نگاهی به تاریخ معاصر افغانستان

نخست باید گفت که افغانستان از نظر اقلیمی سرزمینی کوهستانی و بی ساحل شناخته می شود. محور رشته کوههای هندوکش که از شمال غربی به جنوب شرقی کشیده شده است، سدی استوار میان نواحی شمالی و جنوبی این کشور می

آغاز سخن

نخست باید گفت که افغانستان از نظر اقلیمی سرزمینی کوهستانی و بی ساحل شناخته می شود. محور رشته کوههای هندوکش که از شمال غربی به جنوب شرقی کشیده شده است، سدی استوار میان نواحی شمالی و جنوبی این کشور می سازد. در اینجا از نمونه ای یاد می کنیم.

هنگامی که آرنولد توین بی(Arnold J.Toynbee) در ماه مه سال ۱۹۶۰ با اتومبیل جیپ از هرات به راه افتاد تا از بخش غربی این سلسله کوهها بگذرد، به تنگه سبزک که رسید او و همراهانش در چند جا از پیش رفتن بازماندند(۲).
در آن فصل سال که آنها سفر می کردند، رودخانه ها بر اثر بارانهای سخت پر از آب بود، بی آنکه پلی بر روی آنها بگذرد، و راه بالای گردنه را هم برف انبوه گرفته بود.
مردم محل همه به تجربه می دانند که گذشتن از این تنگه برای اتومبیل چه اندازه پرخطر است، زیرا که قله های سر به فلک کشیده و پرتگاههای پر شیب در راه ایستاده و هوا هم گاه نامساعد است. فرازی از یک شعر که «شودائو نان»(راه پرخطر به«شو» یا «سی چوان» نام دارد، سروده لی- پو شاعر چینی، شاید که مناسب این گذرگاه باشد:« در این تنگه سخت، یک سرباز می تواند راه بر هزار مرد جنگی ببندد». چنین بود که افغانستان حصاری( طبیعی) برای دفاع از مستملکه هند بریتانیا در برابر روسیه ساخته بود.
بیشتر کوههای افغانستان برهنه و خشک است، و از این رو هرجا که شیب کوه چندان تند نباشد، آدم و چارپا می تواند آن را بپیماید، اما گذشتن از آن برای وسایل نقلیه آسان نیست، همان در مسیر راههای اصلی هم.
توین بی درباره وسایل سفر در افغانستان زیر عنوان «پا در برابر چرخ» چنین می نویسد:« بیشتر راههایی که پیش روی انسان یا چارپاست، بر لندروور( جیپ انگلیسی) بسته است».(۳)از ‌آنجا که راههای تاریخی کاروان رو با جاده های اتومبیل رو فرق کلی دارد، پژوهنده تاریخ این سرزمین اگر بخواهد چیزی از گذرگاههای قدیم اینجا بداند، باید از کاروانسالاران بپرسد.
مهندسان شوروی و کارگران افغان در سال ۱۹۶۴ نقبی در دل این حصارهای سر به فلک ساییده کوهستانی باز کردند. این تونل با بلندی ۲/۷ کیلومتر در ارتفاع ۳/۳۶۳ متری از سطح دریا از زیر تنگه سالنگ در ۸۰ کیلومتری شمال کابل می گذرد. این شاهراه تازه پایتخت افغانستان را به سرزمین روسیه نزدیک کرده است. اما در هر هنگام از سال شمار زیادی کارگر برای باز نگهداشتن تونل سالنگ در کارند، و اکنون شبانه روز از آن در برابر حمله احتمالی چریکها محافظت شدید می شود.
افغانستان، چنانکه گفته شد، کشوری بی ساحل است. ارتباط این سرزمین با خارج بیشتر از راه پاکستان، که افغانستان با او مسائل قومی- سیاسی جدی دارد، انجام می گیرد. به این مسائل در زیر پرداخته خواهد شد.
هنگامی که مناسبات دیپلماتیک این دو کشور به وخامت گرایید، مقامات پاکستان راه ترانزیت را بر افغانستان بستند، اما حمل و نقل قاچاق همواره سهم مهمی در بازرگانی خارجی افغانستان داشته است. ناگفته پیداست که بهترین طرف تجاری و کمک دهنده این سرزمین کنار افتاده، ابر دولت همسایه شمالیش در آنسوی آمودریا است. ساختن پلی برای امتداد راه شوسه و خط آهن بر روی این رود در سال ۱۹۸۲ به انجام رسید. این پل وسیله ارتباطی است برای نزدیک تر ساختن پیوند دو کشور، و دور از دسترس مبارزان چریک. بنا به یک مثل ژاپنی:« اگر می خواهی زیر سایه درختی بیارامی، بزرگترش را انتخاب کن.»
ویژگی اقلیمی دیگر افغانستان این است که دامداری و کشاورزی در اقتصادش اهمیت نخستین دارد. تولید موادغذایی مانند گندم، گوشت گوسفند و لبنیات به اندازه ای است که برای گذران زندگی مردم این کشور بطور سنتی تکافو می کند. نفتی که دارای ارزش تجاری باشد در اینجا استخراج نشده است. جهان غرب پاکستان را از هر نظر، و از آن میان برای دسترسی آسانتر به این سرزمین از راه دریا، طرف تجاری بهتری می داند. سرزمین بی ساحل افغانستان، که پس از توسعه مستعمرات اروپا در جهان موقع خود را به عنوان گذرگاه تمدن از دست داد، از قافله پیشرفت دنیا عقب مانده است، هرچند که مردمش سرفرازانه به سنت های خود پایبند مانده اند.
در دنباله سخن، وضع قومی افغانستان را برمی رسیم. جمعیت این کشور از عناصر گوناگون مرکب است، ‌و بیشتر تیره های عمده مردم افغانستان همبستگی قومی با تیره های ساکن سرزمینهای همسایه دارند. برای نمونه، جمعیت پشتونها(۴) در ایالت مرزی شمال غرب پاکستان همسان مردمی از این تیره است که در افغانستان سکنی دارند. قبایل تاجیک، ازبک، و ترکمن در بخش شمالی افغانستان از همان اقوامند که هر یک جمهوری خاص خود را در بخش آسیای میانه شوروی دارند. هزاره ها با اکثریت شیعه مردم ایران اشتراک مذهبی دارند.
از آغاز تشکیل حکومت در افغانستان در سال ۱۷۴۷ حکمرانی این سرزمین در دست پشتونهای درانی بود. سدوزائی و محمدزائی دو طایفه ممتاز از این پشتونها بودند. یکی از گروههای عمده ستیزه جوی اینان غلزائی ها هستند که تره کی و امین، رهبران کودتای ۱۹۷۸، از آنها برخاستند. این غلزائی ها کوتاه زمانی زمام حکومت را در دست داشتند، اما هر دو به مرگی نابهنگام درگذشتند.
برکناری محمد ظاهرشاه در سال ۱۹۷۳ و کشته شدن شاهزاده داود رئیس جمهور افغانستان در سال ۱۹۷۸ اقبال سیاسی طایفه محمدزائی را یکسره به افول کشاند. افغانستان، چون دیگر کشورهای خاورمیانه، یک طبقه حاکم جا افتاده با بنیادهای حکومتی ندارد، و از این رو گروه و دستگاهی نیست که جای طایفه محمدزائی را( در حکومت) بگیرد. رژیمی که در سال ۱۹۷۸ به القاء و حمایت همسایه شمالی روی کار آمده، خلأ قدرت در داخل کشور به وجود آورده است. اینست که آینده افغانستان تا حد بسیار به شخصیت رهبران این کشور، چه در دستگاه حاکم و چه در جبهه مقاومت، بستگی دارد.
مسأله ای قومی- سیاسی به نام مسأله «پشتونستان » را هم باید در نظر داشت. دولت افغانستان اعتبار خط مرزی موسوم به «خط دوراند»(Durand Line)را که در سال ۱۸۹۳ به دنبال مصالحه با حکومت هند بریتانیا ترسیم شد، مردود شناخت. این خط مرزی حتی پس از برچیده شدن حکومت استعماری بریتانیا در سرزمین هند و تأسیس دولت پاکستان( در بخش غربی شبه قاره) از نظر بین المللی شناخته می شده است.
دولت افغانستان بر این است که نواحی پشتون در آن سوی این خط تا سر حد رود سند، پشتونستان است، و نه جزء قلمرو پاکستان. حکومت کابل شورشیان پشتون را علیه حکومت پاکستان یاری داد. باید دید که هدف این گروه مقاومت چیست. آیا هدف آنها « دولت مستقل پشتونستان» است؟ کشوری به این کوچکی نخواهد توانست روی پای خود بایستد. پس آنها می خواهند جزء‌ کدام کشور باشند، افغانستان یا پاکستان؟ این،‌ سلیقه و انتخاب خودشان است. اما، به هر روی، حاکمیت پاکستان بر این ناحیه سابقه یکصد ساله دارد، و موضوع بحثی در سطح بین المللی نبوده است.
حکومت داودخان به طرف دیگر(پاکستان) سخت بد می گفت. حدود سال ۱۹۶۰ که نگارنده برای آموختن زبان پشتو در کابل بود، رادیو کابل هر شب برنامه ای به نام «ساعت پشتونستان» داشت که در آن عنوان موهن«دولت استعمارگر پاکستان»به تکرار گفته می شد. سیاست سازش ناپذیر داودخان به قطع مناسبات سیاسی با پاکستان در سال ۱۹۶۱ انجامید. حمل و نقل رسمی(غیرقاچاق) از راه پاکستان متوقف شد، که بارآمد آن دشواری اقتصادی برای این کشور بی ساحل بود. خروشچف نخست وزیر وقت شوروی در این قضیه از داودخان در برابر پاکستان که در نظر او بازیچه امریکا بود، پشتیبانی کرد. او در مه ۱۹۶۰ که شنید که هواپیمای جاسوسی U2 سرنگون شده امریکایی از پایگاه هوائی ممالک متحده در نزدیکی پشاور پرواز کرده بوده است، دیوانه شد تا جایی که تهدید به حمله انتقامجویانه کرد.

خاندانهای حاکم

برنارد لویس(Bernard Lewis)در وصف جماعت بدوی عربستان در صدر اسلام می گوید:« سازمان سیاسی این قبیله، بدوی بود، و در رأس آن سید یا شیخ جای داشت که به رهبری انتخاب می شد و بیشتر همچون نفر مقدم بود در میان اقران خود… شیخ را بزرگان قبیله انتخاب می کردند و این سمت معمولاً در میان اعضای یک خانواده می گشت… شورایی از ریش سفیدان که«مجلس» نامیده می شد، مرکب از رؤسای خانواده ها و نمایندگان طایفه های عضو قبیله، رایزنی او را داشت…»(۵).
این نظریه ممتازی است، چرا که می تواند بر جماعات بدوی بر اطلاق تطبیق داده شود. نگارنده در اینجا برای نمونه، رهبری و اداره مغولان در حکومت چنگیزخان و حکومت مردم پشتون از سده ۱۸ به بعد را با اداره جماعت عرب بدوی می سنجد.

جدول زیر در مقایسه عناصر سازمان سیاسی این جماعات، همانندی آنها را نشان می دهد:

پشتونها

مغولان

اعراب

نام قوم

شاه، امیر، سدوزائی،
و سپس محمدزائی
جرگه

خان
بورجیگین
قوریلتای

سید،‌شیخ
بنی هاشم
مجلس

عنوان رئیس جماعت
خاندان رهبر
عنوان شورای
ریش سفیدان

نگاهی کوتاه به سلسله های حاکم در چین از سال یکهزار میلادی بیندازیم. با ملاحظه شجره نامه های شاهان، دو ترتیب جانشینی برای مقام سلطنت می بینیم، یکی عمودی و دیگر افقی. ترتیب عمودی همان نظام خالص چینی است، یعنی رسیدن پادشاهی از پدر به پسر یا، اگر پسری نباشد، به نوادگان. در ترتیب افقی، تاج و تخت از برادر به برادر می رسد. این وضع در خاندانهای بدوی، که کارآمدترین مرد باید رهبری پیدا کند، اغلب دیده می شود.

سلسله پادشاهی سونگ(۱۱۲۷-۹۶۰)ترتیب جانشینی افقی را تقریباً تمام و کمال در کار داشت. سلسله چینگ که از قوم مانچو بود و از سال ۱۶۱۶ تا ۱۹۱۲ حکومت کرد، از روی درایت نظام جانشینی چینی را اختیار کرد. اما سلسله یوان(۱۳۶۸-۱۲۷۱)که بوسیله مغولان بنیاد شد، چندان نپایید، و حیات آن کمتر از یکصد سال- که در ادب چین دوره عمر آدمی شمرده می شود- بود.
اکنون به سر سخن خود درباره افغانستان باز رویم، که آنجا احمدشاه از قوم سدوزائی در سال ۱۷۴۷ به ریاست حکومت متحده افغان برگزیده شد. در سال ۱۸۲۶ دوست محمدخان، از خاندان دیگری، ‌به ریاست رسید، و جانشینانش را به نام او محمدزائی می نامند. در حکومت دوست محمدخان، اداره ایالات افغان مانند پشاور، کشمیر و کابل هر کدام به حکمرانی یکی از برادرانش داده شد. او نیز« فرد مقدم در میان اقران» بود. او در کار اداره قلمرو حکومتش، پشاور و کشمیر را به سیکها و سپس به انگلیسیها، واگذاشت. اما هرات را که منطقه ای حساس در سوی غرب بود، به ملکش افزود.
عبدالرحمن نواده دوست محمدخان، مهمترین پادشاه تاریخ افغانستان است. او با آوردن ترکستان در جنوب آمودریا به زیر سیطره خود، افغانستانی را که امروز در نقشه جغرافیا می بینیم درست کرد.
حکومت او ابتدا سازمان نیافته و بدوی بود. به گفته لوئیس دوپری(Louis Dupree): «هنگامی که عبدالرحمن در کابل به تخت نشست، ده منشی زیر نظر یک مأمور دیوانی همه کارهای کشوری را سامان می دادند»(۶)، تا آنکه تشکیلات بالنسبه پیشرفته ای در کار حکومت داد.
عبدالرحمن خان در پی مذاکره با مورتیمر دوراند(Mortimer Durand) وزیر خارجه حکومت هند(انگلیس)، درباره سرحد شرقی افغانستان به توافق رسید. خط دوراند یک مرز ساختگی است، زیرا که با گذشتن از میان منطقه اهالی سرکش افغان، آنها را به دو بخش تجزیه می کند تا از نیروی مقاومتشان در برابر حکومت بریتانیا بکاهد. در نظر دولت افغانستان، این خط مرزی از آن هنگام تاکنون همواره خطیرترین مسأله بین المللی بوده که حل آن دشوار یا حتی محال است.
در کار اتحاد داخلی افغانستان، عبدالرحمن خان را« امیر آهنین» می خواندند، و براستی او یگانه فرمانروای مطلق این کشور بود. دوپری می نویسد:« عبدالرحمن خان به سال ۱۹۰۱ درگذشت. در این هنگام پیشامدی نادر در تاریخ افغانستان روی نمود، و حبیب الله خان، پسر بزرگتر و معتمد نزدیک عبدالرحمن خان، بی جنگ و برادر کشی معتاد وارث تاج و تخت او شد،… او از روی درایت پسرانش را در کابل نگاه داشته و آنان را به حکومت ایالات نفرستاده بود.»(۷)
حسن کاکر در همین زمینه می نویسد:« این امیر مراقب بود که پسرانش مایه تهدید برای او نشوند. از این روی، هیچ یک از آنها را به حکومت ایالات نگمارد، چرا که این پایگاه همیشه امیرزادگان را به سرپیچی از حکومت مرکزی وسوسه می کرد»(۸).
پس از این امیر آهنین سه پادشاه، حبیب الله خان، امان الله خان و نادرشاه یکی پس از دیگری، سرگذشت بدفرجامی یافتند. حبیب الله خان(۱۹-۱۹۰۱)در یک استراحتگاه زمستانی هدف سوءقصد قرار گرفت و کشته شد، امان الله خان(۲۹-۱۹۱۹) برکنار و به رم تبعید شد، و نادرشاه(۳۹-۱۹۲۹)در پایتخت خود ترور شد.
در سال ۱۹۳۹ پسر ارشد نادرشاه به نام ظاهرشاه در سن نوزده به تخت نشست. او عموهای بانفوذ داشت، محمدهاشم و شاه ولی و شاه محمود، و نیز دارای پسرعموهای کارآمد بود به نامهای محمدداود و محمدنعیم. ظاهرشاه نیز فرد مقدمی در میان همگنان خود بود( نه متشخص و ممتاز). عموها این پادشاه جوان را راه می بردند، تا که به سال ۱۹۵۳ داودخان با مقام نخست وزیری به عرصه آمد و برادر کوچکترش، نعیم خان، معاونت نخست وزیری را یافت.
این خویشاوندها ده سالی با هم ساختند، تا که مسأله خطیر« خط دوراند» که داودخان بر سر آن محکم ایستاده بود، او را در وضع دشواری نهاد. داود در سال ۱۹۶۳ کناره گرفت.
این نمونه ای است از «تربوری»(تربور= عموزاده) یا رقابت میان عموزاده ها، که از عادات پشتون است.(۹) پس از آمدن و رفتن چند نخست وزیر از غیر خانواده شاهی، که موقع آنها سست و صدارتشان کوتاه بود، در سال ۱۹۷۳ شاهزاده داودخان با کودتایی بی خونریزی، این بار در مقام رئیس جمهور، باز به صحنه آمد. با این همه، حکومت هنوز در دست زمامداری از طایفه محمدزائی مانده بود.
کاکر در پایان بحث از برافتادن پادشاهی در افغانستان نتیجه می گیرد:« اصل حکومت پادشاهی موروثی در افغانستان ریشه نگرفته بود. شخصیت فرد حاکم در واقع مهمتر از نظاماتی بود که می خواست به بنیاد پادشاهی شکل و رسمیت بدهد.»(۱۰)قوانین اساسی متعدد از سال ۱۹۲۳ به بعد وضع شده، اما هربار فقط بیانیه ای سیاسی بوده است در آغاز کار یک حکومت تازه. با سرنگون شدن آن حکومت، قانون اساسیش هم از میان رفته است. در بنیاد سیاسی افغانستان دوام و ثبات جایی ندارد.

شخصیت رهبران سیاسی

اکنون که دیدیم که سرنوشت افغانستان به شخصیت زمامدارانش بستگی دارد، احوال نخبگان حاکم بر این کشور درگذشته و حال را برمی رسیم، و تا آنجا که بر ما دانسته است زندگینامه کوتاهی از آن به دست می دهیم. اما رهبران آینده به احتمال بسیار از جایی ناپیدا، ورای این نام و نشانها، برخواهند خاست. خدا می داند که در کشاکش دهر برد با که خواهد بود.

پنج صدر اعظم آخری دوره پادشاهی افغانستان

(در شماره ۱، مقام پیشین، در ۲، طول دوره نخست وزیری،‌و در ۳ وضع بعدی هر کدام آمده است).
۱- محمدیوسف، دارای درجه دکتری فیزیک از دانشگاه گوتینگن(Gottingen)(1)وزیر معادن، و صنایع، (۲)۶۵-۱۹۶۳، (۳)پس از کودتای ۱۹۷۸ حیات داشت.
۲- محمدهاشم میوندوال:(۱) وزیر اطلاعات و کلتور(= فرهنگ)، (۲)۶۷-۱۹۶۵، (۳)به دنبال کودتای ۱۹۷۳ در زندان درگذشت.
۳- نور احمد اعتمادی: (۱) وزیر امور خارجه،(۲)۷۱-۱۹۶۷، (۳)در کودتای ۱۹۷۸ جان بدر برد.
۴- عبدالظاهر، دارای درجه دکترا در پزشکی از دانشگاه کلمبیا(Columbia):(1) رئیس مجلس شورا(۶۹-۱۹۶۵) و سفیر در ایتالیا،‌(۲)ژوئن ۱۹۷۱ تا دسامبر ۱۹۷۲،(۳) دانسته نیست.
۵- محمد موسی شفیق، فوق لیسانس حقوق از دانشگاه الازهر(قاهره) و دانشگاه کلمبیا:(۱)رئیس اداره حقوقی وزارت عدلیه، وزیر امور خارجه،(۲) دسامبر ۱۹۷۲ تا ژوییه ۱۹۷۲،(۳)در کودتای ۱۹۷۳ اعدام شد.

هفت رهبر افغانستان پس از کودتای ۱۹۷۸(۱۱)

(۱- تاریخ تولد و مرگ، ۲- جای تولد، ۳- تیره قومی، ۴- وضع پدر، ۵- مدارج علمی، ۶- اشتغال پیش از در افتادن در سیاست، ۷- فرقه سیاسی- خلقی یا پرچمی از« جماعت دموکراتیک خلق افغانستان»(۱۲)، ۸- ملاحظات).
۱- نورمحمد تره کی،(۱)۷۹-۱۹۱۷، (۲) مقر، در جنوب غرب غزنه،(۳) غلزائی پشتون،(۴)فقیر و گوسفندفروش نیمه بدوی، و چندگاهی هم قاچاقچی،(۵)دبستان در مقر، دبیرستان در قندهار،(۶)شرکت تجاری در بمبئی، وزارت اقتصاد، ریاست مستقل مطبوعات، سفارت امریکا در کابل،(۷) خلقی، ناشر روزنامه«خلق»، (۸)مردی ادیب و هوادار واقع گرایی سوسیالیستی بود و بعضی داستانهایش را به وسیله انجمن پشتو منتشر کرد.
۲- حفیظ الله امین:(۱) ۷۹-۱۹۲۹،(۲) پغمان، ییلاقات ۲۰ کیلومتری غرب کابل،(۳) غلزائی پشتون،(۴)کارمند دونپایه دولت،(۵)دبستان در پغمان، دبیرستان در کابل، بخش ریاضی و فیزیک دانشکده علوم دانشگاه کابل، فوق لیسانس آموزش از دانشگاه کلمبیا،‌(۶)معلم دارالمعلمین کابل، مدیر دبیرستان تربیت معلم ابن سینا،(۷)خلقی.
۳- ببرک کارمل:(۱)؟- ۱۹۲۹،(۲) کمری در نزدیکی کابل،(۳) احتمالاً تاجیک،(۴)سپهبد محمدحسین والی ایالت پکتیا در دوره پادشاهی،(۵)دبیرستان نجات(آلمانی)در کابل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل،(۶)وزیر معارف و وزیر برنامه،(۷) پرچمی،(۸) سخنران با قریحه اما عاری از استعداد نویسندگی.
۴- سلطان علی کشتمند:(۱)؟-۱۹۳۶،(۲) نزدیک کابل،(۳)هزاره، مسلمان شیعه،(۴)تاجر خرده پا،(۵)دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل،(۶) وزارت معادن و صنایع،(۷) پرچمی،(۸) نخست وزیر(از ژوئن ۱۹۸۱ تا دسامبر ۱۹۸۶).
۵- محمد اسلام وطنجار:(۱)؟- ۱۹۴۶،(۲) ایالت پکتیا،(۳) احتمالاً پشتون،(۴)نامعلوم،(۵)دبیرستان حربی و سپس در اتحاد شوروی،(۶)افسر تانک با درجه جگرن (سرگرد) در کودتای ۱۹۷۸،(۷)بی طرف،« زمینه تمایل به اتحاد شوروی»،(۸) شورویها شاید او را رهبر احتمالی آینده افغانستان در نظر داشته باشند.
۶- نجیب الله:(۱)؟-۱۹۴۷،(۲) ایالت پکتیا،(۳)احمدزائی، غلزائی پشتون،(۴)دیپلمات،(۵)دبیرستان جیبیه(انگلیسی زبان)در کابل، دانشکده پزشکی دانشگاه کابل، (۶)هیچ، (۷)‌پرچمی، رئیس «خدمت اطلاعات دولتی»(معروف به «خاد»)(۸۵-۱۹۸۰)، دبیر کل جمعیت دموکراتیک خلق از مه ۱۹۸۶.
۷- احمدشاه مسعود،(۱)؟-۱۹۵۴،(۲)پنجشیر، (۳) تاجیک،(۴)افسر ارتش،(۵)لیسه استقلال (دبیرستان نمونه فرانسوی)در کابل، دانشکده فنی دانشگاه کابل،(۶)هیچ،(۷) جمعیت( یا جماعت)اسلامی، که بیشتر اعضای آن تاجیک هستند.(۸) شورشی پرشور.
آنچه در بالا آمد ترجمه مقاله ای است که در نشریه سال ۱۹۸۶«اورینت» سالنامه«اورینتو گاکای»(انجمن مطالعات شرقی ژاپن) چاپ شده است.

 

پی نوشت ها :

۱. از: نامواره دکتر محمود افشار، جلد پنجم(۱۳۶۸)، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ص ۶۷-۲۸۵۰.
۲. آرنولد توین بی(Arnold J.Toynbee) کتاب «Between Oxus and Jumna» نشر دانشگاه آکسفورد، ۱۹۶۱، ص ۸۰-۷۶. توین بی برای کتابهایش،‌ و از آن میان «A Study of History» شهرت جهانی دارد. اما هر آنکه ارزش این سفرنامه افغانستان او را بشناسد، خواهد دید که تا چه اندازه موشکافانه است. دانش وسیع، تجربه عمیق و دقت نظر توین بی او را صاحب نظر در کار افغانستان نیز ساخته است. هنگامی که او در این کشور سفر می کرد، نگارنده نیز در خدمت پرفسور شینوبو ایوامورا(Shinobu Iwamura)آنجا بود. توین بی می نویسد:« در همین ایام(۱۳ و ۱۴ مه، در سرخ کتل) دوست ژاپنی من، پرفسور ایوامورا از دانشگاه کیوتو نیز عازم بدخشان بود تا در زندگی کوچ نشینان آنجا که در آن هنگام در ییلاقات خود در اطراف دریاچه شیوه به سر می بردند، تحقیق کند.»
۳. توین بی، همان کتاب، ص ۲۰-۱۱۹.
۴. «پشتون» نامی است که آنها به خود داده اند، اما دیگران آنها را در افغانستان« افغان» و در پاکستان« پاتان» می نامند.
۵. «Bernard Lewis» در کتاب «Arabs in History» نشر کتابخانه دانشگاه استانبول «Istanbul» او نشر دانشگاه اوکلاهما Oklahoma، ۱۹۶۳، برای مطالعه درباره «نخبگان حاکم» در خاورمیانه توصیه می شود. نگارنده سعادت استفاده از تدریس و سخنرانی او را در کیوتو در سال ۱۹۷۵ داشت. در آن هنگام او تازه از لندن به دانشگاه پرینستون Princeten منتقل شده بود.
۶.Lowis Dupree، کتاب «Afghanistan» نشر دانشگاه پرینستون، ۱۹۷۳، ص ۴۲۰. دوپری که یک مردم شناس امریکایی است، از سال ۱۹۴۹ درباره افغانستان و در این سرزمین تحقیق کرده است. او را یکبار در حدود سال ۱۹۶۰ در یک مهمانی در کابل دیدم، که رقص محلی پشتون به نام «اتن» را اجرا کرد و سرش را، که برخلاف موی بلند پشتونها کوتاه زده بود، با حرکت رقص تکان می داد.
۷. دوپری، همانجا، ص ۲۹-۴۲۸.
۸. حسن کاکر، کتاب «Reign of Amir Abd al-Rahman Khan» نشر دانشگاه Princeton 1979، ص ۱۶. کاکر در سالهای ۶۱-۱۹۵۹ استاد زبان پشتوی این نگارنده در دانشگاه کابل بود. از آن پس، دیگر تماسی با هم نداشته ایم. توماس گوتیر Thomas E.Gouttierre او را «دانشمندترین و دقیق ترین مورخ افغان» بشمار آورده و ستوده است(The Middle East Journal، شماره پائیز ۱۹۸۰، ص ۴۹۰).
۹. کاکر، در «The Fall of the Afghan Monarchy in 1973»، در : مجله بین المللی مطالعات خاورمیانه International Journal of Middle East Studies، شماره مه ۱۹۷۸، ص ۲۰۷.
۱۰. کاکر، همانجا، ص ۲۱۴.
۱۱. منبع اصلی این بخش کتاب Anthony Arnold بنام Afghanistan`s Two-Party Government نشر موسسه Hoover، ۱۹۸۳ است.
۱۲. جمعیت دموکراتیک خلق افغانستان در سال ۱۹۶۵ بنیاد شد، و سپس دو روزنامه به وسیله بعضی اعضای آن انتشار یافت که نماینده دو فرقه موجود در این حزبند، یکی هفته نامه «خلق» به زبان پشتو/ فارسی که شش شماره از آن در ماههای آوریل و مه ۱۹۶۶ منتشر شد، و دیگر هفته نامه «پرچم»، آن هم به زبان پشتو/ فارسی که میان مارس ۱۹۶۸ و ژوئیه ۱۹۶۹ انتشار پیدا کرد.
آنچه در بالا آمد ترجمه مقاله ای است که در نشریه سال ۱۹۸۶ «اورینت» سالنامه ی «اورینتوگاکای» (انجمن مطالعات شرقی ژاپن) چاپ شده است.

منبع مقاله: رجب زاده، هاشم؛ (۱۳۸۶)، جستارهای ژاپنی در قلمرو ایرانشناسی، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپ اول ۱۳۸۶.

ممکن است شما دوست داشته باشید

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
دنبال کردن