نظام يوگه در هند باستان

Vishwakarmaji.png (432×577)

مرتاضان – قدمت «يوگه» – معناي آن – هشت مقام تربيت نفس – هدف «يوگه» – معجزات «جوكي» – صداقت «يوگه»

چون نشيمني استوار بيافت

در محلي آرام و مصفا

مسكن گرفت، نه بس بلند و نه بسيار پست،

فروپوشيده از علف مقدس،

و [برآن] پوست آهويي [نهاده]، و[برآن پوست]

پارچه‌اي [فكنده]، يكي بر ديگري.

چون بر آن نشيمنگه بنشست،

دل يكدله كرد، و انديشه را و حس را به فرمان آورد،

و براي خويشتن زدايي به يوگه روي آرد.

تن را وسر را و گردن را برافراشته، آرام،

به نوك بيني چشم بردوخته، بي جنبش،

به پيرامون خويش هيچ نظر نكند

آرام و بي بيم، تجرد را ايستاده

در تأثير «سانكيه» در آيين بودا بسيار گفته‌اند، اما مراد از «سانكيه» شكل بسيار كهن اين انديشه است، نه اين نظام يا اين «درشنه». –م.

مقايسه كنيد با شعري كه در ص 579 آمده است.

«زدودن و پاك‌كردن خود» از هرگونه ناپاكي؛ صفاي جان (atmavisuddhaya).ـ‌م.

دل را رام كرده، يكدله مي‌نشيند،

روي دل به «من» آورده، مجذوب «من» تنها.

روي گاتهاي غسل، اينجا و آنجا در ميان هندوان محترم، مسلمانان بي‌اعتنا و جهانگردان متحير، مرتاضان يا جوكيهايي نشسته‌اند كه دين و فلسفه در آنان آخرين و عجيبترين تجلي خود را يافته است. در جنگلها و كنار راهها به تعداد كمتري از آنان بر مي‌خوريم، كه ساكت و مجذوب نشسته‌اند. بعضي پير و برخي جوانند، جمعي مرقعي بر دوش افكنده، گروهي فوطه‌اي به ميان بسته؛ عده‌اي خاكسارند و به سراپا و به موي ژوليدة خود خاكستر مي‌پاشند. دسته‌اي چارزانو و بيحركت نشسته، به نوك بيني يا به نافشان چشم دوخته‌اند. اينان ساعتها و روزها صاف به خورشيد نگاه مي‌كنند و كم كم كور مي‌شوند؛ آنان در گرماي نيمروز بر آتش مي‌نشينند؛ يكي پابرهنه در آتش مي‌رود، يا آتش روي سرش خالي مي‌كند؛ ديگري، برهنه، سي و پنج سال روي بستر ميخكوب مي‌خوابد؛ سه ديگر هزاران فرسنگ مي‌غلتد تا به زيارتگاه برسد؛ بعضي خود را به درخت زنجير مي‌كنند، يا خود را در قفسي زنداني مي‌كنند، تا بميرند؛ برخي خود را تا گردن در خاك دفن مي‌كنند و سالها، يا تمام عمر، به همين شكل مي‌مانند؛ جمعي سيمي از دو گونه‌شان مي‌گذرانند و باز شدن آرواره‌ها را ناممكن مي‌كنند، و خود را به خوردن فقط مايعات محكوم مي‌كنند؛ جمعي ديگر دستشان را مشت مي‌كنند و آن قدر نگاه مي‌دارند كه ناخنهايشان از پشت دستشان بيرون آيد؛ عده‌اي يك دست يا يك پايشان را بلند مي‌كنند تا خشك شود و از كار بيفتد. دسته‌اي جايي آرام مي‌نشينند، و شايد سالها به برگ و بادام و مانند اينها كه مردم برايشان مي‌آورند، مي‌سازند، و بدقت هر حسي را از كار مي‌اندازند، و بر هر انديشه‌اي متمركز مي‌شوند، به اين قصد كه معرفت را دريابند. خيلي از آنها از روشهاي نمايشي مي‌پرهيزند، و حقيقت را در گوشة خلوت خانه‌هايشان مي‌جويند.

ما [در غرب] در قرون وسطي چنين مرداني داشتيم، اما امروزه بايد در گوشه و كنار اروپا و امريكا سراغ آنان را گرفت. هند 2500 سال است كه چنين مرداني داشته است – احتمالاً از دوران ماقبل تاريخ – شايد آنها دشمنان قبايل وحشي بودند. نظام تفكر مرتاضانه، كه به يوگه معروف است، در عصر ودايي وجود داشت. اوپانيشادها و مهابهاراتا آن را پذيرفتند؛ در عصر بودا رونق داشت؛ و حتي اسكندر، كه از توانايي اين «برهنه فيلسوفان»

«بهاگاواد- گيتا» ترجمة سر ادوين آرنلد، به نام «آسماني سرود»، لندن، 1925، دفتر ششم، ص 35. «تجرد» يا «برهمه چاري» سوگند و پيمان تجرد و پاكدامني است كه خواهندة رياضت مي‌پذيرد. «من»، كريشناست. [در ترجمة فارسي، ترجمة راوا كرشنان، لندن، 1973 اساس قرار گرفته است.-م.]

در آثار فارسي هند «يوگه» را «جوك» و «يوگي» را «جوكي» خوانده‌اند.-م.

در تحمل خاموش درد به حيرت افتاده بود، متوقف شد كه در حال آنان تحقيق كند، و يكي از آنان را دعوت كرد كه بيايد و با او زندگي كند. آن جوكي اين پيشنهاد را به همان صلابت ديوجانس رد كرد و گفت چيزي از او نمي‌خواهد، چون به همان هيچي كه دارد خرسند است. مرتاضان ديگر به اين آرزوي كودكانة اين مرد مقدوني كه مي‌خواست جهانگيري كند خنديدند و به او گفتند هركس را، خواه زنده باشد و خواه مرده، فقط دو ذرع خاك بس است. فرزانة ديگري، كالانوس نام (326 ق‌م)، همراه اسكندر به ايران آمد و در آنجا بيمار شد و از او رخصت خواست كه بميرد، گفت كه مرگ را بر بيماري ترجيح مي‌دهد؛ و بآرامي بالاي تلي از آتش رفت و سوخت و مرد، بي آنكه صدايي از او برخيزد. اين امر يونانيان را به حيرت انداخت، چه هرگز از اين گونه دلاوريهاي بدون خونريزي نديده بودند. دو قرن بعد (در حدود 150 ق‌م) پتنجلي اعمال و سنتهاي اين نظام را در يوگه – سوتره‌هاي مشهور خود جمع كرد. اين سوتره‌ها هنوز از بنارس تا لوس آنجلس به عنوان كتاب معتبر پيروان يوگه مورد استفاده است. يوانگ چوانگ، در قرن هفتم ميلادي، در وصف اين نظام گويد «هزاران سرسپرده دارد». ماركوپولو، در حدود 1296، شرح زنده‌اي از آن به دست مي‌دهد؛ امروزه، بعد از گذشت قرنها، پيروان تندروتر آن، كه تعدادشان به يك تا سه ميليون نفر مي‌رسد، هنوز خود را مي‌آزارند تا به دريافت معرفت نايل شوند. يوگه يكي از نمودهاي بسيار مؤثر و متأثر كنندة تاريخ بشر است.

يوگه چيست؟ يوگه در لغت به معني «يوغ» است، نه آنكه يوغ يا اتحاد و اتصال روح با وجود متعال، بلكه يوغ تربيت مرتاضانه و ضبط نفس كه مشتاق يوگه بدان تن در مي‌دهد تا روحش را از هرگونه قيود مادي پاك كند و به ادراك و قدرتهاي فراتر از طبيعي برسد. ماده، ريشة ناداني و رنج است؛ از اين رو يوگه جوياي رهانيدن روح از همة نمودهاي حسي و همة علايق جسماني است؛ كوششي است در رسيدن به روشن شدگي [يعني اشراق] و رستگاري در يك زندگي، كه از طريق پس دادن كفارة همة گناهان تناسخهاي گذشتة روح در يك وجود صورت مي‌گيرد.

البته يكباره نمي‌توان به چنين اشراقي رسيد، بلكه سالك بايد قدم به قدم به سوي آن رود؛ و هيچ كس نمي‌تواند به مقامي از اين مقامات برسد، الا آنكه مقام پيش از آن را طي كرده باشد؛ حصول يوگه تنها با پژوهش طولاني و صبورانة [در خود] و با تربيت نفس ممكن است. مقامات «يوگه» هشت است:

I- «يمه» يا مرگ آرزو و كام؛ در اين مقام روح دو خويشتنداري اهيمسا و برهمه چاري را [كه

—————————————

اشاره است به اين حكايت كه مي‌گويند اسكندر مقدوني به ديوجانس گفت از من چيزي بخواه، و او در پاسخ گفته است: از جلو من دور شو كه مانع آفتاب نشوي.-م.

پاكدامني و تجرد است] مي‌پذيرد، ارضاي نفس را رها كرده، خود را از همة علايق مادي و خواهشها آزاد، و براي همه چيز آرزوي نيكي مي‌كند.

II- «نيمه»، به جا آوردن مؤمنانة برخي از دستورات مقدماتي يوگه، يعني پاكيزگي، خرسندي، تصفيه، پژوهش [در خود]، و ورع.

III- «آسنه»، وضع و حالت تن؛ مراد از آسنه اين است كه هر حركت و نيز هر احساسي را آرام كند؛ بهترين آسنه براي اين مقصود چارزانو نشستن است، يعني گذاشتن پاي راست روي ران چپ، و پاي چپ روي ران راست، و صليب كردن دستها و گرفتن دو شست پا، و چسباندن چانه به سينه، و چشم دوختن به نوك بيني.

IV- «پرانايامه»، حبس دم و تنظيم تنفس: سالك با اين تمرينات همه چيز، جز خو تنفس، را فراموش مي‌كند، و به اين طريق ذهن را براي تهيت نقش پذير، كه مقام پيش از جذبه است، صافي مي‌كند؛ در همان حال بايد بياموزد كه به كمترين مقدار هوا زندگي كند، و روزهاي بسيار در خاك مدفون باشد بي‌آنكه دستخوش خطري شود.

V- «پرتياهاره»، تجريد؛ در اين مقام ذهن همة حواس را به فرمان دارد، و خود را از همة موضوعات حسي بركنار مي‌دارد.

VI- «دارنا» يا تمركز، يعني يگانه كردن يا انباشتن ذهن و حواس با يك انديشه، يا با يك موضوع، و بريدن از ماسوا. تمركز بر هر چيزي كه به اندازة كافي دوام داشته باشد روان را از هر احساسي، هر انديشة خاص و هر آرزوي خود‌خواهانه‌اي، آزاد مي‌كند؛ بعد، ذهن، كه از چيزها مجرد شده، آزاد خواهد بود كه جوهر غيرمادي حقيقت را احساس كند.

VII- «ديانه»، نگرش يا نظاره، اين يك حالت تقريباً هيپنوتيسم مانند است كه از دارنا نتيجه مي‌شود؛ پتنجلي مي‌گويد اين حالت از ذكر مدام هجاي مقدس «اوم» حاصل مي‌شود. سرانجام مرتاض در اوج يوگه به مقام يكدلي يا «سمادي» مي‌رسد.

VIII- «سمادي»، يكدلي يا نظارة در جذبه است، در اين مقام حتي آن آخرين انديشه هم از ذهن زدوده مي‌شود. ذهن كه تهي است خودآگاهي را، در مقام وجودي جداگانه، از دست مي‌دهد؛ ذهن با جامعيت مي‌آميزد، و به اين اندريافت سعادت‌آميز و خداگونه مي‌رسد كه همه چيز را در احد بنگرد. هيچ سخني نمي‌تواند شرح اين حال را به نامحرمان بازگويد؛ هيچ خرد يا استدلالي نمي‌تواند آن را بيابد، يا نظمي به آن ببخشد؛ «يوگه را هم از راه يوگه بايد شناخت.»

مقايسه كنيد با سخن هابز:«.Semper idem senlire idem est ac nihit scntire». «هميشه يك چيز را احساس كردن چون هيچ احساس نكردن است.»

اليت، براي روشنگري اين مقام، آن را با سخني از شوپنهاور مقايسه مي‌كند كه خود آشكار است كه ملهم از مطالعة اين فيلسوف از فلسفة هندي است: «آنگاه كه يك علت ناگهاني يا كششي دروني ما را از جريان بي‌پايان اراده بيرون مي‌كشد، توجه ما ديگر برانگيزه‌هاي اراده متمركز نخواهد بود، بلكه چيزها را آزاد از نسبت آنها با اراده مي‌‌فهمد و، بدين‌سان، آنها را به ديدة ذهني مي‌نگرد و صرفاً در عينيت آنها نظر مي‌كند و، تا آنجا كه تصورات محض هستند نه انگيزه، به آنها دل مي‌بندد. آنگاه آرامشي را كه هميشه در طلبش بوديم، و آن هميشه در كورة اميال از دست ما مي‌گريخت، ناگهان به رضاي خود به سوي ما مي‌آيد، و ماية تسلاي ما مي‌شود.»

با اينهمه، چيزي كه جوكي جوياي آن است خدا، يااتحاد با خدا، نيست؛ در فلسفة يوگه، خدا (ايشوره) آفريدگار يا نگاهدار جهان، يا پاداش و پادافره‌ده انسانها نيست، بلكه از جمله مواضيع متعددي است كه روح مي‌تواند آن را واسطة نيل به تمركز و روشن شدگي به شمار آورد. آشكار است كه غايت آن انفصال ذهن از جسم، و ستردن همة علايق مادي از ضمير است، تا بدين وسيله ادراك و ظرفيت مافوق طبيعي براي روح فراهم شود. اگر روح از بند تن آزاد شود، با برهمن يگانه نخواهد شد، بلكه او خود برهمن خواهد شد؛ زيرا برهمن دقيقاً همان بنيان معنوي نهاني، و آن روح عاري از خود و غير مادي است كه، چون آدمي هرگونه تعلقات حسي را از ميان بردارد، باقي مي‌ماند. هر قدر روان بتواند خويشتن را از محيط جسماني و زندانش آزاد كند، به همان اندازه برهمن مي‌شود، و هوش و قدرت برهمن را به كار مي‌گيرد. در اينجا باز بنياد جادوي دين آشكار مي‌شود. و كمابيش ذات خود دين را، كه همانا پرستش نيروهاي فراتر از انسان باشد، تهديد مي‌كند.

در روزگار اوپانيشادها، يوگه را زوري بود، يعني كوششي بود به ادراك هماني روان و خدا. در افسانة هندي آمده است كه در روزگاران قديم هفت فرزانه، يا ريشي، بودند كه، با رياضت و تفكر، به دانش كامل همه چيز رسيدند. در تاريخ متأخر هند، يوگه با جادوگري تباه شد، و بيشتر به قدرت معجزات مي‌انديشيد تا به آرامش ادراك. جوكي يقين دارد كه با يوگه خواهد توانست هر بخشي از تنش را، با تمركز بر آن بخش، از كار بيندازد و به فرمان خود درآورد؛ مي‌تواند اراده كند كه غيب شود؛ يا چنان برجاي بماند كه نتوانند او را از جا بجنبانند، يا طي‌الارض كند؛ يا چندان كه بخواهد عمر كند؛ يا گذشته و آينده را، وبسياري از ستارگان دور دست را، بشناسد.

شكاكان بايد بپذيرند كه در اين كارها هيچ چيز ناممكن نيست؛ ابلهان مي‌توانند بيش از آن فرضيه ببافند كه فيلسوفان قادر به رد كردن آنها باشند؛ و فيلسوفان اغلب در اين بازي خود به آنان مي‌پيوندند. خلسه و توهمات را مي‌توان از راه روزه و خودآزاري پديد آورد، تمركز مي‌تواند حساسيت شخص را به درد، چه از نظر موضعي و چه به طور كلي، از ميان ببرد؛ راستي كه چه نيروها و تواناييهاي اندوخته‌اي در ذهن ناشناختة آدمي نهفته است. اما بسياري از جوكيان گداياني بيش نيستند كه به اميد زر، كه آن را از آمال غربيان فرض كرده‌اند، يا به اشتياق جلب توجه و تحسين مردم، رياضت مي‌كشند. رياضت كشي مخالف شهوت پرستي است، يا، به بيان ديگر، كوششي است براي مهار كردن اين شهوت پرستي؛ اما دوبواي صريح‌اللهجه آنان را به «طايفه‌اي از بيكارگان» وصف مي‌كند. گاهي يوگي (=جوكي) را «فقير» (به انگليسي fakir) هم مي‌خوانند، كه يك واژة عربي است كه در اصل به معني «بيچاره و بينوا»ست و درست آن است كه فقط به اعضاي آن انجمنهاي ديني مسلمان كه سوگند «فقر» خورده‌اند اطلاق شود.

خود اين كوشش در زمرة يك نفس‌پرستي خود آزارانه قرار دارد كه مرتاض در آن از درد خود تقريباً يك لذت شهواني مي‌جويد. برهمنان بخردانه از اين كارها دوري جسته و به پيروان خود سفارش مي‌كرده‌اند كه تكاليف معمولي زندگي را آگاهانه به جا آورند و به تقدس از اين راه دست يابند.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.