سازمان کلیسا
اگر هنر شكل و سازمان دادن به مواد باشد، كليساي كاتوليك رومي را ميتوان شگرفترين شاهكار تاريخ دانست. طي نوزده قرن، كه هر قرنش نيز مشحون از بحران بوده است، كليسا مؤمنان خود را پيوسته نگاه داشته، در تمام اكناف جهان آنان را مشمول عنايات و خدمات خود قرار داده، اذهان آنان را متشكل ساخته، خوي و خلقشان را به قالب ريخته، باروريشان را تشويق كرده، ازدواجهايشان را رسميت داده، سوكهايشان را تسليت بخشيده، زندگيهاي زودگذرشان را به علو حيات جاوداني پيوند داده، از دهشهاي آنان بهره گرفته، از هر بدعت
و شورشي زنده بيرون آمده، و صبورانه ستونهاي شكستة قدرت خود را از نو ساخته است. اين نهاد شاهوار چگونه رشد كرد؟
عطش روحي مردان و زناني به ستوه آمده از فقر، فرسوده از كشمكش، وحشتزده از اسرار، و بيقرار از ترس مرگ، مبناي شكل گيري كار كليسا بود. كليسا در روح ميليونها مردم ايمان و اميدي به وجود آورد كه به مرگ معنا ميبخشيد و وحشت آن را زايل ميكرد. ايمان گرانبهاترين مايملك كساني شد كه براي حفظ آن حاضر بودند بميرند يا بكشند؛ و بر آن صخرة اميد بود كه كليسا بنا شد. كليسا نخست محفل (اكليسا) سادهاي از ايمان آورندگان بود. هر اكليسا يا كليسا يك يا چند پرسبوتروس (شيخ يا كشيش) براي رهبري خود برگزيده بود، همچنين يك يا چند تن قاري، دستيار كشيش، معين شماس، و شماس براي ياري به كشيش. پس از آنكه به شمارة عبادت كنندگان افزود و امور ديني مفصلتر شد، جماعات دينداران يك تن كشيش يا فرد غير روحاني را برگزيدند تا بر كارها نظارت كند و آنها را هماهنگ سازد. اين شخص را اپيسكوپوس (ناظر، يا اسقف) ناميدند. چون بر تعداد اسقفان بيفزود، كار آنان نيز به سرپرستي و هماهنگي نياز يافت؛ بدين جهت، در قرن چهارم، كساني به عنوان اسقف اعظم، مطران، يا نخست كشيش برگزيده شدند تا بر اسقفان و كليساهاي ناحيه نظارت كنند. در قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه، و رم، صاحبمنصباني عاليرتبه تر از اينان به نام بطرك برگزيده شدند كه بر تمام امور روحاني رياست داشتند. اسقفان و اسقفان اعظم بنا به فرمان بطرك يا امپراطور اجتماع ميكردند و سينود يا شورا تشكيل ميدادند. شورا اگر فقط نمايندة يكي از ايالات بود، شوراي ناحيهاي، و اگر فقط از اسقفان امپراطوري شرق يا غرب متشكل بود، شوراي كل، و اگر از هر دو بود، شوراي عام خوانده ميشد؛ اگر فرمانهايش براي كلية عيسويان جهان لازمالاجرا بود، جامع ناميده ميشد. اتحادي كه گهگاه از اين راه حاصل ميشد موجب گرديد كه كليسا لقب كاتوليك يا «جهاني» بگيرد.
اين سازمان، كه قدرتش سرانجام بر ايمان و حيثيت متكي شد، مقرراتي براي زندگي كليسايي لازم داشت. در سه قرن اول مسيحيت، تجرد براي كشيشان اجباري نبود. كشيش ميتوانست زني را كه قبل از نيل به مقام روحاني گرفته بود نگاه دارد؛ اما پس از ورود به حلقة قدس نميبايست ازدواج كند؛ و هيچ مردي كه دو زن گرفته بود، يا بيوه يا مطلقهاي را به همسري برگزيده بود، يا زني غير شرعي اختيار كرده بود حق كشيش شدن نداشت. كليسا، مانند بيشتر اجتماعات، از افراطيان در زحمت بود. در واكنش نسبت به بيپروايي جنسي مشركان، برخي از مؤمنان غيرتمند مسيحي، با استناد به عبارتي در يكي از رسالههاي بولس حواري، چنين استنتاج ميكردند كه هر گونه رابطة جنسي ميان زن و مرد گناه است؛ از اين رو ازدواج را تقبيح كردند و كشيش متأهل را چيزي نفرت انگيز ميدانستند. شوراي ناحيهاي گنگرا (حدود 362) اين نظريه را بدعت اعلام كرد، اما كليسا به نحوي روزافزون تجرد
كشيشان را خواستار بود. اموال زيادي به نحوي دائم التزايد به هر كليسا هبه ميشد؛ گهگاه يك كشيش متأهل هبه نامه را به نام خود ميكرد و آن را به فرزندان خود منتقل مينمود. ازدواج كشيشان گاه به زناكاري يا فضيحت ديگري ميانجاميد و از احترام مردم نسبت به روحانيان ميكاست. شورايي از كشيشان روم، در سال 386، تجرد كامل كشيشان را توصيه كرد؛ و يك سال بعد،پاپ سيريكيوس فرمان داد تا هر كشيشي كه ازدواج بكند يا زندگي با زن خود را ادامه دهد خلع لباس شود. قديس هيرونوموس، قديس آمبروسيوس، و قديس آوگوستينوس با قدرت سه گانة خود از اين فرمان حمايت كردند؛ و، پس از يك نسل مقاومت مقطع، فرمان مزبور با موفقيت گذرايي در امپراطوري روم غربي به موقع اجرا گذارده شد.
بزرگترين مشكل كليسا، پس از مشكل سازگار كردن آرمانهايش با ادامة حياتش، يافتن راهي بود براي سلوك با دولت. برپا كردن يك سازمان كليسايي در جنب صاحبمنصبان دولتي، كشمكشي بر سر قدرت ايجاد كرد كه در آن تبعيت يكي از ديگري شرط لازم صلح به شمار ميرفت. در روم شرقي، كليسا تابع دولت شد؛ در روم غربي، كليسا نخست براي تحصيل استقلال، و سپس براي احراز تفوق مبارزه كرد. در هر دو مورد، اتحاد كليسا و دولت تعديل عميقي در اخلاقيات كليسا را در بر داشت. ترتوليانوس، اوريگنس، و لاكتانتيوس گفته بودند جنگ در هر حال نامشروع است؛ كليسا، كه حال مورد حمايت دولت بود، به جنگهايي كه براي حفاظت دولت يا كليسا لازم ميدانست رضا ميداد. كليسا خود داراي قوة قهريه نبود؛ اما هر وقت توسل به زور لازم ميشد، ميتوانست براي پيشبرد منويات خود به «نيروي دنيوي» متوسل شود. از دولت و اشخاص هداياي گرانبها، پول، عبادتگاه، يا زمين دريافت ميداشت؛ كليسا ثروتمند ميشد و براي حفظ حق مالكيت خود به حمايت دولت احتياج داشت. حتي پس از سقوط دولت هم كليسا ثروتش را حفظ كرد؛ فاتحان بربر، هر قدر هم كه زنديق بودند، كمتر به چپاول كليسا دست ميزدند. طولي نكشيد كه اقتدار كلام با نيروي شمشير برابري كرد.