محتوای خداینامه هماهنگ نیست. اردشیر در موقعیتی دست به این فتوحات تازه زد که دیگر به فرمانبرداری از اردوان پنجم شهریار اشکانی نمی اندیشید و تصرف هر چه بیشتر اراضی و نواحی و تامین و تثبیت نظامی- جنگی خود را از نظر اطمینان پس از فتح کرمان ضرورتی حیاتی و اجتناب ناپذیر می داند. گفتنی است که ولایت کرمان به استناد منابع تاریخی مقارن حمله اردشیر به آن سامان از استحکامات و توان دفاعی چشمگیر و فوق العاده ای برخوردار بوده، ولی اردشیر با عزمی راسخ به آن ناحیه حمله برد و کرمان را به تصرف خویش درآورد.

برداشت طبری از خدای نامه بدین صورت است که پادشاه (والی) کرمان مردی به نام بلاش بود و شاید از خاندان اشکانی و مورد اعتماد اردوان پنجم. طبری به نقل از همین منبع نبرد میان اردشیر و بلاش را در کرمان شدید توصیف کرده ولی سرانجام بلاش به اسارت اردشیر درآمد و کرمان توسط اردشیر تسخیر شد. اردشیر برای اداره امور کرمان پسر خود را که او نیز اردشیر نام داشت، حاکم آن سامان کرد. اردشیر این انتصاب را بدین علت کرد که خیال وی برای پرداختن به جهات دیگر و رسیدن به فتوحات تازه از ناحیه کرمان کاملاً راحت باشد.

کتیبه شاپور این واقعیت را تایید کرده است که اردشیر پسر اردشیر پادشاه (در اینجا، والی یا حاکم) کرمان بوده است. پس از آن اردشیر به سواحل خلیج فارس روآورد و با پادشاه آن به نام «هفتان بخت»[۴۱] که به عنوان خدا مورد احترام و پرستش بود جنگید و وی را نیز کشت و بدین ترتیب اردشیر بر کرانه های خلیج فارس نیز تسلط یافت.

گفتنی است که به استناد کارنامه اردشیر بابکان «هفتان بخت» پرستنده یک کرم (اژدها) بوده که پرورش یافته و بزرگ شده بود، به شخص هفتان بخت در کارنامه دست پرورده و پرستنده اژدها نسبت داده شده است. از آنجایی که بعدها نیز به استناد همین افسانه هفتان بخت و پسرانش در خدمت این اژدها بوده اند، وی توانست بر مردم آن نواحی تسلط یافته و بر آنان حکمروا شود. بی گمان هفتان بخت نیز یکی از عوامل دست نشانده حکومت پارتیان بوده است و داستان کرم و یا اژدها به نظر پژوهشگران که توجیهی غیر عملی نیز به نظر نمی رسد حکایت از سنت و آیینی است که مبنا و پایه آن بر پرستش مار یا اژدها بوده است و در کارنامه اردشیر بابکان به صورت افسانه و اسطوره آورده شده است.

از دیگر اقدامات سلحشورانه اردشیر به گفته طبری سرکوب حاکم «ابرساس»[۴۲]بوده است. ابرساس ناحیه ای در خطّه اردشیر خوره بوده و پادشاهی به نام «مهرک»[۴۳] که به استناد کارنامه پسر «نوشزاد»[۴۴] بوده از فرصت به دست آمده در نبرد میان اردشیر و هفتان بخت بهره جسته و علیه اردشیر قیام کرده است. اردشیر پس از فراغت یافتن از مصاف با هفتان بخت، با شورش مهرک مقابله کرد و آن را سرکوب نمود و مهرک را نیز کشت. خدای نامه و کارنامه اردشیر بابکان بر این باورند که غنایم زیادی به دست اردشیر افتاد و به ویژه از سرزمینی که هفتان بخت زمامدار آن بود. تایید این دو مآخذ بر گنجینه های هفتان بخت مورخان را بر آن داشته است که این امر واقعیت داشته است، زیرا همان گونه که در بالا آمد ظاهراً آیین پرستش اژدها واقعیت داشته و معمول بوده و به نام او معبدی ساخته بودند. آگاهی داریم که معابد در دنیای کهن دارای گنجینه های ارزشمند از هدایا و زیور و زینت آلاتی بوده است که از سوی مومنان، پیروان خدایان و نذر کنندگان به این معابد پیشکش می شده است. نمونه های آن را تاریخ در معابد عیلامیها، بابلیها، سومریها، مصریان و …. به تایید رسانده است. به استناد کارنامه اردشیر بابکان، اردشیر پس از تخریب این معبد که در آن مارپرستی یا اژدها پرستی می شده است آتشکده ای به نام «آتش بهرام»[۴۵] خداوندگار پیروزی و شکست ناپذیری ایرانیان قدیم بنا کرده است. اردشیر افزون بر این در شهر [۴۶] کاخی را ساخت و آراست که شایسته مقام پادشاهی خود او بوده است. در منابع تاریخی و از جمله منابع عربی نام این کاخ را طربال[۴۷] گزارش کرده اند. روایت شده است که در همین منابع افزون بر این اردشیر در شهر آتشگاهی نیز ساخته است[۴۸]. بدیهی است با توجه به اینکه دین زرتشت دین رسمی زمان ساسانیان بوده و آتش یکی از عناصر چهارگانه مورد احترام این دین قلمداد شده است، ساختن آتشکده ها به ویژه از سوی پادشاهان پای بندی آنان را به دیانت آنان تایید نموده و مشروعیت فرمانروابیشان را تحکیم می بخشد.


[۱] .Khwa ay Nameg.

[۲] .Khwatay.

[۳] .Sassan Khwatay.

[۴] .Katak Khwtay.

[۵] .Katak Banug.

[۶] . در بررسی های متاخر ساسان را نه به عنوان دارنده آتشکده آناهید، بلکه کلیددار معبد آناهیتا در استخر فارس دانسته اند.

[۷] .Ram Behest (Raman Vahist)

[۸] .Mnemon(به یونانی لقب اردشیر دوم هخامنشی پسر داریوش دوم)

[۹] .Ochos(به یونانی لقب اردشیر سوّم هخامنشی)

[۱۰] . لقب یزد گرد یکم (۳۹۹ تا ۴۲۰ در منابع عربی یزدگرد اثیم)

[۱۱] .Nothos(به یونانی لقب داریوش دوّم پسر اردشیر یکم «دراز دست»)

[۱۲] .Dinag.

[۱۳] .Rudak(Rudagصحیح آن: است)

[۱۴] .Rutak.

[۱۵] .Gocithr(Gauci ra)

[۱۶] .Gozahr-Gozehr.

[۱۷] .Tira.

[۱۸] .Kotwal(Kutwal)

[۱۹] .Arkadius.

[۲۰] .Theodosius.

[۲۱] . پیرنیا، حسن: تاریخ ایران از آغاز تا انقراض ساسانیان، ص ۱۹۷٫

[۲۲] .Gupanan.

[۲۳] .Fassin.

[۲۴] .Passin.

[۲۵] .Passin.

[۲۶] .Koness.

[۲۷] .Minuchihr(Manucehr)

[۲۸] .Lervir.

[۲۹] .Lezver.

[۳۰] .Dara.

[۳۱] .Beizeدرزبان پارسی «دژ سپید Dez-e Sepid است (به عربی)

[۳۲] . در برخی منابع تاریخی آمده است که بلاش پنجم معارضی نداشت و سلطنت قانونی خود را تا سال ۲۰۷ میلادی که از جهان رفت، حفظ کرد. پس از وی بلاش ششم به جای او نشست، ولی در سال ۲۱۳ میلادی برادر وی اردوان که حاکم ماد بود بر علیه او قیام کرد و در سال ۲۱۵ میلادی شهر شوش را گرفت. اردوان در نبردی با رومیان نیز به دنبال آن پیروز شد و پادشاهی اشکانیان تا سال ۲۲۶ میلادی به نام او در تاریخ ثبت شده است.

[۳۳] . Valakhs V(Vologeses V).

[۳۴] .Artabanos V.

[۳۵] .Khomai.

[۳۶] .Homai.

[۳۷] .Abarssam(در نامه تنسر ابرسام را خود تنسر مشاور روحانی اردشیر دانسته اند.)

[۳۸] .Vazorgframazar(Vazorgframadar)

[۳۹] .Fahar (Pahar)

[۴۰] .Magavastan(در حقیقت به معنای انجمن مغان یا روحانیون است)

[۴۱].Haftan Bokht.

[۴۲] .Abarssas.

[۴۳] .Mehrak.

[۴۴] .Nuszad.

[۴۵] .Bahram-Feuer.

[۴۶] .Gor.

[۴۷] .Terbal.

[۴۸] .این گونه به نظر می رسد که مطالبی از خداینامه و کارنامه اردشیر بابکان بی تردید از یکدیگر گرفته شده و گاهی این ابهام را به وجود می آورد که ریشه اسطوره ای بودن و داستان گونگی پاره ای از رویدادها نه تنها انکار ناپذیر نیست، بلکه با قاطعیت و اطمینان پذیرفتنی است. برخی از پژوهشگران بر این باورند که هماهنگی این مطالب در هر دو مآخذ گاه بر ابهام و تردید مورخان می افزاید.

منبع :
کتاب تاریخ ایران در دوره ساسانیان ، دکتر اردشیر خدادادیان
نشر الکترونیکی: تاریخ ما، اِنی کاظمی

دسته بندی مطلب: تاریخ تمدن ایران باستان + ساسانیان
تصویر پروفایل علیرضا کیانی

علیرضا کیانی

علیرضا کیانی پارسی زاد دانشجوی کارشناسی تاریخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

X

Pin It on Pinterest

X