معبد بدون موبد

در بهمن ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت با یکی از دوستان زردشتیم در محوطه ی رستم­باغ [مجموعه ای مسکونی برای اقلیت محترم زردشتی در منطقه ی تهرانپارس] قدم می­زدیم؛ چشمانم ناگهان به سمت ساختمان آتشکده­ای که در گوشه­ی حیاط آنجا قرار داشت دوخته شد؛ همیشه میلی درونی برای دیدن آتشکده در من فروزان بود که شاید چندین ده­بار چه از بیرون چه از درون دیدن کرده بودم اما گویی باز هم بار اولی بودکه آن را می­دیدم؛ آن فروهری که در مقابل چشمان من در اهتزاز بر بلندی آتشکده بود و سرستونهایی به سبک تخت جمشید، جذابیت آن را برای من صد چندان می کرد.

شاید این اندک زردشتیان و این چند آتشکده­ی باقی مانده روایت­گر روزهای دیرین ایران باشد؛ روزگاری که شاید بیشتر مردمان جهان در ظلمت شرک و بت پرستی فرورفته بودند و گفتار و پندار و کردار یکتاپرستی در جهان نبود، در ایران­زمین مردی پارسا داعیه­ی یکتاپرستی را برپاکرد و همگان را در پیشگاه یک خدای دانا و توانا به نام اهورامزدا قرار داد و از موجودی خبیث و فریبنده به نام اهریمن هشدار داد؛ این مرد پارسا کسی نبود جز زردشت. او گفتار و پندار و کردار نیک را بهترین روش برای نزدیکی به اهورامزدا و دوری از اهریمن دانست و در باورش راهی جز راه راستی نبود که همواره می گفت: راه در جهان یکی است و آن هم راه راستی است. هنگامی که از زردشت شمایل خدا را خواستند، [چون مردوک خدای بابل و هزاران خدای سنگی دیگر که شمایل داشتند] زردشت اهورامزدا را بزرگتر از آن دانست که بتوان آن را دید و آن را تصویر کرد و به مردمان آموخت که تنها اهورامزدا را با صفاتش می­توان شناخت و صفات خدای یکتای زردشت، تمام خوبی­ها بود چون مهر، جاودانگی، زیبایی، زندگی و نور؛ و نور کعبه ی زردشت گشت چون در مقابل تاریکی و ظلمت می­نمود و پاک بود.

چون بعدها خدای پاک گهر در کوه سینا با موسی هم کلام شد موسی جز نور چیزی ندید و هنگامی که خداوندگار بخشایشگر مهربان خویش را بر حضرت محمد(ص) خواست بشناساند فرمود: خداوند نور آسمانها و زمین است[۱]. پس زردشت آتش افروخت و نور حاصل از آن را گرامی داشت؛ بی مهری است اگر زردشتیان را آتش پرست دانست که خداوند می­فرماید: … و کسانی که ایمان آوردند و یهودیان ومسیحیان و صابئین و زردشتیان و گروهی مشرک شدند، پس خداوند داوری می کند در روز قیامت[بین آنان و مشرکان] که خداوند برهمه چیزگواه است[۲].

 

در ذهن خود کاوش می­کردم تمام زیبایی­هایی را که زردشت می­خواند و با چشم خود آتشکده را نظاره می­کردم و بر خویش و پدران خویش می­بالیدم که هیچ گاه در مقابل هیچ دست ساخته­ای سر بندگی فرود نیاوردیم و همواره­ی تاریخ یکتاپرست بودیم که ناگاه فرو ریخت خلوت زیبای ذهنیم با ندای دوستم که گفت: فلانی راستی پیرمرد موبد که در آتشکده بود چندی پیش دار فانی را بدرود گفته و آتشکده اکنون چند هفته ای است که موبد ندارد؛ متحیر شدم، نه از خبر مرگ پیرمرد موبد [که اسباب ناراحتیم گشت ولی هر نفسی مزه ی مرگ را می چشد[۳] و این جای تعجب نداشت] بلکه لغت موبد و معبد بدون موبد باز مرا به اعماق تاریخ برد اما این بار نه بر محضر فروغ پرمهر زردشت بلکه به سیاه چال تاریخ، روزگار حکومت موبدان، دوران ستم آتش افروزان آتشکده که آخر العمر عامل اصلی افول تمدن ایران باستان گشتند.

…ناخواسته به یاد آن نقاش پیامبر افتادم که به دربار شاهنشاه ساسانی، شاهپور یکم راه یافت و شاهنشاه نیک سرشت وی را در تسامح خود غرقه در محبت کرد و مانی نیز یکی از دو کتاب خود را به نام شاهپور، شاهپورگان نامید؛ پس از مرگ شاهپور اول پسرش هرمزد به تخت نشست، وی چون پدر عادل بود و بدی به پیروان غیر هم کیش نکرد و وی را مانویان و سایر پیروان ادیان (شاه نیک) نامیدند اما این رفتار بزرگوارانه به مذاق موبدان خوش نیامد چون سلطه­ی خویش را بر ایران و شاه کم دیدند دست به توطئه زدند و وی را خیلی زود از سلطنت خلع کردند و پسر دیگر شاهپور یکم را به شاهی گماشتند، نام شاه جدید بهرام اول بود وی که سست عنصر بود و از قدرت موبدان هراسان، امور را به مردان آتشکده سپرد.

شاید وحشت­ناکترین نام در این دوران نام موبدی بود به نام موبدان موبد کرتریر، با اعمال نفوذ وی بر بهرام اول و تهدید شاهنشاه به غزل و قتل، و متهم کردن مانی به خیانت! مانی را دستگیر کردند و محاکمه­اش چهار روز به طول انجامید، سپس مانی را به زنجیر کشیدند و بیست و شش روز در زندان نگاه داشتند و سپس بعد از روزها شکنجه و آزار او را کشتند ، پیکرش را تکه تکه کردند و پوستش را پر از کاه نمودند و سرش را از تن جدا کردند و آخرالعمر به یکی از دروازه­های شهر جندی­شاپور آویزان کردند که از آن پس به باب مانی شهرت یافت[۴]. با کشته شدن مانی در زمان بهرام اول بر همگان مشخص شد که بالاترین شخص کشور هم می­بایست مطاع فرمان موبدان باشد وگرنه سرنوشتی چون هرمزد اول خواهد داشتت.

پس از مرگ بهرام اول پسرش بهرام دوم به تخت سلطنت نشست، بهرام دوم که کاملا از قدرت و نفوذ موبدان زردشتی و در راس تمام آنها موبدان موبد کرتریر آگاه بود، دست آنان را در امور بازگذاشت و اینجا موبدان موبد کرتریر به همراهی دیگر موبدان زردشتی چنان روزگار سیاهی بر هم­میهنان غیرهمکیش آوردند که شاید تاریخ از وصف آنان روسیاه باشد، این کشتارهای دینی با نام اهورامزدا و به نام پاک زردشت انجام می­گرفت باعث رنج تمام ایرانیان گشت چنانکه بسیاری از نجبای ایرانی که از سلطه­ی موبدان به تنگ آمده بودند شوریدند و در این شورش­ها چیزی نمانده بود قوام و دوام سلطنت بهرام دوم در هم پیچد که موبدان موبد کرتریر با نفوذ سیاه خود توانست قائله را به نفع شاه حامی خود ختم به خیر کند و تمام مخالفان را سربه نیست نماید.

چون بهرام دوم مرد موبدان موبد کرتریر و سایر ارباب آتشکده به التهاب افتادند تا شاید کسی دیگر را بیابند که باز حامی رفتار اهریمنی به ظاهر این اهوراپرستان باشد، پس سریعا پسر بهرام دوم، یعنی بهرام سوم را شاهنشاه نمودند، اما سلطنت بهرام سوم گویا چند ماهی بیشتر طول نکشید و دیگر حیله­های موبد پیر کرتریر دوای علاج نشد ودیگر پسر شاهپور یکم یعنی نرسی و سایر نجبا شوریدند و بهرام سوم را خلع کرده و نرسی خود بر تخت شاهنشاهی تکیه زد[۵].

با تاج دارشدن نرسی عملا دست موبدان از امور سیاسی کوتاه شد اما باز آنان آرام در آتشکدها ننشستند، گویا از دست رفتن قدرت برای موبدان زردشتی دو دهه بیشتر دوام نیاورد و دوباره سایه­ی حضور موبدان در دربار ساسانی با نفوذ بیشتر آغاز شد، این بار نوبت به موبدی دیگر به نام مارسپندان بود که در کنار شاهپور­ دوم قرار گیرد، وی که مدعی بود اوستای صحیح را او جمع کرده و برای اثبات سخن خود حاضر شد مس گداخته به روی سینه­اش ریخته شود و وی از این عمل آسیبی ندید[۶](۶)، احکام شرعی برای کشتار مردمان ایرانی اصل ارمنی که به دین مسیحیت گرویده بودند را صادر می­کرد و شاهپور دوم برای مصالح سیاسی (جنگهای ایران و روم) از این بهانه­ی به ظاهر مذهبی استفاده و قتلهای وحشت ناک در ارمنستان انجام می­گشت. پس از مرگ شاهپور برادر وی اردشیر دوم به شاهی نشست در دوران وی روابط خصمانه ی ایران و روم رو به بهبود گذاشت اما اردشیر دوم در این هنگامه به علت کهولت سن درگذشت و سلطنت برای پسر شاهپور دوم یعنی شاهپور سوم ماند در زمان وی ایران و روم با یکدیگر به صلح درآمدند و دیگر احتیاجی به استفاده ی ابزاری از موبدان زردشتی نبود اما قدرت موبدان به شکل وحشت­ناک افزون گردیده بود تا اینکه از زمان بهرام چهارم تا روزگار یزدگرد یکم شاهان ساسانی تدریجا از قدرت موبدان کاستند زیرا خسروان ساسانی می­دانستند موبدان و ارباب آتشکده قدرت مخرب و ویرانگر دارند؛ در روزگار یزدگرد یکم رفتار وی گونه ای دیگر شد و یزدگرد یکم خود را در سکه هایش صلح جو نامید و به هیچ هم­میهن غیر هم­کیش خود چون یهودیان، مسیحیان آزار نمی­رساند و این رفتار به مذاق تلخ و تنگ نظر موبدان خوش نیامد و وی را (بزهکار ) لقب دادند[۷] اما منابع مسیحی از وی به عنوان (یزدگرد پادشاه نیک، رحم­دل که از میان شاهان به عنایت الهی مخصوص است)[۸] ستایش کرده­اند، موبدان که از اعمال او به تنگ آمده بودند وی را در حوالی طوس یا گرگان مخفیانه به قتل رساندند و کشته شدن او را با یک افسانه پردازی ناشی از ضربت خوردن از لگد یک اسب وحشی دانستند[۹]

یزدگرد قبل از مرگ خود ولیعهد خود را مشخص کرده بود که بعدها به بهرام پنجم یا بهرام گور شهره شد، یزدگرد، بهرام را برای بهتر پروریده شدن نزد نعمان از پادشاهان لخمی در حیره فرستاده بود و بهرام در بین اعراب در کاخی به نام خورنق روزگار می­گذراند با مرگ یزگرد اول موبدان به تکاپو افتادند تا دوباره سلطنت به کسی شبیه به شاه متوفی نیفتد که باعث افول قدرت و نفوذ آنان گردد زین رو از غیاب ولیعهد در پایتخت استفاده کردند و یکی از شاهزادگان ساسانی را که پسر یزدگرد هم نبود به نام خسرو را برگزیدند، اما بهرام که سلطنت را از آن خود می­دانست با یک لشگر سنگین­اسلحه که جمع اکثر آنان اعرابی بودند، تحت­فرمان منذربن نعمان بود به سمت تیسفون حرکت کرد، خسرو که در خود و در درباریان خود توان مقاموت نمی­دید و از موبدان هم امیدی نمی­رفت، تاج و تخت را به بهرام سپرد[۱۰].

اما بعدها موبدان به علت آنکه نمی­خواستند بازگو کنند که دربار ساسانی از مشتی عرب که حامی بهرام­پنجم بودند شکست خورده­اند داستانی پروراندند که به موجب آن تاج­شاهی را در میان دو شیر درنده قرار دادند قرار بر آن شد هر کدام از دو مدعی (بهرام، خسرو) بتوانند به آن دست یابند به پادشاهی می­رسد، پس خسرو از این عمل پشیمان شد اما بهرام با دو شیر جنگید و صاحب تاج شاهی شد[۱۱].

شاید شورش مزدک و مزدکیان که کیش عدل و برابری داشتند و به درست دینان شهره گشتند[۱۲]، آخرین حرکت مردمی بر ضد موبدان بود که باز می­بینیم چگونه مزدکیان با نفوذ موبدان قتل­عام می­شوند و طبق عادت دیرینه اصحاب آتشکده برای آنان افسانه­های دروغ پرداختند و گفتند آنان اعتقاد به اشتراک در همه چیز داشتند حتی در محارم و زنان!

در روزگار فرمانروایی پیروز اول وضعیت سیاسی و اقتصادی ایران بسیار سخت برهم ­ریخته بود و کشور به علت خشکسالی شدیدا دچار تهدیدهای اقتصادی شده بود و توده­ی مردم در رنج و سختی روزگار سپری می­کردند و در عوض موبدان متمول، صاحب اراضی کشاورزی و ملکها بودند، درگاه آنان پر از نعمت بود و خوان مردم تهی از نان، پیرموبدان را حرمسراهای پر از زنان و دختران و جوانان ناکام در آرزوی یک زیبا روی…

در چنین شرایط مزدک بامدادان قیام کرد، یک شورش کاملا مردمی را ترتیب داد؛ قباد شاهنشاه ساسانی که خود مخالف حضور موبدان زردشتی بود به حمایت از مزدک پرداخت و پیروان مزدک که غشر عظیمی از توده­ی مردم بودند به کاخ­های موبدان و نجبا سرازیر شدند و گرفتند حق خود را که به نام دین از آنان گرفته شده بود، موبدان که در این شرایط نابودی خود را به چشم می­دیدند با نفوذ خود قباد را از سلطنت خلع کردند و برادرش جاماسب را به جای او نشاندند سپس قباد در قلعه ی فراموشی که سیاه­چال ساسانی بود زندانی شد؛ اما قباد از زندان توسط یک مزدکی به نام سیاوش گریخت و به پادشاه هیاطله پناه برد، فرمانروای هیاطله به قباد سپاه و لشگر داد و قباد برای بازپس­گیری تاج و تخت به مدائن رهسپار شد؛ هنگامی که قباد به نزدیکی تیسفون رسید جاماسب شرایط را بسیار وخیم دید زیرا تمام مردم جز موبدان و نجبا از برادرش قباد حمایت می کردند زین رو از سلطنت کناره گرفت و قباد شاهنشاه شد[۱۳].

اما دربار ساسانی آلوده بود به نفوذ پلید موبدان؛ موبدان زردشتی که به پسر قباد، خسرو سلطه داشتند و شرط آنکه او را بعد از پدر به شاهی بنشانند این گذاردند که مزدک و مزدکیان را نابود نماید.

خسرو نیز مجلس مناظره­ی ظاهری برپا کرد میان مزدک و موبدان زردشتی که محکومیت مزدک از پیش معلوم بود؛ در پایان این انجمن به دستور خسرو مردان مسلح به درگاه ریختند و مزدک و هم راهانش را قتل عام کردند و پی­داشت آن قتل­عام مزدکیان صادر گردید[۱۴].

آری شاید یکی از دلایل شکست ارتش ایران در نبرد قادسیه از اعراب، سرکوب بیرحمانه­ی توده­ی مردم ایران بود به بهانه­ی بد دین! و مزدکی شدن؛ شکست ایران در با اعراب هر دلیلی داشت جز حمله­ی عرب، اعرابی که با شمشیر شکسته و معدودی سوار در برابر سپاه تا دندان مسلح ایران که از فیل و سواره نظام و پیاده نظام قوی برخوردار بود عجیب به شمار می­آمد؛ آری ایران سالها پیش از حمله­ی اعراب شکست خورده بود وشکست ایران یاد آور حکایت مرگ سلیمان است …که چون مرد بر عصایش تکیه زد و زمین نخورد و چند روزی همگان پنداشتند سلیمان زنده است و کسی را جرات مخاطب قرار دادن وی نبود تا اینکه موریانه عصایش را خورد و جسد سلیمان بر زمین افتاد و بر همگان واضح شد سلیمان مرده است…

با نگاه دوستم فهمیدم از سکوت و در فکر بودن من متعجب است؛ به او گفتم خدا موبد را بیامرزاد، مرد بی آزار و خوبی بود (که واقعیت هم همین بود)؛ اما تاریخ چه پند ده و زیباست، روزگاری در ایران برای تصدی آتشکده بین موبدان چه غوغایی بود اما امروز آتشکده­ای روزها بدون موبد می­ماند و هیچ رغبتی بین موبدان نیست تا آن را متصدی شوند، علت این حکایت را خود بگوئید! حکایت موبدان امروز زردشتی شاید حکایت آن غزل حافظ است که می فرماید:

ز دست کوته خود زیر بارم   //    که از بالا بلندان شرم سارم

ز چشم من بپرس اوضاع گردون // که شب تا روز اختر می شمارم

بدین شکرانه می بوسم لب جام  //  که کرد آگه ز راز روزگارم

من از بازوی خود دارم بسی شکر  //  که زور مردم آزاری ندارم[۱۵]

 

دکتر علی نیکویی
ali.nikoei1981@gmail.com

 

 

[۱]  الله نور السماوات و العرض/ قرآن

[۲]  مجیدسوره ی حج، آیه­ی ۱۷

[۳]  کل نفس ذائقته الموت/ قرآن مجید

[۴]  دینوری، ابوحنیفه احمد بن داود؛ الاخبار الطوال؛ تحقیق عبدالمنعم عامر؛ القاهره: دار احیاء الکتب الکتب العربیه؛۱۹۶۰؛ ص ۴۷.

[۵]  زرین کوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران باستان(۴) تاریخ سیاسی ساسانیان؛انتشارات سمت؛۱۳۸۱؛ ص ۲۷.

[۶]  پورداود، ابراهیم؛ خرده اوستا؛ بمبئی؛ بی نا؛۱۳۱۰؛ صص ۳۲-۳۳.

[۷]  کریستینسن،آرتور؛ایران در زمان ساسانیان،ترجمه ی رشید یاسمی؛ انتشارات صدای معاصر،تهران، ۱۳۸۵؛ صص ۱۹۸-۱۹۹؛ ص ۱۹۶.

[۸] procopius of caesarea;History of the Wars; With an englhsh Translaton by H.B.Dewing’Vol 1’ London and Cmbridge’۱۹۴۵; P 2’۸-۹.

[۹]  کریستینسن،آرتور؛ایران در زمان ساسانیان،ترجمه ی رشید یاسمی؛ انتشارات صدای معاصر،تهران، ۱۳۸۵؛ صص ۱۹۸-۱۹۹.

[۱۰]  زرین کوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران باستان(۴) تاریخ سیاسی ساسانیان؛انتشارات سمت؛۱۳۸۱؛ ص ۴۷.

[۱۱]  طبری، ابوجعفرمحمدبن جریر، تاریخ طبری،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، الجزءالثانی، القاهره: دارالمعارف مصر،۱۹۶۱، صص ۷۳-۶۹.

[۱۲]  شکی، منصور،((درست دینان))، معارف، دوره ی ۱۰، شماره ی ۱، فروردین- تیر،۱۳۷۳؛ صص ۲۸-۳۴.

[۱۳]  زرین کوب، عبدالحسین؛ تاریخ ایران باستان(۴) تاریخ سیاسی ساسانیان؛انتشارات سمت؛۱۳۸۱؛ ص ۶۰.

[۱۴]  نولدکه، تئودور؛ تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان؛ ترجمه­ی عباس زریاب؛ تهران: انجمن آثار ملی، ۱۳۵۸؛ ص ۷۰۰.

[۱۵]  حافظ شیرازی؛ دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ انتشارات زرین؛ چاپ دوم؛ ۱۳۷۶، ص ۲۸۲.

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارد

دنبال کردن
avatar