نظام سانكيه در هند باستان

287249_807.jpg (455×632)

آوازه بلند آن- مابعدالطبيعه – تكامل – الحاد – ايدئاليسم – روح – تن – ذهن و روان – مقصد فلسفه – تأثير سانكيه

يكي از مورخان هندي مي‌گويد اين «پرمعناترين نظام فلسفي است كه هند پديد آورده است.» پروفسور گاربه، كه بيشتر عمرش را وقف تحقيق در سانيكه كرده است، چنين متذكر مي‌شود كه «براي نخستين بار در تاريخ جهان، در تعليم كپيله استقلال كامل و آزادي جان بشري، و يقين كامل آن به نيروهاي خويش، نشان داده شده است.» سانكيه كهنترين اين شش «بينش» و شايد كهنترين همة نظامهاي فلسفي است. از خود كپيله چيزي نمي‌دانيم، جز اينكه سنت هندي، كه چون بچه مكتبيها تاريخها را تحقير مي‌كند، بنيادگذاري فلسفة سانكيه را در قرن ششم ق‌م به او نسبت مي‌دهد.

كپيله هم واقعپرداز بود و هم پيرو مكتب مدرسي. وي اساس فلسفة خود را تقريباً به شيوة طبي آغاز مي‌كند واين فلسفه را در اولين سخن كوتاهش چنين عرضه مي‌دارد كه «مقصد كامل انسان… از ميان بردن كامل الم است.» او آن كوششي را كه براي رهايي از رنج به دستاويزهاي جسمي متوسل مي‌شود نادرست دانسته، رد مي‌كند، و با تردستي و نيرنگي منطقي بر كلية آراي گوناگوني كه در اين زمينه عرضه شده خط بطلان مي‌كشد؛ آنگاه خود قدم پيش مي‌گذارد تا دستگاه فلسفي مابعدالطبيعي خويش را با يك رشته سوتره‌هاي موجز و مختصر و نامفهوم بسازد. نام اين نظام از شمارش و سنجش بيست و پنج واقعيت گرفته شده است كه، بنا به قضاوت كپيله، جهان از آنها ساخته شده است. او اين بيست و پنج واقعيت يا ذات را در يك نسبت پيچيده تنظيم مي‌كند كه شايد در طرح زير روشن شود،

(1) الف: جوهر (= «پراكريتي»، «توليد كننده» يا«ماية ازلي»)، يعني آن اصل مادي كلي كه از راه برشكفتن «گونه»هايش،يعني از طريق تحول و تكامل نيروهايش

تاريخ كهنترين كتاب موجود اين نظام، يعني «سانكيه- كاريكا» از ايشوره كريشناي مفسر، فقط به قرن پنجم ميلادي مي‌رسد، و «سانكيه- سوتره»‌هايي كه روزگاري آنها را به كپيله نسبت مي‌دادند كهنتر از قرن پانزدهم نيستند؛ ولي خاستگاههاي اين نظام ظاهراً به پيش از آيين بودا مي‌رسد. متون بودايي و «مهابهاراتا» مكرر به آن اشاره مي‌كنند، و وينترنيتس از تأثير آن در فيثاغورس سخن مي‌گويد.

«سانكيه» به معناي برشمردن، خلاصه كردن، محاسبه كردن، سنجش و سنجيدن است.-م.

Tattva از tat به معني «آن» و tva، پساوند اسم معني، يعني ذات، حقيقت، واقعيت، و بينش به اصول حقيقي فلسفه.- م.

از نظر ريشه و معنا همان «گون» فارسي است، به معني صفت و قسم و نوع و طرز و رنگ. عرض و كيفيت هم گفته مي‌شود.- م.

«بودي» را مي‌سازد:

(2) 1- هوش («بودي»)، يعني نيروي ادراك كه آن هم با برشكفتن، يعني تحول گونه‌هايش عناصر گونه‌هايش عناصر و موارد زير را مي‌سازد:

  1. I- پنج عنصر لطيف، يا نيروهاي حسي جهان دروني:
  2. 1- بينايي،
  3. 2- شنوايي،
  4. 3- بويايي،
  5. 4- چشايي، و
  6. 5- بساوايي ( ذاتهاي (1) تا(8) با همكاري يكديگر ذاتهاي(10) تا (24) را مي‌سازند.)
  7. II- منش، نيروي فهم و ادراك

III- پنج اندام حسي (متناظر با ذاتهاي (4) تا (8) است):

(10) 1- چشم،

(11) 2- گوش،

(12)&9;&9; 3- بيني،

(13) 4- زبان، و

(14) 5- پوست.

&9;&9;IV- پنج اندام كردار:

(15)9; 1- حنجره،

(16) 9; 2- دست،

(17)&9; 3- پا،

(18) 4- جهاز دافعه، و

(19)9; 5- اندامهاي تناسلي.

9;V- پنج عنصر درشت جهان بيروني:

(20)9; 1- اثير،

(21)9; 2- هوا،

(22)9; 3- آتش و نور،

(23) 9; 4- آب، و

(24)9; 5- خاك.

  1. ب: روح [«پوروشه»، (شخص)]، يعني يك اصل رواني كلي كه اگرچه خود نمي‌تواند كاري بكند، به پراكريتي جان مي‌بخشد و زنده‌اش مي‌كند، و نيروهاي تكاملي يا گونه‌هاي او را به كوشش برمي‌انگيزد.

manas از ريشة man به معني انديشيدن، يعني انديشنده، نيروي انديشه، فهم و ذهن است؛ همان «من» و «منش» فارسي است. و «دل» و «جان» را نيز كه دارندة انديشه‌اند، و انديشنده‌اند «منش» نامند.-م.

در آغاز چنين به نظر مي‌رسد كه اين نظام صرفاً مبتني بر ماده‌گرايي باشد: عالم ذهن و نفس هم مانند عالم جسم و ماده يكسره تحولي است كه با وسايل طبيعي صورت گرفته باشد؛ و وحدت و پيوستگي عناصر است كه در جريان تكوين و فساد ابدي از مراتب اسفل به مراتب اعلا و بالعكس مي‌رود. در انديشة كپيله پيش هشدار گفته‌هاي لامارك ديده مي‌شود: نياز سازواره («خود») وظيفه‌اي (بينايي، شنوايي، بويايي، چشايي، و بساوايي) را پديد مي‌آورد، و اين وظيفه هم عضو خاصي را (چشم، گوش، بيني، زبان، و پوست). نه در اين نظام ميان جهان آلي و غير آلي، ميان نبات و حيوان، يا ميان عالم حيوان و عالم انسان فرقي هست، و نه در هيچ فلسفة هندي چنين تمايز حياتي وجود دارد؛ اينها همه حلقه‌هاي يك زنجير حيات، و پرده‌هاي چرخ تكامل و زوال، تولد و مرگ و تولد دوباره مي‌باشند. جريان تكامل، جبراً توسط نيروي فعال سه گونه مقدر مي‌شود، و آن سه نيرو عبارتند از : خلوس، فعاليت، و جهالت كور. چنين نيست كه از اين نيروها به سود تكامل و به زيان زوال جانبداري شود؛ بلكه، به صورت تسلسل يكي را پس از ديگري [يعني، برشكفتن را پس از زوال، و زوال را پس از برشكفتن و تحول، الي آخر] پديد مي‌آورند – اين تسلسل را مي‌توان به كردار آن جادوگري مانند كرد كه از درون يك كلاه چيزهاي بيشمار بيرون مي‌آورد، و باز آنها را سرجاي اولشان مي‌گذارد، و اين كار را مدام تكرار مي‌كند. هر حالت تكامل، چنانكه هربرت سپنسر متذكر شده است، گرايشي در خود دارد كه مي‌خواهد راه زوال بپيمايد، گويي اين زوال بخش مكمل مقدر و فرجام آن تكامل است.

كپيله، مانند لاپلاس، براي تفسير و توضيح آفرينش يا تكامل استمداد از يك خدا را ضروري نمي‌دانست؛ هيچ عجيب نيست كه در ميان اين ملت، كه از همة ملتهاي ديگر ديندارتر و فلسفيتر است، دينها و فلسفه‌هايي بيابيم كه خدا جايي در آنها نداشته باشد. بسياري از متنهاي «سانكيه» آشكارا وجود يك ذات باري را انكار مي‌كنند؛ آفرينش درك‌پذير نيست، زيرا «چيزي از هيچ پديد نمي‌آيد»؛ آفريننده و آفريده يك چيزند. كپيله به اين خرسند بود (درست مثل اينكه ايمانوئل كانت بود) كه بنويسد يك ذات باري را هرگز نمي‌توان با خرد انساني نشان داد. اين شكاك زيرك مي‌گويد: زيرا هرچه هست يا بايد مجبور باشد يا مختار،

اين سه گونه با هم دركارند و به تنهايي كاري از آنها برنمي‌آيد. سه‌گونه اينهاست: گونة اول برآينده و نمايان شونده است، يعني جنبة روشن‌كنندة طبيعت است كه همة تجليات را آشكار و نمايان مي‌كند، و با سفيدي و روشني نيز خويشاوند است و بخشندة روشنايي و آشكاري است؛ بدين معنا كه كيفياتي چون نور، دانش، خرد، و عواطف را پديد مي‌آورد و مؤلف از آن به خلوص تعبير كرده است؛ گونة دوم رنگ و تاريكي است و تحريك‌كنندة دو گونة ديگر، كه آنها را به حركت درمي‌آورد، از اين رو اصل فعاليت و كنندگي است؛ گونة سوم اصل پذيرندگي يا اصل منفي است، بدين‌معنا كه در مقابل حركت مقاومت مي‌كند، و در چيزها چون جرم و سنگيني نمايان مي‌شود؛ بدين‌گونه ضد گونة اول، يعني ستوه است، ومؤلف از آن به «ناداني كور» تعبير كرده است.-م.

و خدا نمي‌تواند هيچ يك از اين دو باشد. خدا اگر وجودي كامل است كه نيازي به آفريدن جهان ندارد، و اگر ناقص است كه ديگر خدا نيست. اگر خدا نيك بود و نيروهاي خدايي داشت، احتمالاً نمي‌توانست جهاني بيافريند كه تا اين حد ناقص، و پر از رنج، و مرگ هم در آن حتمي باشد. توجه به اين نكته آموزنده است كه انديشمندان هندي با چه آرامشي دربارة اين مسائل بحث مي‌كنند، و بندرت به آزار يا دشنام يكديگر برمي‌خيزند، و مناظره را درحدي نگاه مي‌دارند كه در زمان ما فقط مباحثات پخته‌ترين دانشمندان به آن حد مي‌رسد. كپيله با به رسميت شناختن وداها خود را حفظ مي‌كند، او فقط مي‌گويد وداها مرجعيت دارند، چون مؤلف آنها حقيقت متحقق را مي‌شناخت. بعد به كارش ادامه مي‌دهد و ديگر هيچ توجهي به وداها نمي‌كند.

اما او ماده گرا نيست؛ بلكه، به‌عكس، ايدئاليست و روح گراست، منتها در اين راه شيوه‌اي غير مألوف و خاص خود دارد. او حقيقت را يكسره از ادراك استنتاج مي‌كند و مي‌گويد حقيقت، شكل، و مفهوم عالم وجود، همه، منبعث از اندامهاي حسي و انديشة ماست؛ و اينكه عالم وجود، مستقل از اين امور چه مي‌توانست باشد، سؤالي بيهوده است كه معنايي ندارد و نمي‌تواند پاسخي هم داشته باشد. آنگاه پس از برشماري بيست و چهار ذات (تتوه)، كه در نظام او به تكامل جسمي و مادي تعلق دارد، پوروشه، يعني شخص يا روان، را عرضه مي‌كند، كه آخرين و شايد عجيبترين و مهمترين همة حقايق باشد و بدين ترتيب هم ماده‌گرايي نخستين خود را واژگون مي‌كند. پوروشه مانند آن بيست و سه تتوة ديگر نيست كه پديد آوردة پراكريتي يا نيروي مادي هستند؛ بلكه ناموسي مستقل و رواني است، همه جا حاضر و جاويد، كه في نفسه نمي‌تواند كاري انجام دهد[چون ناكننده و بي‌تأثير است]، بلكه براي هر كرداري لازم است. پراكريتي هرگز نمي‌شكفد[چه ناهوشيار و ندانسته است]، و گونه‌ها هرگز كاري نمي‌كنند، مگر به انگيزش و دم پوروشه؛[جهان] فيزيكي از اصل رواني، كه همه جا هست، جان مي‌گيرد و زنده مي‌شود و به شكفتن [يا تحول گونه‌هايش] برانگيخته مي‌شود. در اينجا كپيله همچون ارسطو سخن مي‌گويد. در روح (بر پراكريتي يا بر جهان شكوفان) نفوذي چيره دارد كه پديد آمدة نزديكي آن دو است، همچون آهنربا(كه آهن را به خود مي‌كشد). يعني، نزديكي پوروشه به پراكريتي، پراكريتي را وا مي‌دارد كه از پله‌‌هاي توليد[يعني تحول، يا برشكفتن] بالا برود. اين گونه جاذبة ميان اين دو به آفرينش مي‌انجامد، از اين كار گذشته، ديگر روح به هيچ معنا عامل آفرينش نيست و ارتباطي به آن ندارد.

يكي از مفسران هندي كپيله مي‌گويد: «تحول پراكريتي را قصد و نيتي نيست جز اينكه براي روح (پوروشه) چشم‌اندازي پرشكوه فراهم آورد.» همان‌گونه كه نيچه اشاره مي‌كند، شايد فرزانه‌ترين راه نگريستن به جهان چشم‌اندازي هنرمندانه و تماشايي باشد.

 روح متكثر است، بدين معنا كه در هر سازواره‌اي وجود دارد، اما در همه يكسان است، و از فردگرايي پيروي نمي‌كند. فردگرايي از مقولة جسمانيات است، ما همانيم كه هستيم، و اين معلول پوروشه يا روح ما نيست، بلكه نتيجة خاستگاه، تحول و تجربه‌‌هاي جسم و جان ماست. در مكتب سانكيه، ذهن نيز، مانند اعضا و اندامهاي ديگر، جزئي از بدن است. پوروشة خلوت گزيده و دست نايافتة درون ما آزاد است، حال آنكه ذهن و جسم به قوانين و گونه‌هاي جهان جسماني وابسته است. پوروشه نيست كه كاري مي‌كند و تعين مي‌يابد، بلكه آن پيكر ذهن است. پوروشه دستخوش زوال و از ميان رفتن تن و شخصيت نيست. جريان تولد ومرگ را بدان دسترس نمي‌باشد. كپيله مي‌گويد=«جان از ميان رفتني است، اما پوروشه(روح) چنين نيست.» در آن تموج خستگي ناپذير صور جسماني، كه تاريخ جهان بيروني را تشكيل مي‌دهد، تنها نفس فردي كه تخته بند ماده و جسم است زاده مي‌شود، مي‌ميرد، و دوباره زاده مي‌شود. كپيله، كه مي‌تواند به همه چيزي شك كند، هرگز در تناسخ شك نمي‌كند.

او، همچون بيشتر انديشندگان هندي، زندگي را به چشم نيك يا خير بسيار مشكوكي مي‌نگرد- اگر اصلا خيري در كار باشد. «اين روزهاي شادي اندك، و اين روزهاي اندوه هم اندك است، ثروت به رودي طغيان كرده مي‌ماند، و جواني به رود كنار در هم شكنندة رودي طغيان كرده، و زندگي چون درختي است بر رود كناري در هم شكننده.» رنج نتيجة اين واقعيت است كه خود فردي و ذهن در قيد ماده‌اند، و گرفتار نيروهاي كور تحول. راه گريز از اين رنج كدام است؟ پاسخ فيلسوف ما اين است كه فقط از راه فلسفه؛ تنها از طريق فهم اين نكته كه همة اين دردها واندوهها، همة اين تفرقه و آشوب «خويشتن»هاي پر تلاش، مايا، يعني پندار وخيال، و نمايش موهوم حيات و زمان هستند. «بندگي از خطاي نداشتن تميز است»، يعني تميز بين آن نفسي كه رنج مي‌برد و روحي كه [از رنج] ايمن و آزاد است، بين سطح متلاطم و آشفته و ژرفناي آرام و بي‌تغيير. براي غلبه كردن بر اين رنجها تنها اندريافت اين نكته لازم است كه ذات ما، كه روح است ، فراتر از نيك و بد، شادي و رنج، تولد و مرگ، آزاد و ايمن است. اين كردارها و تنازعات، اين كامها و ناكاميها، ما را فقط تا هنگامي پريشان مي‌دارد كه پي نبريم آنها را در روح تأثيري نيست، يا از روح نمي‌آيند؛ مرد روشنفكر، همچون تماشاگر بيطرفي كه شاهد نمايش باشد، از بيرون به آنها نگاه مي‌كند. بگذار تا روان دريابد كه از چيزها جدا و مستقل است، و [با اين اندريافت] در دم آزاد خواهد شد؛ با همان كنش فهم و دريافت، از زندان زمان و مكان و درد و تناسخ خواهد رست. كپيله مي‌گويد=«آزاديي كه از طريق آگاهي به بيست و پنج حقيقت به دست آيد فقط اين دانش را [به ما] مي‌آموزد كه: نه من هستم، نه چيزي از آن من است، و نه من هستي دارم.» به عبارت ديگر، جدايي شخصي و فردي از چيزها وهم است؛ هرچه هستي دارد از يك تودة متحول و فسادپذير ماده و ذهن، ابدان و نفوس است، و از سوي ديگر ابديت آرام روان بي تغيير و تزلزل ناپذير.

چنين فلسفه‌اي، براي كسي كه در مقام جدا كردن نفس از تن دردمند و ياد اندوهگين خويش به دشواري مي‌افتد، هيچ آسايشي پديد نمي‌آورد؛ اما گويي اين فلسفه بخوبي گوياي حالت هند متفكر است. هيچ مجموعة انديشة فلسفي، سواي ويدانته، تا به اين عمق در جان هندي تأثير نكرده است. در الحاد و معرفت شناسي ايدئاليسم بودا، و مفهوم او از نيروانه، تأثير كپيله را مي‌بينيم؛ آن را در مهابهاراتا و قانون نامة مانو، در پورنه‌ها و تنتره‌ها هم مشاهده مي‌كنيم؛ در تنتره‌ها، پوروشه و پراكريتي به اصول نرينه و مادينة آفرينش بدل شده است. از همة اينها گذشته، آن را در نظام يوگه مي‌يابيم، كه خود تحول عملي سانكيه بشمار مي‌رود، و بر شالودة نظريه‌هاي آن بنا و در عبارات آن بيان شده است. امروزه هواخواهان آشكار كپيله اندكند، چون شنكره و ويدانته جان هندو را مسخر كرده‌اند؛ اما در هند هنوز گهگاه اين ضرب‌المثل قديمي به گوش مي‌خورد كه: «هيچ دانشي همانند سانكيه، و هيچ قدرتي برابر يوگه نيست.»

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.