قدیس آوگوستينوس / كليسا و دنيا
استدلال آوگوستينوس عليه شرك، آخرين رديه در بزرگترين مناظرات تاريخي بود. شرك از نظر محتواي اخلاقي به منزلة اشتغال به لذات نفساني بر جاي ماند؛ اما از لحاظ مذهبي، فقط به شكل مراسم و آداب كهني كه مورد غمض عين يا پذيرش توأم با دگرگونسازي يك كليساي غالباً متسامح واقع شد، به وجود خود ادامه داد. ستايش مهرآگين و صميمانة قديسان جاي پرستش ارباب انواع را گرفت، و طبيعت چندگانه پرست اذهان ساده و شاعرانه را اقناع كرد. پيكرهاي ايسيس و هوروس به تنديسهاي نوين مريم و عيسي جاي سپردند؛ جشن لوپركالياي رومي و عيد تطهير ايسيس به عيد «ولادت عيسي» تبديل شد؛ به جاي ساتورناليا مراسم «نوئل» معمول شد، جشن فلوراليا به «عيد پنجاهه» (پنطي كاست) تبديل گشت، يكي از اعياد قديمي مردگان جاي خود را به «روز ارواح» داد، و «عيد قيام مسيح» جانشين جشن رستاخيز آتيس شد. محرابهاي مشركان به قهرمانان مسيحي تخصيص يافتند؛ بخور معطر، چراغاني، نثار گل، دستههاي مذهبي، و لباسها و سرودهاي روحاني پيشين، كه پيروان اديان كهن را خشنود ميساخت، تنقيح و تطهير شد و به صورت مراسم كليسايي درآمد؛ و كشتن بيرحمانة موجود زنده به قرباني روحاني «آيين قداس» تبديل شد.
آوگوستينوس به ستايش قديسان اعتراض كرده بود، آن هم با لحني كه بعدها ولتر به هنگام گشايش نمازخانة خود در فرنه به كار برد: «بياييد با قديسان مانند خدايان رفتار نكنيم؛ ما نميخواهيم از آن مشركاني كه مردگان را ميپرستند تقليد كنيم؛ بگذاريد براي آنان معبد
نسازيم و محراب بنا نكنيم، بلكه با آثار و بقاياي آنان محرابي به نام خداي يكتا برپا داريم.» مع هذا كليسا خردمدانه آنتروپومورفيسم (انسان شكليگري) اجتناب ناپذير الاهيات عامه را پذيرفت. كليسا در برابر ستايش شهيدان و يادگارهاي آنان نخست مقاومت نمود، سپس از آن استفاده كرد، و آنگاه مورد سوءاستفادهاش قرار داد. با پرستش پيكرها و تنديسها مخالفت ورزيد و به مؤمنان خويش اخطار كرد كه بايد آنها را فقط به منزلة علاماتي احترام كنند؛ اما حرارت احساسات عامه بر اين تحذيرات فايق آمد و به افراطهايي انجاميد كه تمثال شكنان بيزانسي را برانگيخت. كليسا جادوگري، طالع بيني، و غيبگويي را تقبيح كرد، اما ادبيات قرون وسطي، همچون قرينة كهن خود، مشحون از اين سيئات بود؛ بزودي مردم و كشيشان علامت صليب را به منزلة وردي جادويي براي طرد شياطين به كار بردند. به هنگام تعميد اورادي خوانده ميشد، و خود تعميد به شكل ارتماسي برهنه انجام ميشد تا مبادا ابليسي در يكي از جامهها يا زيورهاي تعميد گيرنده پنهان شده باشد. معالجه به وسيلة خواب، كه زماني مردم در معابد آسكلپيوس به دنبالش بودند، حال در پرستشگاههاي قديسان كوسماس و داميانوس در رم به خواستاران عرضه ميشد، و بزودي در صد پرستشگاه ديگر نيز عرضه گشت. در چنين مواردي، كشيشان نبودند كه مردم را فاسد ميكردند، بلكه مردم بودندكه كشيشان را تحريض مينمودند. روح انسان ساده فقط از طريق حواس و تخيل، از طريق مراسم و معجزه، و از طريق افسانه و بيم و اميد به هيجان ميآيد؛ او هر ديني را كه اين امور را از او دريغ دارد طرد يا تقليب ميكند. طبيعي بود كه، در ميان جنگ و يأس و فقر و مرض، مردم هراسان پناه و تسلي خود را در نمازخانهها و كليساها، در روشناييهاي مرموز و آواي شاديبخش ناقوسها، و در دستهها و جشنها و مراسم پرشكوه بجويند.
كليسا، در نتيجة تن دادن به اين احتياجات عامه پسند، توانست اخلاقي نوين در مردم رسوخ دهد. آمبروسيوس، كه همواره در ادارة امور خويي رومي داشت، كوشيده بود تا با منطبق ساختن آثار سيسرون با نيازهاي خويش اخلاقيات مسيحي را بر اصول رواقي استوار سازد؛ در ميان مسيحيان بزرگ قرون وسطي، از آوگوستينوس تا ساوونارولا، آرمان رواقي خويشتنداري و تقواي تسليم ناپذير قالب اخلاقيات مسيحي را تشكيل ميداد. اما اين اخلاق مذكر كمال مطلوب مردم نبود. آنها به قدر كافي با رواقيان و اخلاق رواقي سر كرده بودند، و ديده بودند كه چگونه اين اخلاق مذكر نيمي از جهان را به خون كشانده است؛ از اين روح آرزوي رسم و راه آرامتري را داشتند تا در پرتو آنها انسانها بتوانند روزگار خود را با صلح و ثبات به سر آرند. براي نخستين بار در تاريخ اروپا، معلمان بشر خوي مهرباني، فرمانبرداري، فروتني، صبر، رحم، طهارت، و عفت را تبليغ ميكردند ـ فضايلي كه شايد ريشه در منشأ پست اجتماعي كليسا و رواج آنها در نزد زنان داشت، اما، به شكلي قابل تحسين، به گونهاي با اوضاع زمان تطبيق داده شد كه نظم را به مردمي كه به فساد اخلاق گراييده بودند باز گرداند،
بربرهاي يغماگر را رام ساخت، و خشونت دنيايي رو به سقوط را به ملايمت تبديل كرد.
مهمترين اقدام اصلاحي كليسا در زمينة روابط جنسي بود. شرك، فحشا را به منظور ملايم ساختن آلام يك تكگاني رنجبار تحمل كرده بود، كليسا فحشا را بدون كوچكترين ارفاق تقبيح كرد و معيار واحدي از وفاداري در زناشويي براي هر دو جنس تعيين نمود. مع هذا، كاملا موفق نشد؛ خوي خانوادگي را اعتلا بخشيد، اما فحشا همچنان بر جاي ماند، منتها به زواياي اختفا و رسوايي رانده شد. شايد براي خنثا كردن يك غريزة جنسي شديد و افسار گسيخته بود كه اخلاقيات نوين كليسا در اصل عفت به مبالغه گراييد و آن را به وسواسي تبديل كرد و زناشويي و توالد را مادون بكارت يا تجرد مادام العمري ـ كه تبديل به يك آرمانش كرده بود ـ قرار داد؛ مدتي طول كشيد تا آباي كليسا تشخيص بدهند كه هيچ جامعهاي با اصول نازايي دوام نتواند كرد. اما اين واكنش پيرايشگرانه با در نظر گرفتن بيعفتيهاي آشكار در تماشاخانههاي رم، مكاتب فحشا در بعضي از معابد يوناني و شرقي، سقط جنين و كودك كشي دامنهدار، تصاوير منافي عفت روي ديوارهاي پومپئي، رواج شناعت غير طبيعي در يونان و روم، زيادهرويهاي امپراطوران اوليه، شهوتراني طبقات عالي ـ چنانكه در نوشتههاي كاتولوس و مارتياليس، تاسيت و يووناليس فاش شده است ـ قابل فهم است. كليسا سرانجام به يك نظرية سالمتر رسيد و در حقيقت، به مرور زمان، روية ملايمي نسبت به معاصي جسماني اتخاذ كرد. در همان اوان به اصل توالد و زندگي خانوادگي لطمههايي وارد آمد. بسياري از مسيحيان اين قرون اوليه گمان كردند كه اگر والدين، همسر، و كودكان خويش را ترك گويند و از مسئوليتهاي زندگي بگريزند و هراسان به دنبال رستگاري فردي خودخواهانه بروند، ميتوانند خدا را بهتر اطاعت كنند يا از عذاب دوزخ آسانتر برهند. در دين شرك، خانواده واحد اجتماعي و مذهبي بود؛ اما متأسفانه در مسيحيت قرون وسطي اين واحد تبديل به فرد شد.
مع هذا، كليسا بنيان خانواده را از طريق توأم ساختن مراسم ازدواج با تشريفات پرشكوه مذهبي و اعتلاي آن از يك قرارداد ساده به عقدي مقدس تقويت كرد و، با ناگسستني ساختن رشتة ازدواج، امنيت و منزلت زن را افزون ساخت. تا چندي مقام زن با نظرية برخي از آباي كليسا، مبني بر اينكه زن منشأ گناه و آلت دست شيطان است، متزلزل شد؛ اما، با احتراماتي كه براي «مادر خدا» قايل شدند، اين نظريه تا حدي تعديل شد. كليسا، پس از قبول ازدواج، باروري مادران را تقديس نمود و سقط جنين يا كودك كشي را جداً ممنوع كرد؛ شايد براي امحاي اين اعمال بود كه علماي الاهيات جاي هر كودكي را كه بدون تعميد ميمرد در فراموشگاه ظلمات و تاريكي ابدي قرار ميدادند. بر اثر نفوذ كليسا بود كه والنتينيانوس اول، در 374، براي كودك كشي مجازات اعدام وضع كرد.
كليسا بردگي را محكوم نساخت. در آن زمان، همه، اعم از اصيل آيين يا بدعتگذار، و رومي يا بربر نظام بردهداري را طبيعي و انهدام ناپذير ميدانستند؛ معدودي از فيلسوفان به
اين امر اعتراض كردند، اما خود آنان نيز برده داشتند. قانونهايي كه امپراطوران مسيحي در اين باره وضع كردند از قانونهاي آنتونيوس پيوس و ماركوس آورليوس بهتر كه نبود هيچ، بدتر هم بود. قوانين دوران شرك هر زن آزادي را كه با بردهاي ازدواج ميكرد به بردگي محكوم ميساخت؛ قانون قسطنطين مقرر ميداشت كه چنين زني اعدام گردد و شوي بردهاش زنده سوزانده شود. امپراطور گراتيانوس فرمان داد كه هر گاه بردهاي مولايش را به هر جرمي ، به جز خيانت به كشور، متهم سازد، بدون تحقيق در ماهيت اتهام، بلادرنگ سوزانده شود. اما كليسا گرچه بردگي را قسمتي از قانون جنگ به شمار آورد، براي كاستن از عذاب بردگي بيش از هر نهاد ديگر كوشش كرد. از طريق آباي كليسا اين اصل اعلام شد كه همة مردم طبيعتاً مساوي هستند، و شايد مقصود از اين تساوي برابري از حيث حقوق قانوني و اخلاقي بود؛ كليسا اين اصل را به كار بست، تا آن حد كه تمام مراتب و طبقات مردم را در جامعة خود ميپذيرفت: اگر چه هيچ بردهاي نميتوانست به كشيشي برسد، اما بينواترين مردم آزاد ميتوانست تمام مراتب كليسايي را طي كند و به عاليترين آن نايل شود. كليسا تمايزي را كه قانون شرك ميان آزار يك فرد آزاد و آزار يك برده قايل شده بود از ميان برد؛ آزادي بردگان را تشويق كرد و آن را نوعي كفاره در ازاي گناهان، يا شكرانه براي پيشامدهاي خجسته، يا تقرب به مسند قضاوت خداوند قرار داد. مبالغ كثيري صرف آزاد ساختن مسيحياني كرد كه در جنگ اسير شده بودند. با اين حال، بردگي در سراسر قرون وسطي دوام يافت و سپس بدون ياري روحانيان از ميان رفت.
وجه تمايز مهم اخلاقي كليسا تهية صدقات به ميزان وسيع بود. امپراطوران مشرك از خزانة دولت وجوهي براي ياري به خانوادههاي فقير تخصيص ميدادند، و مشركان متعين براي «ارباب رجوع» خود و بينوايان كارهايي كرده بودند. اما جهان هرگز چنان صدقاتي كه به طريقي منظم از طرف كليسا توزيع ميشد به خود نديده بود. كليسا ثروتمندان را تحريض ميكرد كه در وصيتنامههاي خود قسمتي از ثروت خويش را از طريق كليسا به مسكينان واگذارند؛ البته سوءاستفادهها و اختلاسهايي نيز در اين امر راه يافت، اما بر روي هم كليسا تكاليف خود را بخوبي انجام ميداد، و بهترين دليل اين امر رقابت حاسدانهاي است كه يوليانوس، امپراطور مشرك، در ياري به مستمندان با آن ميكرد. كليسا بيوگان، يتيمان، بيماران يا عليلان، اسيران، و قربانيان بلاياي آسماني را ياري ميكرد، و غالباً؛ براي حفظ طبقات پايين از استثمار بيروية قدرتمندان و مالياتهاي سنگين، مداخله ميكرد. در بسياري از موارد كشيشان هنگام رسيدن به مقام اسقفي تمام مايملك خود را به بينوايان ميدادند. زنان مسيحي، مانند فابيولا، پائولا، و ملانيا، ثروتهاي خود را به امور خيريه تخصيص ميدادند. با تأسي به درمانگاه سازي مشركان، كليسا يا مؤمنان ثروتمند آن به مقياس بيسابقهاي بيمارستانهاي عمومي تأسيس ميكردند. قديس باسيليوس كبير در قيصرية كاپادوكيا بيمارستاني مشهور و همچنين نخستين آسايشگاه مبروصان
را ساخت. در راههايي كه به زيارتگاهها منتهي ميشد، مسافرخانههايي ساخته شد؛ «شوراي نيقيه» دستور داد كه در هر شهر يك مسافرخانه براي زايران بنا شود. بيوه زنان براي توزيع صدقات نامنويسي ميكردند و در اين كار فحواي جديدي براي زندگي منفرد خود مييافتند. مشركان استقامت مسيحيان را در توجه از بيماران در شهرهايي كه دستخوش قحطي و بيماري شده بودند ميستودند.
در اين قرنها، كليسا براي اذهان مردم چه كرد؟ چون هنوز مدارس رومي برپا بودند، كليسا اعتلاي خرد مردم را وظيفة خود نميدانست. در نظر كليسا احساس برتر از عقل بود، از اين لحاظ، مسيحيت واكنشي «رمانتيك» در برابر ايمان «كلاسيك» به عقل بود؛ روسو فقط آوگوستينوس كوچكتري بود. كليسا، چون معتقد بود كه بقا مستلزم سازمان است و سازمان نيازمند توافق بر سر اصول و ايمانهاي اساسي، و اكثريت پيروان كليسا آرزومند معتقدات استوار مورد تأييد مراجع هستند، اصول اعتقادي خود را به صورتي جازم و لايتغير تعريف كرد، شك را گناه شمرد، و كشمكشي بيانتها با خرد سيال و افكار متغير مردم آغاز كرد. كليسا مدعي شد كه از طريق وحي الاهي پاسخهايي براي مسائل كهن مبدأ، طبيعت، و سرنوشت انسان يافته است؛ لاكتانتيوس (307) مينويسد: «ما كه به توسط كتاب مقدس به حقيقت معرفت يافتهايم، به آغاز و انجام جهان واقفيم.» ترتوليانوس نيز حدود يك قرن پيش (197) تا به همين حد پيش رفته و پايان فلسفه را اعلام كرده بود. مسيحيت، با تغيير محور علاقة انسان از اين جهان به جهان ديگر، براي وقايع تاريخي توضيحاتي فوق طبيعي آورد، و بدين وسيله انفعالاً بنياد پژوهش علل طبيعي را سست كرد؛ بسياري از پيشرفتهايي كه طي هفت قرن در پرتو علم يوناني حاصل شده بود فداي كيهانشناسي و زيستشناسي سفر پيدايش شد.
آيا مسيحيت موجب انحطاط ادبي شد؟ بيشتر آباي كليسا خصم ادبيات مشركانه بودند و آن را مشحون از شركي ابليسي و فساد اخلاقيي پرننگ ميدانستند؛ اما با اين حال بزرگترين آباي كليسا آثار كلاسيك را دوست ميداشتند، و مسيحياني مانند فورتوناتوس، پرودنتيوس، هيرونوموس، سيدونيوس، و آوسونيوس آرزومند سرودن شعر به سبك ويرژيل يا نوشتن نثر به شيوة سيسرون بودند. گرگوريوس نازيانزوسي، يوحناي زرين دهن، آمبروسيوس، هيرونوموس، و آوگوستينوس حتي در ادبيات از مشركان معاصر خود ـ آميانوس، سوماخوس، كلاوديانوس، و يوليانوس ـ برتر بودند. اما بعد از آوگوستينوس شيوة نثر فاسد شد، نگارش لاتيني چنان به پستي افتاد كه از واژههاي خشن و نحو گفتار عاميانه استفاده ميكرد؛ شعر لاتيني نيز مدتي به انحطاط افتاد، تا آنكه تدريجاً با سرايش سرودههاي مذهبي شكلي شاهوار يافت.
علت اساسي اين پسروي فرهنگي مسيحيت نبود، بلكه بربريت بود؛ دين نبود، بلكه جنگ بود. طغيانهاي انساني شهرها، صومعهها، كتابخانهها، و مدرسهها را ويران يا فقير كرد و زندگي اديب و عالم را غيرممكن ساخت. شايد اگر كليسا، در تمدني كه در حال فرو ريختن بود، تا
حدي نظم را حفظ نكرده بود، ميزان ويراني بيش از اين ميبود. آمبروسيوس در اين باره چنين ميگويد: «در ميان اضطرابات زمان، كليسا برجاي استوار است؛ امواج نميتوانند آن را بلرزانند. در حالي كه گرداگرد آن هر چيز به طرز وحشت انگيزي آشفته است، كليسا براي تمام كشتي شكستگان بندري آرام است كه از خطر مصونشان ميدارد.» و غالباً هم چنان بود.
امپراطوري روم علم، سعادت، و قدرت را به دورة اعتلاي كهن آن رسانده بود. انحطاط امپراطوري در غرب، و افزايش فقر و گسترش خشونت، آرمان و اميد جديدي را، كه بتواند آلام مردم را تسكين دهد و در برابر مشقات بردبارشان سازد، ضروري كرده بود؛ بدين گونه، عصري از قدرت به دوراني از ايمان جاي سپرد. تا هنگامي كه ثروت و غرور در دوران رنسانس بازنگشت، خرد ايمان را طرد نكرد و بهشت را به خاطر آرمانشهر ترك نگفت. اما پس از آن نيز باز دوراني در راه بود كه در آن خرد به عجز ميرسيد و علم پاسخي نمييافت، بلكه فقط معرفت و قدرت را فزوني ميبخشيد؛ بيآنكه اصلاحي در وجدان يا نيات پديد آورد؛ و طرح تمام آرمانشهرها بيرحمانه فرو ميريخت و تبديل به همان طرح تغييرناپذير استثمار ضعيفان به دست قدرتمندان ميگشت: تازه آنگاه بود كه مردم دريافتند چرا زماني نياكانشان، در آن بربريت سدههاي نخستين مسيحيت، از علم و معرفت و قدرت و غرور روي گردانده بودند، و هزار سال تمام به ايمان خاضعانه، اميد، و نيكوكاري پناه جسته بودند.