حكومت اسپارت در تاریخ یونان

قوانين لوكورگوس در تاريخ به صورتي دقيق باقي نمانده است، و تشخيص اين نكته كه كدام يك از مواد قانونهاي اسپارت پيش از لوكورگوس وجود داشته است، كدام يك را او يا همعصران او وضع كرده، و كدام را پس از او افزودهاند، بسيار دشوار است. پلوتارك و پولوبيوس تاكيد ميكنند كه لوكورگوس زمينهاي اسپارت را به سي هزار قسمت متساوي بخش كرد و به هموطنانش واگذاشت. ولي از سخنان توسيديد بر ميآيد كه چنين تقسيمي هيچ گاه رخ نداد. چه بسا زمينهاي قديم دست نخورده ماند و اراضي جديدي كه فتح شده بود تقسيم شد. لوكورگوس، يا واضعان قوانيني كه بدو منسوبند، به شيوه كليستنس سيكوئوني و نيز همنام او كليستنس آتني، نظام اجتماعي را كه بر پايه خويشاوندي استوار بود مردود دانست و نظامي جديد براساس تقسيمات جغرافيايي برقرار كرد، و بدين وسيله قدرت خاندانهاي قديم را در هم شكست و اشرافيتي دامنه دارتر به وجود آورد. لوكورگوس، به قصد جلوگيري از پيشرفت طبقه سوداگر، كه در آرگوس، سيكوئون، كورنت، مگارا، و آتن تدريجا بر اشراف زميندار چيره ميشدند، كارهاي صنعتي و بازرگاني و مخصوصا وارد كردن و به كار بردن طلا و نقره را ممنوع كرد و فرمان داد كه سكه رايج را فقط با آهن بسازند.

لوكورگوس مصمم بود اسپارتيان (يعني شارمندان زميندار) را براي حكومت و جنگ آزاد بگذارد.

محافظه كاران قديمي پيوسته با تفاخر گفتهاند كه قوانين لوكورگوس بدان سبب مدتي دراز دوام آورده است كه هر سه نوع حكومت، يعني حكومت پادشاهي (مونارشي)، حكومت اشرافي (آريستوكراسي)، و حكومت مردم سالاري (دموكراسي) در آن سهيم بودند و هر يك 

از آنها زياده رويهاي دو ديگر را خنثي ميكرد. شاهنشاهي اسپارت در واقع نوعي ((دوشاهي)) بود، زيرا در يك زمان دو پادشاه است كه از هراكلس زادگان مهاجم بودند. چه بسا اين سازمان عجيب نوعي سازش ميان دو خاندان همتبار و بنابراين رقيب بود; يا وسيلهاي براي استفاده از جنبه‌هاي رواني حكومت سلطنتي تا با آن، بدون استبداد، نظم اجتماعي و اعتبار ملي حفظ شود. پادشاهان دوگانه اسپارت داراي قدرت مطلق نبودند و فقط در اجراي مراسم قرباني و سرپرستي قوه قضايي و قيادت سپاه در زمان جنگ همت ميگماردند. در همه كارها از مجلس سنا متابعت ميكردند; بخصوص پس از جنگ پلاته (پلاتايا)، اندك اندك از اقتدار آنان كاسته و بر اقتدارات سرپرستان جامعه افزوده شد.

عناصر اشرافي، كه در قانون اساسي موقعيت غالب را داشتند، در سنا سكنا ميگزيدند، اينان به معناي واقع كلمه مرداني سالخورده بودند; شارمندان زير شصت سال براي بحثهاي سنا نابالغ به حساب ميآمدند.

پلوتارك تعداد اعضاي اين مجلس را بيست و هشت تن ميشمارد و داستان عجيبي درباره نحوه انتخاب شدن آنان ميگويد: هر گاه كه يكي از كرسيهاي اين مجلس خالي ميشد، داوطلبان اشغال آن كرسي بنوبت و ساكت از برابر مجمع عمومي ميگذشتند. كسي كه بلندترين و طولانيترين هلهله مجلس را به خود اختصاص ميداد، به عضويت مجلس سنا نايل ميآمد. محتملا اين عمل را نوعي صرفه جويي واقعبينانه در يك روش دموكراتيك كاملتر ميپنداشتند. بر ما معلوم نيست كه كدام يك از شارمندان براي عضويت اين مجلس صالح بودند. به ظن قوي، اينان زمينداراني بودند كه در سپاه خدمت كرده و سهم مقرر خود را به سفره عمومي پرداخته بودند و ((برابران)) نام داشتند. مجلس سنا دادگاه عالي رسيدگي به جرايم سنگين به شمار ميرفت و سياست عمومي دولت را تعيين، و قانون وضع ميكرد.

عنصر دموكراتيك نظام اسپارتي مجمع عمومي يا آپلا بود. ظاهرا همه شارمندان پس از سي سالگي ميتوانستند به اين مجمع راه يابند. بدين ترتيب، از ميان 000،376 اسپارتي، 000،8 تن براي عضويت آن شايستگي داشتند. اين مجمع براي رسيدگي به مهمترين مسائل جامعه، هر ماه، در روز بدر جلسهاي تشكيل ميداد. تمام مسائل مهم جامعه به اين مجمع ارجاع ميشد و هيچ قانوني بدون تصويب مجمع عمومي اعتبار نداشت. بندرت قانوني به قوانين لوكورگوس افزوده ميشد; مجمع ميتوانست قوانين را رد يا قبول كند، ولي نميتوانست جرح و تعديل كند. در حقيقت، اين مجمع همان مجلسي است كه، بنابر روايات هومر، با خوف به مباحثات شاهان و مهتران گوش فرا ميداد. در قانون اساسي، مجمع عمومي مجلسي مستقل بود، ولي بعد از لوكورگوس تبصرهاي به قانون اساسي اضافه شد و به مجلس سنا اختيار داد كه تصميمات مجمع عمومي را، در صورت ((نادرست)) بودن، تغيير دهد. گفتهاند كه متفكري والامقام از لوكورگوس خواستار برقراري حكومت مردمي شد، و قانونگذار در پاسخ او گفت: ((دوست من، نخست آن را در خانواده خويش پديدآور.)) 

سيسرون پنج افوروس (سرپرست) اسپارت را، به سبب آنكه هر ساله از طرف مجلس عمومي برگزيده ميشدند، با تريبونهاي رومي مقايسه كرده است. ولي در واقع بايد افوروسها را، كه داراي اقتدارات اداري بودند و هيچ عاملي جز مجلس سنا نميتوانست آنان را از اجراي تصميمات خود باز دارد، همانند كنسولهاي رومي دانست. با آنكه افوروسها پيش از لوكورگوس وجود داشتند، در قوانين لوكورگوس از افوروس سخني نرفته است. با اين وصف، هنوز بيش از نيمي از قرن ششم نگذشته بود كه افوروسها قدرتي همپايه قدرت شاهان دوگانه يافتند و پس از جنگهاي ايران به قدرتي بيشتر رسيدند. سفيران را ميپذيرفتند، مناقشات قانوني را رتق و فتق ميكردند، رهبري ارتش را به عهده داشتند، و شاهان را هدايت و تبرئه و مجازات ميكردند.

اسپارتيان اجراي احكام ديواني را به عهده سپاهيان يا پاسبانان نهادند. رسم بود كه افوروسها برخي از جوانان اسپارتي را مسلح كنند و به صورت پاسبان مخفي درآورند. اينان در ميان مردم به جاسوسي ميپرداختند و حق داشتند، به صلاحديد خود، اسيران (هيلوتس) را بكشند. از اين سازمان در مواقع بحراني و براي سركوب اسيران استفاده ميشد. اسيران با آنكه در جنگها خدمات بزرگي به سروران اسپارتي خود ميكردند، باز همواره مورد بدگماني آنان بودند و خطرناك به شمار ميرفتند. توسيديد مينويسد:

هشت سال پس از جنگهاي پلوپونزي، اسپارتيان از اسيران خواستند كه، از ميان خود، آناني را كه در جنگ با دشمنان برتري نشان دادهاند، برگزينند تا بدانان آزادي اعطا شود. اما منظور واقعي اسپارتيان شناختن افرادي بود كه بيش از ديگران به آزادي رغبت داشتند و از اين جهت زودتر تن به شورش ميدادند. اسيران دو هزار تن را از ميان خود انتخاب كردند، و اينان، به شكرانه دستيابي بر آزادي، تاج بر سر نهادند و به طواف معابد پرداختند. ولي اسپارتيان، به شيوهاي كه برما معلوم نيست، خيلي زود خود را از شر آنان آسوده كردند.

در اسپارت، قدرت، همانند افتخار، اساسا از آن سپاه بود، زيرا اسپارت فقط در سايه شجاعت و انضباط و مهارت نظامي به امنيت و عظمت خود رسيد. هر يك از اسپارتيان از بيست سالگي تا شصت سالگي به تمرينات جنگي ميپرداختند و خود را براي خدمات لشكري آماده نگاه ميداشتند. در نتيجه اين تعليمات سخت، اسپارت توانست پياده نظامي فراهم آورد كه با افراد سنگين اسلحه و نيزه افكن خود، در صفوف فشرده، همه يونانيان حتي آتنيان را به وحشت اندازد و ديرگاهي به صورت نيرويي شكستناپذير دوام آورد.

تا آنكه، اپامينونداس آنان را در لئوكترا شكست داد. به دور محور اين ارتش، اسپارتيان شئونات اخلاقي خود را شكل دادند: فضيلت، داشتن قوت و شجاعت بود; مرگ در ميدان نبرد، بزرگترين شرف و بالاترين سعادت بود; ادامه زندگي بعد از شكست ننگي بود كه حتي مادر هم چنين گناهي را بر فرزند خود نميبخشود.

مادران هنگامي كه پسران خود را به ميدان جنگ ميفرستادند، چنين ميگفتند: ((بازگرد با سپرت يا روي سپرت.)) سپر اسپارتي سنگين بود، فرار با سپر سنگين امكان نداشت. 

منبع : تاریخ تمدن , مشرق زمین : جلد دوم 

نویسنده : ویل دورانت

نشر الکترونیکی سایت تاریخ ما

 

1 نظر
  1. مرادی می گوید

    با سلام. ممنون از مطالب خوبتون فقط از کامل و جامع بودن مطلب اطمینان دارید و اینکه آیا این مطالب صحت تاریخی دارند؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.