نقش خانواده در عوامل سیاسی تمدن / ویل دورانت

وظيفة آن در مدنيت – قبيله و خانواده – پيدايش توجه و عنايت به طفل در والدين – بياهميت بودن پدر – جدا شدن دو جنس – حقوق مادري – وضع زن – وظايف او – پيروزيهاي اقتصادي او – پدرشاهي – فرمانبرداري زن
همانگونه كه گرسنگي و عشق احتياجات اساسي انسان را تشكيل ميدهد، همانگونه نيز، وظايف اساسي سازمان اجتماعي عبارت است از پيشبيني در مورد امور اقتصادي و حفظ نوع، از لحاظ زيستشناسي؛ به همين جهت است كه جريان پيوستة عمل توالد و تناسل همان اندازه ضرورت دارد كه تضمين دايمي موادي كه بايد به مصرف خوراك برسد. چنين است كه هميشه در جنب نظامات خاص اجتماعي، كه منظور از آنها تأمين آسايش مادي و نظم سياسي است، مقررات ديگري وجود دارد كه كار آنها ادامة بقاي نسل بشر است. تا آن وقت كه دولت – در فجر مدنيت تاريخي – مركز و سرچشمة دايمي نظم اجتماعي شود، عمل دقيق تنظيم روابط ميان دو جنس زن و مرد از وظايف قبيله به شمار ميرفته، و حتي پس از پيدايش دولت نيز حكومت اساسي بشريت، در جوف ريشهدارترين سازمان تاريخي، يعني خانواده، باقي و برقرار مانده است.
بسيار بعيد به نظر ميرسد كه در دوران شكارورزي هم انسان به حال خانوادههاي پراكنده به سر برده باشد، چه، با ضعفآلات دفاع طبيعي انسان، خانوادهها، در صورت انفراد، خيلي سريع طعمة حيوانات درنده ميشدهاند. به طور كلي، در طبيعت، موجوداتي كه براي دفاع بخوبي مجهز نيستند به حال اجتماع به سر ميبرند. به اين ترتيب بهتر ميتوانند در عالمي كه آكنده از دندان و چنگال تيز و پوستهاي نفوذناپذير است زندگي كنند. گمان غالب آن است كه براي انسان نيز، در ابتداي كار، چنين بوده و با همپشتي با ديگران، ابتدا در اجتماع شكارورزي، و پس از آن در قبيله، توانسته خود را حفظ كند. هنگامي كه روابط اقتصادي و نيروهاي سياسي جانشين خويشاوندان گرديد، قبيله از مقامي كه در اجتماع داشت ساقط شد؛ در قسمت پايين اجتماع، خانواده جايگزين آن شد، و از طرف بالا دولت جاي آن را گرفت. كار دولت عبارت شد از نگاهداري نظم؛ و خانواده مأمور تجديد تنظيم صناعت و تأمين بقاي نوع گرديد.
در حيوانات پست به هيچ وجه غم و انديشة توليدمثل نيست؛ حيوان ماده تخم فراوان ميگذارد، كه بعضي از آنها زنده ميماند و رشد ميكند و قسمت عمدة آنها خورده ميشود يا از بين ميرود. بسياري از ماهيها، در سال، تا يك ميليون تخم ميگذارند، و عدة كمي از آنها، كه توجه به تخم خود دارند، بيش از پنجاه تخم در سال نميريزند. توجه مرغ به جوجة خود بيش از ماهي است، و عدد تخمهايي كه براي بچهآوردن ميگذارد از پنج تا دوازده تغيير ميكند؛ اما حيوانات پستاندار، كه از اسمشان پيداست كه چه اندازه توجه به كودكان خود دارند، به طور متوسط، هر كدام در سال سه فرزند بيشتر نميدهند، با وجود اين سرور كرة زمين به شمار ميروند. در عالم حيوانات، هرچه عنايت و توجه والدين به فرزندانشان بيشتر شود، زايش و مرگ و مير كمتر ميگردد؛ در جهان انسان، هرچه مدنيت پيشتر برود، معدل زادن و مردن تنزل ميكند. هر اندازه عنايت خانواده به فرزندانش زيادتر شود، نسل جديد مدت بيشتري ميتواند در پناه خانواده بماند؛ و به اين ترتيب در هنگامي كه به حال خود واگذاشته ميشود نمو بيشتري كرده و كارآزمودهتر شده است؛ و همچنين كم شدن مواليد سبب ميشود كه انرژي انسان، به جاي آنكه بكلي در راه عمل توليد مثل مصرف شود، به مصارف ديگر برسد.
چون مادر عهدهدار وظيفة توجه و خدمت كردن به كودكان خود بوده است، نظم خانواده در ابتداي امر چنان بود (البته تا آن اندازه كه ما ميتوانيم چيزي از تاريكيهاي تاريخ استخراج كنيم) كه بر اساس مادر تكيه ميكرد، و پدر منزلت عرضي و ناچيز داشت. در بسياري از قبايلي كه هماكنون بر روي زمين به سر ميبرند، و شايد در اجتماعات بشري اوليه هم، نقش زيستشناسي مرد در عمل توليد مثل از نظر دور مانده است؛ در اين مورد، مرد مانند حيواني تلقي ميشود كه طبيعت او را براي توليدمثل برميانگيزد و با كمال لاعن شعوري جفتگيري ميكند، و بچهاي به دنيا ميآيد، بدون آنكه در صدد باشد بداند كه چه چيز علت است و چه چيز معلول آن. مردم جزيرة تروبرياند آبستني زن را نتيجة روابط جنسي نميدانند، بلكه علت آن را روح يا شبحي ميشناسند كه در شكم زن وارد ميشود، و خيال ميكنند كه شبح معمولاً هنگام استحمام به شكم او راه مييابد، و در اين قبيل موارد، دختر ميگويد: «ماهي مرا گزيد». مالينووسكي نقل ميكند كه: «وقتي ميپرسيدم كه پدر اين طفل كيست، همه يك زبان ميگفتند كه اين طفل، بيپدر به دنيا آمده، زيرا مادر او ازدواج نكرده است؛ و چون صريحتر ميپرسيدم و ميگفتم كه از لحاظ زيستشناسي چه كس با اين زن نزديكي كرده است، سؤال مرا نميفهميدند و اگر جوابي ميدادند اين بود كه: شبح اين طفل را به او داده است». مردم اين جزيره عقيدة عجيبي داشتند، و آن اين بود كه هرگاه زني خود را به مردان زيادتري تسليم كند، اين شبح زودتر به شكم او راه مييابد؛ با وجود اين، اگر زنان ميخواستند از بار برداشتن محفوظ بمانند، در موقع مد دريا استحمام نميكردند و در عين حال، از نزديكي با مردان نيز خود را نگاه ميداشتند. راستي كه اين عقيدة عجيبي است، كه مردم را از رنج بسيار براي يافتن پدر طفل آسوده ميكرده است، و از اين طرفهتر، آنكه اين عقيده را براي خاطر شوهران، يا براي خاطر علماي مردمشناسي جعل كرده باشند.
مردم ملانزي ميدانند كه روابط جنسي سبب آبستني ميشود، با وجود اين، دختراني كه هنوز شوهر اختيار نكردهاند اصرار دارند كه آبستني خود را نتيجة خوردن نوعي غذا بدانند. حتي پس از آنكه وظيفة جنسي مرد در عمل توالد و تناسل شناخته شده، روابط جنسي به اندازهاي پريشان و بيقاعده بوده كه بآساني نميتوانستهاند پدر طفل تازه به دنيا آمده را معلوم دارند. به همين جهات است كه در اجتماعات اوليه، زن خيلي بندرت به فكر آن بوده است كه بداند پدر طفلش كيست؛ طفل، طفل آن زن به شمار ميرفته، و خود آن زن متعلق به شوهري نبوده، بلكه به پدر يا برادر يا قبيلة خود تعلق داشته و با آنان ميزيسته است، و هم آنان تنها خويشاوندان نري بودهاند كه طفلش آنان را خويشاوند خود ميشناخته است. روابط مهر و محبت ميان برادر و خواهر، به طور كلي، شديدتر از چنين روابطي ميان زن و شوهر بوده، و از طرف ديگر، شوهر نيز به نوبة خود با مادر و در قبيلة خود ميزيسته و پنهاني از زن خود ديدن ميكرده است. حتي در دوران مدنيت قديم نيز برادر در نزد زن گراميتر از شوهر بوده و چنانكه از تواريخ برميآيد اينتافرنس برادر خود را از خشم داريوش رهانيد، نه شوهر خود را، و آنتيگونه، به خاطر برادرش خود را فدا كرد، نه به خاطر شوهرش. «اين انديشه كه شوهر نزديكترين فرد به زن خود و گراميترين شخص در مقابل دل اوست، خيلي تازه در جهان پيدا شده و در جزء كوچكي از بني بشر مصداق خارجي دارد».
رابطة ميان پدر و فرزندانش، در جامعههاي اوليه، به اندازهاي ضعيف است كه در بسياري از قبايل دو جنس زن و مرد از يكديگر جدا زندگي ميكنند. در استراليا و گينة جديد و افريقا و ميكرونزي و آسام و بيرماني، و همچنين در نزد طوايف آلئوت و اسكيمو و ساموئيدها و در بسياري از جاهاي ديگر هنوز قبايلي ديده ميشوند كه زندگاني خانوادگي در نزد آنان معني ندارد؛ مردان از زنان جدا هستند و بسيار كم آنان را ميبينند، و حتي در موقع غذا خوردن هم، هر دو دسته از يكديگر دورند. در شمال پاپوا هرگز مجاز نيست كه مردي را با زني در جاهاي عمومي ببينند، ولو اينكه آن زن، مادر فرزندان وي باشد. در تاهيتي «اصلاً زندگاني خانوادگي مفهومي ندارد». در نتيجة همين جدايي ميان دو جنس است كه روابط پنهاني نامشروع ميان مردان، كه در مردم اوليه ديده ميشود، بروز كرده و به اين حيله بوده است كه مردان توانستهاند خود را از زنان دور نگاه دارند اين قبيل اجتماعات، از لحاظ ديگري، با انجمنهاي اخوت نيز كه در زمان ما شيوع دارد وجه شباهتي دارند، كه رعايت سلسلة مراتب در سازمان آنهاست.
بنابراين، سادهترين صورت خانواده عبارت ميشود از زني كه با فرزندان خويش، در قبيلة اصلي خود، با مادر و برادرش به سر ميبرد؛ اين شكل خانواده نتيجة طبيعي حيواني بودن محض روابط ميان زن و نوزادان وي، و جهل او نسبت به اهميت حياتي مرد در عمل توليد مثل بوده است. و نيز، در دورانهاي اوليه، يك نوع ديگر ازدواج وجود داشته كه در واقع آن را ميتوان «زناشويي سرخانه» ناميد: مرد قبيلة خود را ترك ميگفته و به قبيله و خاندان زن ميپيوسته و براي او، يا با او، براي خدمت به والدين زن كار ميكرده است. در اين صورت، نسبت فرزند از جانب مادر نگاه داشته ميشده و ارث نيز از طريق مادر ميرسيده است؛ حتي حق سلطنت نيز، غالب اوقات، از طرف زن به ميراث ميرسيده، نه از طرف مرد. ولي اين «حق مادري» را نبايد با تسلط مادر و مادرشاهي اشتباه كرد حتي در آن صورت كه ميراث از طرف مادر انتقال مييافته، تمام اختيار دارايي در چنگ زن نبود، بلكه تنها كاري كه زن داشته تسهيل تعيين روابط خويشاوندي بوده است، چه اگر چنين نميشده، از لحاظ اهمالي كه مردم در تعيين روابط جنسي داشتند، علايم خويشاوندي به كلي از بين ميرفته است. 35 آري، آنچه حقيقت دارد اين است كه در هر نوع نظام اجتماعي زن داراي نفوذي است، ولو آنكه به حدودي محدود باشد، و اين نتيجة طبيعي مكانت خاصي است كه وي از لحاظ وظيفة تقسيم غذا در منزل دارد، و همچنين نتيجة نيازمندي مخصوصي است كه مرد به او دارد و او ميتواند از انجام آن خودداري كند. بعضي از اوقات، مخصوصاً در نواحي افريقاي جنوبي، حكومت به دست زن افتاده است؛ در جزاير پلو هرگز رئيس قبيله به كار مهمي دست نميزده است، مگر آنكه، بيشتر، نظر شوراي خاصي را كه از زنان پير تشكيل ميشده جلب كند؛ در قبايل ايروكوئوي حق زنان در شوراي قبيله، در رأي دادن و اظهار نظر كردن، با حق مردان برابر بوده است. زنان هنديشمردگان سنكا تا آن حد نيرومند بودند كه حق انتخاب رئيس را داشتند. همة اينها صحيح است، ولي جزو امور نادر به شمار ميرود و در بيشتر قبايل اوليه وضع زن چندان با بردگي فاصله نداشته است. ناتواني متناوبي كه از حيض ديدن براي زن فراهم ميشود و او را از حمل سلاح عاجز ميسازد، و همچنين مصرف شدن نيروي وي، از لحاظ زيستشناسي، براي حمل و شيردادن و پروردن كودك خود، همه از عواملي است كه او را از مقابلة با مرد بازداشته و ناچارش كرده است كه در تمام اجتماعات – جز در اجتماعات خيلي پست يا خيلي پيشرفته – به مقام پستي بسازد. نبايد تصور كرد كه با پيشرفت مدنيت مقام زن هم بتدريج بالا رفته است؛ من باب مثال بايد گفت كه وضع زن در يونان دورة پريكلس بسيار پستتر از وضع زن در ميان هنديشمردگان امريكاي شمالي بوده است. حقيقت امر اين است كه زيادتر بودن حس همكاري زن، در تغيير وضع اجتماعي او بيشتر مؤثر بوده تا تربيت فرهنگي مردان و ملاحظة جهات اخلاقي.
در دورة شكارورزي، جز تعقيب شكار، تقريباً تمام كارهاي ديگر خانواده بر عهدة زن بود. مرد، براي رفع خستگي شكار، قسمت اعظم سال، با خيال راحت به آسايش و تنپروري ميپرداخت. زن زياد ميزاييد و نوزادان خود را بزرگ ميكرد و كلبه يا خانه را خوب نگاه ميداشت و از جنگلها و مزارع خوراكي به دست ميآورد و پختن و پاك كردن و تهية لباس و كفش برعهدة او بود. هنگام حركت قبيله، مردان، كه ميبايستي منتظر دفع هر حملهاي باشند، تنها كارشان حمل اسلحه بود و زنان باقي ساز و برگ خانواده را حمل ميكردند. زنان قبيلة بوشمن را به عنوان حمال، براي حمل اسباب خانه، استخدام ميكردند، و چون معلوم ميشد كه نيروي حمل بار را ندارند، آنان را ميان راه ميگذاشتند و خود به راه خويش ادامه ميدادند. ميگويند هنگامي كه ساكنان اطراف قسمت جنوبي نهرماري، در استراليا، براي اولين بار ديدند كه بر پشت گاوان بار گذاشتهاند، پيش خود چنين تصور كردند كه اين گاوان، زنان سفيدپوستان هستند. اختلاف مقاومتي كه اكنون ميان زن و مرد ديده ميشود، در آن روزها، چندان قابل ملاحظه نبوده است؛ اين اختلاف، بيشتر از لحاظ شرايط زندگي و محيط پيدا شده و، از حيث عمقي و فطري بودن، چندان قابل توجه نيست. اگر از ناتواناييهاي زيستشناسي زن چشم بپوشيم، در آن هنگام، از حيث بلندي قامت و بردباري و چارهانديشي و شجاعت، دستكمي از مرد نداشته و مثل زينت و تجمل يا بازيچة جنسي مرد به او نظر نميكردهاند، بلكه حيواني بوده است نيرومند كه ميتوانسته ساعات درازي به انجام كارهاي دشوار بپردازد، و هرگاه ضرورت پيدا ميكرده در راه فرزندان و عشيرة خود، تا حد مرگ، ميجنگيده است. يكي از رؤساي قبيلة چيپوا گفته است كه: «زن براي كار آفريده شده و ميتواند به اندازة دو مرد بار ببرد يا بكشد؛ زن است كه براي ما خيمه ميزند و لباس ميدوزد و ما را شبهنگام گرم ميكند… ما هرگز بدون آنان نميتوانيم جابهجا شويم. زنان همهكار ميكنند و براي غذا خوردن به چيز كمي قناعت دارند. چون دايماً كارشان آشپزي است، در سالهاي سخت و قحط به اين اندازه خشنودند كه انگشتان خود را بليسند.»
در اجتماعات اوليه قسمت اعظم ترقيات اقتصادي به دست زنان اتفاق افتاده است، نه به دست مردان. در طي قرنهاي متوالي، كه مردان دايماً با طريقههاي كهن خود به شكارورزي اشتغال داشتند، زن در اطراف خيمه كشاورزي را توسعه ميداده و هزاران هنر خانگي را ايجاد ميكرده كه هر يك روزي پاية صنايع بسيار مهمي شده است. از پنبه، كه به گفتة يونانيان «درخت پشم» است، همين زن اوليه نخست ريسمان و پس از آن پارچه را اختراع كرد. كانون خانوادگي را نيز زن به وجود آورده و بتدريج نام مرد را هم در فهرست حيوانات اهلي خود وارد كرده و به او ادب آموخته و هنر معاشرت و آداب اجتماعي را، كه بنيان روانشناسي و ملاط مدنيت است، تعليم كرده است.
ولي هنگامي كه صنعت و كشاورزي پيشرفت پيدا كرد و مفصلتر شد و سبب به دست آمدن عايدي بيشتري گرديد، جنس قويتر بتدريج استيلاي خود را بر آن وسعت داد. با توسعة دامداري منبع تازة ثروتي به دست مرد افتاد، و به اين ترتيب، زندگاني نيرومندتر و باثباتتر شد. حتي كشاورزي، كه در نظر شكارورزان عصر قديم عمل پيش پا افتادهاي به شمار ميرفت، در پايان كار، مرد را بتمامي به طرف خود جلب كرد و سيادت اقتصادي را كه براي زن از اين عمل حاصل شده بود از چنگ وي بيرون آورد. زن، تا آن هنگام، حيوان را اهلي كرده بود؛ مرد اين حيوان را در كشاورزي به كار انداخت و به اين ترتيب سرپرستي عمل كشاورزي را خود در دست گرفت، و مخصوصاً چون گاوآهن اسباب خيش زدن شد و نيروي عضلاني بيشتري براي به كار انداختن آن لازم بود، خود اين عمل، انتقال سرپرستي كشاورزي را از زن به مرد تسهيل كرد. بايد اضافه كرد كه زياد شدن دارايي قابل انتقال انسان، از قبيل حيوانات اهلي و محصولات زمين، بيشتر به فرمانبرداري زن كمك ميكرد، چه مرد در اين هنگام از او ميخواست كه كاملاً وفادار باشد تا كودكاني كه به دنيا ميآيند و ميراث ميبرند فرزندان حقيقي خود مرد باشند. مرد، بدين ترتيب، پابهپا در راه خود پيش رفت، و چون حق پدري در خانواده شناخته شد، انتقال ارث، كه تا آن موقع از طريق زن صورت ميگرفت، به اختيار جنس مرد درآمد؛ حق مادري در برابر حق پدري سر تسليم فرود آورد، و خانوادة پدرشاهي كه بزرگترين مرد خانواده رياست آن را داشت، در اجتماع به منزلة واحد اقتصادي و قانوني و سياسي و اخلاقي شناخته شد، خدايان نيز، كه تا آن زمان غالباً به صورت زنان بودند، به شكل مردان ريشداري درآمدند كه در واقع مظهر پدران و شيوخ قبيله بودند؛ در اطراف اين خدايان «حرمسرايي»، مانند آنچه مردان پرادعا در دورة عزلت خود به عنوان خيالبافي خلق كرده بودند، ايجاد گرديد.
ظهور خانوادة پدرشاهي ضربت محكمي براي از بين بردن سلطة زن به شمار ميرود؛ از اين به بعد زن و فرزندانش عنوان مملوك پدر يا برادر بزرگ، و پس از آنان، شوهر او را پيدا كردند. براي زناشويي، همانگونه كه غلام و كنيز را در بازار ميخرند، زن را نيز ميخريدند، و هنگام وفات شوهر، زن نيز مانند انواع ديگر دارايي وي به ميراث ميرفت؛ در بعضي از نقاط، مانند گينة جديد و هبريز جديد و جزاير سليمان و فيجي و هندوستان و غيره، زن را خفه ميكردند و با شوي مرده در گور ميگذاشتند، يا از وي ميخواستند كه خود را بكشد تا در حيات آن جهاني به خدمت شوهر قيام كند. در اين حال پدر خانواده حق داشت كه با زن و فرزندان خود هرچه خواهد بكند، آنان را بفروشد يا به كرايه دهد، و هيچ مسئوليتي نداشت جز آنكه اگر در استعمال اين حق افراط ميكرد، پدران ديگر، كه خود مانند وي بودند، او را سرزنش ميكردند. در عين آنكه مرد آزاد و مختار بود كه در خارج خانه روابط جنسي داشته باشد، زن، در سيستم پدرشاهي، موظف بود كه عفت خود را تا پيش از زناشويي حفظ كند و پس از آن هم كاملا به شوهر خود وفادار بماند؛ به اين ترتيب، براي طرز رفتار هر يك از دو جنس، معيار اخلاقي جداگانهاي ايجاد گرديد.
فرمانبرداري زن، كه به صورت كلي در دورة شكارورزي وجود داشت و در دورهاي كه حق مادري در خانواده رواج يافت كمي تخفيف پيدا كرد، از اين به بعد شدت ميگرفت و ظالمانهتر ميشد. در روسية قديم، هنگامي كه پدري دختر خود را به خانة شوهر ميفرستاد، او را آهسته با تازيانهاي ميزده و پس از آن، تازيانه را به داماد خود ميداده است، تا بدين ترتيب نشان دهد كه تنبيهات لازم از اين به بعد به دست كسي اجرا خواهد شد كه جوانتر و نيرومندتر است. حتي هنديشمردگان آمريكا، كه هنوز حق مادري را محفوظ داشتهاند، با زنان خود بسيار به خشونت رفتار ميكرده و آنان را به پليدترين كارها واميداشتهاند، و غالباً آنان را به نام «سگان» ميخواندهاند. همه جا در روي زمين ارزش زندگي زن كمتر از مرد بوده، و چون زنان دختر ميآوردهاند جشني، نظير جشني كه براي تولد پسران گرفته ميشد، در كار نبوده است؛ مادرها احياناً دختران خود را ميكشتهاند تا آنان را از بدبختي برهانند. زنان را در جزيرة فيجي خريد و فروش ميكنند، و غالباً ارزش آنها مانند ارزش يك تفنگ است؛ در بعضي از قبايل، زن و مرد يك جا نميخوابند و گمان دارند كه نفس زن از نيروي مرد ميكاهد. اهل فيجي شايسته نميدانند كه مرد همه شب در خانة خود بخوابد، و در كالدوني جديد زن زير ساباط بيرون اطاق ميخوابد و مرد در داخل اطاق؛ همچنين در جزاير فيجي اجازة آن هست كه سگان در بعضي از معابد داخل شوند، در صورتي كه زنان مطلقاً از دخول در معبد ممنوعند. اين دوري زن از حيات مذهبي و اجتماعات ديني هنوز هم در دين اسلام وجود دارد.. درست است كه زن در همة ادوار از اين نوع سيادتي كه آزادي در سخن گفتن و پرگفتن است برخوردار بوده و در شرمسار كردن مرد و نزاع كردن با او، و حتي كتك زدن وي، درپارهاي از مواقع موفقيت داشته است، با همة اين احوال، مرد آقاست و زن خدمتگار او. مردان قبيلة كافر زن و همسر را مانند بردهاي ميخريدند، و اين سرماية حيات آنان به شمار ميرفت، چه، آنگاه كه عدة كافي زن در اختيار خود داشتند، ميتوانستند راحت كنند و زنان با كار و كوشش خود وسايل زندگي آنان را فراهم سازند. بعضي از قبايل هندوستاني، در حساب ميراث بردن، زن را با حيوانات اهلي همسنگ قرار ميدادند و قسمت ميكردند: و اگر درست توجه كنيم، در آخرين حكم از احكام
اطلاع مؤلف از دين اسلام بسيار ناقص است. – م.
عشرة (ده فرمان) موسي هم، ميان اين دو، تفاوت مشخصي را قايل نشده است. در ميان تمام سياهان افريقايي زن و كنيز تفاوتي نداشتهاند، جز آنكه از زنان فايده و لذتي ميبردهاند كه كاملا اقتصادي به شمار نميرفته است؛ ازدواج، در ابتداي پيدايش، نوعي از مالكيت و قسمتي از نظام اجتماعي بوده كه سازمان بندگي و غلامي برطبق آن جريان پيدا ميكرده است.
منبع : تاریخ تمدن , جلد اول : مشرق زمین
نویسنده : ویل دورانت
نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما
اگر چه آزار و اذیت زنان قابل قبول نیست اما زن سالاری و تضعیف مرد نیز باطل است . شما ببینید در قبل از انقلاب در مورد مهریه صحبت کی داده و کی گرفته بود و زنان مظلوم بودند اما الان را ببینید که با گرفتن مهریه یک نفر(مرد) به طور کامل نابود می گردد و حاصل یک عمر تلاش او از بین می رود و می بینیم که زندانها را از مردها بعلت بدهی مهریه پرکردند (در یک مقطعی و بعد دیدند که زندانها دیگر جا ندارد شعار را عوض کردند که کسی که پول ندارد از لحاظ شرعی حرام است که در زندان بماند).
شخصی می گفت که اگر خودم در زمان شاه، در پای منابر و سخنرانی آخوندها در باره زنان نبودم وصحبت آنها در باره زنان را با گوش خود نمی شنیدم(که با انواع و اقسام حدیث ها و آیه ها همه جا جانب مرد بودند) و حالا که همین آخوندها در تلویزیون می آیند و برعکس به جانب زن صحبت می کند و آموزش طلاق گرفتن و غیره را می دهند و روز زن و دختر و غیره درست می کنند. به خدا سوگند اگراز کس دیگر و با واسطه این حرفها را می شنیدم به هیچ عنوان اینقدر تفاوت حرف را قبول نمی کردم (امان از سیاست)