حمله اسکندر مقدونی به ایران؛ علتها، نبردها، پیامدها و پایان هخامنشیان
حمله اسکندر مقدونی به ایران مجموعه لشکرکشیهای اسکندر از ۳۳۴ تا ۳۲۸ پیش از میلاد است که با عبور او از هلسپونت آغاز شد و با شکستهای پیاپی هخامنشیان در نبردهای گرانیک، ایسوس و گوگمل به فروپاشی شاهنشاهی داریوش سوم انجامید. این رخداد یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ باستان است، زیرا مسیر قدرت در خاور نزدیک را تغییر داد و زمینهساز دوره هلنیستی شد.

اسکندر مقدونی با تکیه بر ارتشی منظم، فرماندهی چابک و استفاده از ضعفهای سیاسی و نظامی هخامنشیان توانست قلمرو ایران را یکی پس از دیگری تصرف کند. در این فرایند، شهرهایی چون بابل، شوش و پارسه نیز به دست او افتادند و تخت جمشید در سال ۳۳۰ پیش از میلاد آسیب جدی دید و به آتش کشیده شد.

پیشزمینه تاریخی
در اواخر دوره هخامنشی، شاهنشاهی ایران هنوز پهنهای وسیع و قدرتمند بود، اما بحرانهای درباری، شورشهای ایالتی و جابهجاییهای سریع قدرت آن را فرسوده کرده بود. پس از کشته شدن اردشیر سوم و به تخت نشستن داریوش سوم، ساختار سیاسی امپراتوری با چالشهای جدی روبهرو شد و همین وضعیت به رقیبان خارجی فرصت بیشتری داد.
در سوی دیگر، فیلیپ دوم مقدونی با اصلاح ارتش و ایجاد اتحاد میان دولتشهرهای یونانی، بنیانی فراهم کرده بود که اسکندر از آن بهره برد. پس از مرگ فیلیپ در ۳۳۶ پیش از میلاد، اسکندر به قدرت رسید و از همان ابتدا سیاست توسعهطلبانه پدرش را ادامه داد.

علت حمله اسکندر مقدونی به ایران
یکی از مهمترین دلایل این حمله، رقابت سیاسی و نظامی میان مقدونیه و هخامنشیان در جهان مدیترانه شرقی بود. منابع تاریخی نشان میدهند که فیلیپ دوم پیش از اسکندر نیز به فکر حمله به قلمرو ایران بود و اسکندر این برنامه را با انرژی و سرعت بیشتری دنبال کرد.
از نظر نظامی، اسکندر به ارتشی حرفهای، سوارهنظام مؤثر و تاکتیکهای میدان نبرد متکی بود. در مقابل، هخامنشیان با وجود منابع انسانی و مالی گسترده، در هماهنگی میان سپاههای چندقومیتی و فرماندهی واحد مشکل داشتند و همین موضوع در نبردهای سرنوشتساز به ضرر آنان تمام شد.
از نظر سیاسی نیز بخشهایی از قلمرو هخامنشی از مرکز قدرت فاصله گرفته بودند و وفاداری کامل ساتراپها همیشه تضمینشده نبود. این ضعف باعث شد که حمله اسکندر مقدونی به ایران تنها یک یورش مرزی نباشد، بلکه به سرعت به فروپاشی یک امپراتوری بزرگ تبدیل شود.

آغاز لشکرکشی اسکندر
اسکندر در بهار ۳۳۴ پیش از میلاد از هلسپونت گذشت و وارد آسیای صغیر شد. نخستین درگیری مهم او با نیروهای ایرانی در نبرد گرانیک رخ داد که در آن مقدونیها پیروز شدند و راه پیشروی به داخل قلمرو هخامنشی را باز کردند.
پس از گرانیک، بسیاری از شهرهای یونانینشین آسیای صغیر یا تسلیم شدند یا بهتدریج زیر نفوذ اسکندر قرار گرفتند. او سپس به سمت جنوب و شرق حرکت کرد و با تثبیت موقعیت خود در منطقه، مسیر را برای برخورد مستقیم با داریوش سوم هموار ساخت.
این مرحله از حمله اسکندر مقدونی به ایران تنها یک پیشروی نظامی نبود، بلکه نوعی جنگ روانی و سیاسی هم بود. هر پیروزی اسکندر، وفاداری برخی شهرها و فرماندهان محلی را سستتر میکرد و اعتماد به توان دفاعی هخامنشیان را کاهش میداد.

نبردهای سرنوشتساز
نبرد گرانیک
نبرد گرانیک در سال ۳۳۴ پیش از میلاد نخستین برخورد مهم میان اسکندر و نیروهای هخامنشی بود. این نبرد در آسیای صغیر رخ داد و پیروزی اسکندر در آن، موقعیت او را در آغاز لشکرکشی بسیار تقویت کرد.
جنگ ایسوس
نبرد ایسوس در سال ۳۳۳ پیش از میلاد نخستین رویارویی مستقیم اسکندر با داریوش سوم بود. داریوش در این نبرد شکست خورد و ناچار به عقبنشینی شد، در حالی که خانواده سلطنتی هخامنشی نیز به دست نیروهای اسکندر افتاد.
نبرد گوگمل
نبرد گوگمل در ۱ اکتبر ۳۳۱ پیش از میلاد رخ داد و نقطه تعیینکننده در سقوط هخامنشیان بود. با وجود برتری عددی ارتش ایران، آرایش و تاکتیکهای اسکندر بر میدان غلبه کرد و داریوش سوم بار دیگر عقب نشست؛ این پیروزی عملاً راه را برای سقوط کامل شاهنشاهی هخامنشی هموار کرد.
محاصره شهرها

اسکندر تنها در میدان نبرد برتری نداشت، بلکه در محاصره شهرهای مهم نیز موفق بود. فتح صور، غزه، بابل و شوش نشان داد که او برای تسلط بر منطقه فقط به نبرد رو در رو تکیه نمیکرد، بلکه از فشار تدریجی نظامی، محاصره و استفاده از ضعفهای لجستیکی دشمن نیز بهره میبرد.
سقوط داریوش سوم
پس از شکست در گوگمل، اقتدار داریوش سوم بهشدت آسیب دید. او دیگر نتوانست مانند گذشته سپاهی متحد و کارآمد گرد آورد و بخش بزرگی از قلمرو هخامنشی بهسرعت از کنترل مرکزی خارج شد.
در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، اسکندر وارد پارسه شد و تخت جمشید را به آتش کشید؛ رخدادی که در حافظه تاریخی ایران بهعنوان نمادی از پایان شکوه سیاسی هخامنشیان باقی مانده است. منابع مختلف این رویداد را به شکلهای متفاوت توضیح دادهاند، اما اصلِ تخریب و تاراج مجموعه پارسه در روایتهای تاریخی ثبت شده است.
داریوش سوم اندکی بعد کشته شد و با مرگ او، حمله اسکندر مقدونی به ایران از مرحله جنگ با یک شاهنشاه به مرحله تصرف کامل یک امپراتوری رسید. از این زمان، اسکندر خود را فرمانروای قلمرو پیشین هخامنشیان دانست و ساختار تازهای از حکومت و انتصاب ساتراپها را دنبال کرد.

پیامدهای سیاسی و فرهنگی
پیامد فوری حمله اسکندر، پایان شاهنشاهی هخامنشی و انتقال قدرت به مقدونیه بود. اما تأثیر آن فقط سیاسی نبود، زیرا با گسترش نفوذ اسکندر و جانشینانش، فرهنگ یونانی در بسیاری از شهرهای آسیایی و ایرانی نفوذ کرد و دوره هلنیستی شکل گرفت.
در عین حال، خود اسکندر نیز تا حدی از الگوهای ایرانی تأثیر پذیرفت و در سالهای پایانی حکومتش نشانههایی از نزدیک شدن به آداب و تشریفات درباری ایرانی دیده میشود. این موضوع بعدها به بحثهای تاریخی درباره «یونانیسازی» و «ایرانیسازی» در جهان باستان دامن زد.
از منظر تاریخی، حمله اسکندر مقدونی به ایران فقط به معنای یک فتح نظامی نیست، بلکه آغاز عصر تازهای از تعامل، آمیختگی فرهنگی و دگرگونی سیاسی در بخش بزرگی از جهان باستان به شمار میآید. این دگرگونی بر زبان، هنر، شهرسازی و ساختارهای اداری نیز اثر گذاشت.

اسکندر و تخت جمشید
تخت جمشید یا پارسه در روایتهای تاریخی یکی از مهمترین نمادهای هویت هخامنشی است و آتش گرفتن آن بهدست اسکندر، از بحثبرانگیزترین رخدادهای این دوره به شمار میرود. برخی منابع آن را اقدامی انتقامی دانستهاند و برخی دیگر آن را نتیجه فضای جشن، غنیمتگیری و تصمیم سیاسی اسکندر در پایان فتح ایران میدانند.
صرفنظر از انگیزه دقیق، نتیجه روشن بود: بخش مهمی از میراث مادی هخامنشی آسیب دید یا نابود شد. همین مسئله باعث شده است که در حافظه تاریخی ایرانیان، نام اسکندر بیش از آنکه با یک فاتح صرف همراه باشد، با ویرانی و پایان یک دوران شناخته شود.


نگاه تاریخنگاران
تاریخنگاران درباره اسکندر و حمله او به ایران، هم بر مهارت نظامی او تأکید کردهاند و هم بر ضعفهای ساختاری هخامنشیان. در پژوهشهای جدید، اسکندر معمولاً نه صرفاً یک قهرمان و نه صرفاً یک ویرانگر، بلکه فرماندهای پیچیده توصیف میشود که توانست از شرایط سیاسی، نظامی و روانی به سود خود استفاده کند.
در برخی روایتها، نگاه مثبتتری به او دیده میشود و او را حامل نوعی انتقال فرهنگی میدانند. در برابر، روایتهای ایرانی و ملی، بیشتر بر جنبه ویرانگر حمله، آتشسوزی تخت جمشید و پایان اقتدار سیاسی هخامنشیان تمرکز دارند.
برای نوشتارهای تاریخی معتبر، بهتر است میان روایتهای ملی، سنتهای یونانی و پژوهشهای جدید تمایز گذاشته شود. این رویکرد کمک میکند تا حمله اسکندر مقدونی به ایران نه بهصورت اسطورهای، بلکه بهعنوان یک رخداد تاریخی چندلایه فهم شود.

تاریخ یعنی دروغ
دلایل بالا اگرچه ناکافی وغیرعلمی اند لذا مسئله اسکندر بیشتر یک افسانه بوده که رفته رفته با تعمد واقعی شده، اگر مطالعات تاریخی خوبی داشته باشید با اندکی تحقیق در نوشته های مربوط به اسکندر و مقایسه با سایر جنگهای دنیا مثال جنگ های ایران و روم در زمان اشکانیان خواهید دید لشگر رم با ان اقتدار و تعداد با اشکانیان جنگ های برابر و همکف دارد، حال چطور اسکندر با سپاه اندک درمقابل لشگرهخامنش که صد برابر لشگر اشکانی شکوه و قدرت دارد پیروز است و درآخر از یک استاندار هخامنش در هند دچار خسارت میشود، نکته دیگر شخصیت مرموز اسکندر مذکور است اصل و نسب و سپاهش ناگهان درتاریخ بوجود میآد بدون پیشینه و کل جهان را فتح میکند و خودش کشته میشود، شبیه قصه است؟ پردازندگان داستان اگر اسکندر را نمیکشتند می بایست تاریخ پادشاهیش را هم مینوشتند، چطور شخصی را که از ناکجا بدون پیشینه تاریخی فقط درحد ذکر چند نام بعنوان پدز و مادر و استاد ناگهان با اندک نیرو جهان را فتح میکند و خود در گوشه ای از تاریخ گم میشود، شخصیت واقعی بپنداریم. اسکندر برای غربی ها مانند رستم است برای ایرانی ها عردو افسانه اند
آیا کسی اصلِ کتابِ هرودوت و گزنفون …را دیده است؟ راستی چند صفحه از این
کتاب ها موجود است؟
به راستی،همه شهرها و اقوامی که پدرِتاریخ در این کتاب نام می برد کجا بودند؟
آیا شما خوانندگان عزیز و محترمِ آمار چندصد هزار نفر که گاه مجموعِ آن گاهِ به نیز میلیون، می رسد در حملات هزار سال پیش و یا دو هزار سال…، از طرفِ هر امپراتوری را قبول دارید؟
مگر در آن زمان آمارگیری و ثبت احوال و سر شماری دقیق وجود داشته است؟به طورِ مثال: مرحوم دکتر عباس اقبال در تاریخ مغول، تعدادِ کشته شدگان شهرهای سبزوار و نیشابور به دستِ مغولان را یک میلیون و هفتصد هزار مرقوم نمودند، خب با احتسابِ افرادیکه که اسیر شده و یا از معرکه گریخته اند می بایست سه الی چهارمیلیون نفر در این منطقه ساکن بوده باشند، حال، با این مثال نمی خواهید در مورد تعداد نیروهای اسکندر و داریوش سوم اندیشه ای داشته باشیم؟
همه ما وطن خود را دوست داریم همانطور که مردمانِ دیگر کشورها دوست دارند،اگر چنین نبود ۸ سال جوانان عزیزِ وطن، در برابر حملهء رژیمِ بعث مقاومت نمی کردند در همین جنگی که ما خود شاهد آن بودیم و ۸ سال با توپ و تانک و انواع سلاحهای شیمیایی تعداد شهدا به ۲۰۰هزار نمی رسد،
پس همهءمردمِ ایران از هر مذهب و اندیشه ای کشور خود را دوست دارند و برای پاسداشت آن جانفشانی می کنند،
نتیجه می گیریم، چنانچه هر مورخِ ایرانی در هر دوره ای از تاریخِ ایرانِ با کنکاش و مرارت، حاصلِ تحقیقاتش چه به صواب و یا… در اختیارِ ما قرار داد به دیدهء احترام و به دور از تعصب مطالعه کنیم شاید تلنگری بر دانسته های پیشین ما باشد، هیچ کتاب تاریخی از هیچ مورخی در دنیا به طور مطلق درست نبوده و نیست و حتی اگر مورخ در صحنه حاضر بوده باشد، شما تصور کنید که خودتان به همراه ده نفرِ دیگر در صحنهء جنگ اسکندر و داریوشِ همین امروز حضور داشته باشید و فقط کار شما هم وقایع نگاری جنگ باشد آیا شما و ده نفرِ دیگر، در میان یک میلیون سربازِ درگیر جنگ، تا چه اندازه می توانند بنویسند و یا حتی وقایع را به خاطر بسپارند تا در فرصت مناسب مکتوب نمایید، بعد نوشته های خود را مطابقت کنند.
کما اینکه همین امروزه شاهد هستیم مثلا بیست نفر صحنه تصادف دو اتومبیل را می بینند اما ده ها و گاه ها صد نظرِ متفاوت دارند، چگونه انتظار داشته باشیم کتبی که صدها سال و بلکه هزار سال بعد از فاتحی نوشته شده درست باشد!!
پس دستهایی پنهانی از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در کار تدوین و دستکاری تاریخ ملتها بوده است همین دستهای پنهان با عوامل خود کتب قدیمی و عتیقه جات را خریداری می کردند……..
بنابراین همین افراد،در صدد بودند تا از طرفی با علمی جلوه دادن تاریخ راه نفوذ به نوشته های پیشین را مسدود کنند و این ملتها را همچنان در توهم و تفاخر نگه دارد تا بعدها بتواند بین آنان انشقاق ایجاد نمایند و “پان ها” را هر روز تشدید نمایید؛ مانندِ پان تُرکیسم، پان عربیسیم،
پان پارسیسم، پان کُردیسم، پان، پان……..
هیچ فردی و هیچ زبانی بر افراد و زبانهای دیگر برتری ندارد چون هر زبانی زیبایی خود را دارد و هر فردی در شرایط بخصوص و ویژه ای قرار بگیرد که دیگران قرار دارند منجربه بروز استعدادهای خدادادی می شود .
پس کدوم بی عمه ای هخامنشیان را نابود کرد
سلام عزیزان ساعتها بحث با مدرک لازمه با اینهمه بی اطلاعی دوستان شدنی نیست ،اسکندر به ایران آمد غاره کلما کره نمونه ای از غارت اسکندر بود ، که میهن پرستان از کاروان او دزدیدند و اونجا با عجله جا دادند ،بامدرک قابل اثبات است، لوح های تخت جمشید شناسنامه آنجاس تا من و شما اشتباه نکنیم ورود فیل به سپاه ایران از آنجا شروع شد که اسکندر از فیلهای هندی شکست خورد ،اینها ساعتها بحث واضح وروشن داره،سکه اسکندر هم خیلی بزرگتر از ناخن شما بزرگوار است و همه جای ایران یافت میشود، دروغهای بسیاری ما بین کل داستان هست ولی اصل داستان درسته در آینده ویک ملت دلزوز حفاریهایی انجام خواهد شد که کل تاریخ نوشته شده بشری را زیره سوال خواهد برد، این را زمانی فهمیدم که در جیرفت به یک اثره هفت هزار ساله نگاه میکردم،ایران شروع تمدن جهانیست شک نکنید، وبه عنوان یک ایرانی به خاکت و پدرانت توهین نکن، علم باستان شناسی را هم با سرچ کردن نمیشه آموخت، بعده چهل سال تجربه هنوز با مکث حرف میزنم ،عجول مباش برادر
جدی اسکندر ایرانی بود؟
اگه حمله اسکندر دروغه کی تخت جمشیدو به اتریش کشید
خسته نباشید
ما خودمون از خانواده باستان شناسان هستیم جناب یخرده دقت کنید شدیدا یک انسان متعصب و یک دنده تشریف دارید ی خرده کوتاه بیاید هزاران دانشمند و سازمانها و ارگانهای باستانی از قبیل یونسکو هستند که تحقیق می کنن و می نویسند نسبت به آثار باستانی از قبیل ( خط ها و نقاشی ها و مجسمه و کربن ۱۴ و…) تو ایران هم دقت بکنید هر چیزی تو چهار چوب این مملکت کشف شده بدون قدمت سنجی با کربن ۱۴ زود به هخامنشیان و ساسانیان نسب میدن) آقا جان یاد بگیر واقعیت رو قبول بکنید شکست با افتخار به از پیروزی با مکر و حیله و دروغه شما خودتون دقت کنید مثلا مغولان یاغی خونخوار حداقل صد تا آثار کتابت مسجد و پل و… از اون سر دنیا اومده تازه اینجا به یاگار گذاشته یادگار هخامنشیان تو افغانستان و پاکستان و قفقاز و ترکیه و یونان چیه نام ببر با مدرک
اونا مثل نادر شاه به خاطر مال دنیا هر چند گاهی به مماکل اطراف حمله کردن ساختار کشورداری نذاشتن دقت کن
کتاب سفر جنگی اسکندر بزرگترین دروغ تاریخ تألیف احمد حامی اولین مهندس راه و ساختمان ایران در سال ۱۳۶۲ منتشر شده است.حامی با بررسی اسکندر نامه ها ، برخی از گزافه گویی های آنها را رد کرده است. نکته اصلی تحقیق حامی این است که اسکندر از ایل ممسنی استان فارس در تنگ بوان نزدیک نورآباد ممسنی شکست خورد و مجبور به عقب نشینی گردید.
در تاریخ اسکندر کورتیوس روفوس گفته شده که قوم مماسن» ممسنی در شهر کورش( کورا) واقع در شرق ایالت سغد تلفات سنگینی به اسکندر وارد کردند و اسکندر بر اثر ضربه سنگ به گردن چند ساعت بیهوش گردید.
به گمان حامی تاریخ نویسان اسکندر ،جنگ ممسنی های استان فارس با اسکندر را به آسیای میانه منتقل کردند تا پیشروی اسکندر را تا آسیای میانه توجیهه نمایند.
فرضیه حامی با توجه به منابع تاریخی و باستان شناسی مردود است.گر چه سر جان ملکم در سفرنامه اش نوشته که ممسنیهای فارس هنوز جنگ با اسکندر را به یاد دارند، با توجه به روستای کورا در ممسنی یا ممسنی ها از فارس به شهر کورا/ کورش در آسیای میانه به عنوان مرزدار اعزام شده اند، یا این که به گمان جیمز موریه و دوید ممسنی ها بومی آسیای میانه از اقوام سغد و سکایی بوده و بعداً به فارس مهاجرت کرده اند.
سلام به دوست عزیز.درتاریخ خیلی از تاریخ و پیروزی های ایران مخفی شده ولی چیزی ک ناراحت کننده کتب ایرانی در مدرسه هاست.مردم خود ما پادشاهان ما رو ناچیز میکنن.مثلا خسروپرویز شاه ساسانی قلمروشو نگاه کن ببین خسروپرویز کبیر بیشتر کشورگشایی کرده یا چنگیز خان مغول؟وقتی ما میایم بجای فیلم کوروش خسرو پرویز.نادرشاه،داریوش خشایار شاه میایم فیلم یوسف پیامبر،تنهاترین سردار،مختار نامه ک بیشترین توهین ها ب ایرانیان میشه رو ک هیچکدام ربطی ب نژاد و ایرانی ها نداره می سازن بایدم وقتی فیلم سیصد ساخته میشه تعبیر مردم دنیا از شاهان ایران عوض بشه.سال۲۰۱۰یک کارگردان مشهور آمریکایی اومد فیلم کوروش کبیر بسازه ولی عده ای در ایران اعتراض کردن.اومدن فیلم مولانا رو بسازن هالیوود گفتن نباید دیکاپریو نقش رو بازی کنه.مردم طوری ب قصه های جعلی آخوندها در باره امامان گوش میدن ک شیران و دلیران ایرانی خودمونو فراموش کردن.
در مورد حمله اسکندر ب ایران باید بگم اسکندر ب ایران حمله کرد و دلیل شکست اونم خود داریوش سوم بود ک وقتی کشورهای نزدیک یونان وقتی ب داریوش نامه دادن ک یک جوان شاه جدید یونان شده و قصد کشور گشایی داره و شاید برای ب خی از قلمرو ایران خطر ساز باشه و ب همین دلیل از ایران تقاضای کمک مالی و نیروی جنگی کردن ک داریوش سوم قبول نکرد و خندیده بود.درمورد اینکه چطور کشور کوچک یونان و نیروهای کم اسکندر تونست ایران شکست بده باید بگم اسکندر بعد فتح هر کشور و شهر نیروهای جنگی اونا رو ب نیروهای خودش اضافه کرد و وقتی ب نزدیکی ایران رسید برخلاف تصور همه اسکندر لشکر زیادی داشت.
شکست ایران از اسکندر چند دلیل مهم داشت ک همون دلیل ها بعدها باعث شکست ایران از اعراب و پیروزی ایران نادرشاه بر هندوستان شد.
دلایل این بودن:
داریوش سوم خوشگذران بود و هرچی سرداران بهش می گفتن سپاه اسکندر بزرگتر نزدیکتر میشه در جواب میگفت اسکندر هیچ کاری نمیکنه میخوام اونو بکشم خاک ایران بعد شکستش بیارمش داخل تخت جمشید و بهش بفهمانم لقمه گنده تر دهنت برداشتی به قول امروزی ها و(منظور ایران همین محدوده الان کمی بزرگتر ک کشورهای ترکیه،آذربایجان سوریه قطر جزو شهرهای ایران بودن)
نکته دوم انتخاب کردن بدترین جاهای ممکن برای سه جنگی بود ک با اسکندر کرد ک دقیقا همون اشتباه ک یزگرد سوم شاه ساسانی کرد.
نکته سوم داریوش سوم قبل پادشاهی از فرماندهان خوب و جنگجو ایران در ارمنستان امروزی بود ولی در جنگ بر خلاف اسکندر خودش در صف اول جنگ قرار نگرفت تا روحیه برای سربازان بشه
نکته چهارم ترس از مرگ داریوش در جنگ آخر بود ک درحالیکه سپاه ایران داشت پیروز میشد داریوش صحنه جنگ رو به خیال پیروزی ترک کرد ک همین عمل باعث اشتباه سربازان ایرانی بر فرار داریوش در جنگ بود و یکباره شیپور عقب نشینی زده شد ک بخاطر همین کار داریوش و فرار سپاه پیروز ایران ب خیال اینکه حتما داریوش چیزی فهمیده ک فرار کرده بود در دامنه کوه داماد داریوش ب داریوش اعتراض کرد ک چرا این کارو کردی و لشکرو متشنج کردی و با خنجری ب پهلوی داریوش میزنه و اونو رها میکنن و داریوش میمیره
نکته بعدی اینکه داریوش می دونست اسکندر داره میاد ولی سپاهش ک بیش از ۵سال بود جنگی نکرده بودن رو آماده جنگ یا ب قول امروزی تمرین نداد ک آماده جنگ باشن
در مورد آتش کشیدن تخت جمشید این کاملا درسته.اسکندر این کارو ب جای آتش زدن آتن توسط خشایار شاه تلافی کرد و حتی تیرباران آریوبرزن با کمان ب تلافی تیرباران فرمانده سیصد نفر اسپارت در جنگ خشایار شاه بود ک در فیلم سیصد دیدی
در مورد اینکه شوش پایتخت ایران بوده بله این درسته و در فیلم اسکندر مقدونی اگر دیده باشی بعد جنگ اسکندر وارد شوش میشه و بعد مدتی ک ب پاسارگاد می رسه و تخت جمشید می بینه و ادعای احترام ب قبر کوروش میکنه بخاطر ابهت بزرگی ک کوروش داشته بعد ب درخواست چند تن از مشاورانش تخت جمشید آتیش میزنن اونم در شب آخر اقامت در پاسارگاد در حالیکه اسکندر مست شراب بوده بله رو ازش میگیرن ک به تلافی کار خشایار شاه ماهم تخت جمشید ک مهم بوده برای ایرانی ها و جایگاه دفن شاهانشون بوده آتیش بزنن
در مورد اشکانیان باعث فروپاشی سلسله هخامنشی شدن باید بگم ک بعد هخامنشیان و چند سالیکه خود اسکندر در شوش تاجگذاری میکنه و با دختر داریوش عروسی میکنه بعد مرگ اسکندر و قتل عام خانوادش توسط سردارانش((بخاطر این خانواده اسکندر از جمله مادر.زن و پسر اسکندر رو اعدام کردن این بود ک اسکندر پسرش از زن ایرانی ک دختر داریوش بوده باید بتخت قلمرو ایران مینشست و از ترس اینکه زن اسکندر وقتی پسرش شاه بشه و ب سن بلوغ جنگی برسه شاید تحریک کنه بر بیرون کردن یونانیان از ایران و عظمت دوباره ایران بود)) قلمرو ایران کنونی و چند کشور دیگه ب سلوکوس می رسه و سلسله سلوکیان بیش از دویست سال بر ایران حکومت میکنن و اگر اشکانیان دخالتی در فروپاشی هخامنشیان داشتن قطعا بیش دویست سال صبر نمیکردن برای باز پس گیری ایران و دویست اندی سال چیزی نیست ک از قلم تاریخ بیوفته.
ولی حرفت رو بر اینکه تاریخ ایران خیلی جاهاش بخاطر کم کاری یا عمدی کاری بعضی ها از قلم افتاده اما بنظرم کار رو ب تاریخ ساسانیان و تاریخ غلط اعراب حاکم بر ایران بذاریم و مردم ایران رو ب اینکه هرچی بعضی ازین آخوندها میگن باور نکنن و تاریخ اونی نیست ک اینها میگن و هر روز خدا عزاداری نباشه و مردم برگردن ب اصالت ایرانی بودنشون
منظور از اعراب ک میگم اعراب هموطن عزیز خودمون نیست.منظور اون دیوس های هست ک ایران رو نابود کردن و کتابخانه ملی ایران آتش زدن هست رو میگم
آقا من این مطلبو قبول نمیکنم اگر اونا دشمنی داشتن نمیومدن از کوروش و داریوش …….. بگن در ضمن سلوکیان واقعی بوده اونها در عراق امروزی سوریه امروزی حکومت مستقیم میکردن و در بقیه ایران به صورت حکومت های دست نشانده
در این رابطه کتاب های خوبی نوشته شده است. بنده کتاب افسانه اسکندر نوشته جواد هداوند را پیشنهاد می کنم
اسکندر مقدونی به افغانستان حمله کرده است اسکندر با حمله به هرات به طرف مرکز و از مرکز به شمال رفت از خود قلعه ایلی را به جا گذاشته که هالا آنقدر مشهور نیست و به نام قلعه سخی یاد می شود و در شهر آی خانم هم دو کاخ را بجا گذاشته است او به مریضی ملاریا مبتلا شد و در گذشت