انديشمندان ژاپن

عکس Shiba_Kokan_A_meeting_of_Japan_China_and_the_West_late_18th_century.jpg (2151×2505) %d8%a7%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%da%98%d8%a7%d9%be%d9%86 Tarikhema.org

آمدن فلسفة كنفوسيوس به ژاپن- انتقاد از دين- دين دانشوران- كايبارا اك‌كن- سخني در آموزش و پرورش- نظري دربارة لذت- نحله‌هاي مخالف- اسپينوزاي ژاپن- ايتوجينساي- ايتوتوگاي- اوگيوسوراي- جنگ دانشوران- مابوچي- موتو اوري

فلسفه، همچون دين، از چين به ژاپن رفت. همان‌طور كه آيين بودا، ششصدسال پس از ورود به چين، راه ژاپن پيش گرفت، فلسفة كنفوسيوس هم، چهارصد سال بعد از شروع دورة دوم آن در چين، با هيئتي كه عصر سونگ به آن داد، به ژاپن رسيد. در اواسط سدة شانزدهم، فوجيوارا سيگ‌وا، كه به يكي از مشهورترين خاندانهاي ژاپن تعلق داشت و چندي تعليم رهبانيت گرفته بود، به فكر افتاد كه به چين برود و از خردمندان بزرگ آن سامان بهره‌مند شود. چون، در 1552، مسافرت به چين ممنوع شده بود، روحاني جوان درصدد برآمد تا با كشتي قاچاقچيان به چين شتابد. در يكي از مهمانسراهاي بندر به جواني برخورد كه به بانگ بلند كتابي به زبان ژاپني مي‌خواند. سيگ‌وا چون دريافت كه اين كتاب حاوي نظر چوشي دربارة «آموزش بزرگ» كنفوسيوس است، سخت شادمان شد و گفت: «اين همان چيزي است كه مدتها جويايش بوده‌ام.» پس از جستن فراوان، نسخه‌اي از اين كتاب و نسخه‌هايي از برخي ديگر از آثار فلسفي عصر سونگ به دست آورد، و چنان مستغرق آنها شد كه سفر چين را از ياد برد. در ظرف چند سال، گروهي از شاگردان جوان، كه فيلسوفان چين را زادة دنياي فكري جديدي مي‌شمردند، دور او را گرفتند. آوازة او به گوش اي‌يه‌ياسو رسيد، و وي خواستار دانستن فلسفة كنفوسيوس شد و سيگ‌وا را نزد خود خواند. متفكر آزاده، كه آرامش حجرة خود را سخت دوست مي‌داشت، يكي از شاگردان هوشمند را به جاي خود فرستاد. همة جوانان بيداردل به سيگ‌وا رغبت داشتند، و تعاليم او چنان مؤثر افتاد كه راهبان بودايي

كيوتو هراسيدند و به شكايت گفتند كه تعليم دادن حق كسي جز روحانيان مؤمن نيست. ولي هراس‌آنان بامرگ ناگهاني سيگ‌وا در 1619 زايل شد.

هاياشي رازان، شاگردي كه سيگ‌وا نزد اي‌يه‌ياسو فرستاده بود، بيش از او نام و اقتدار يافت. نخستين شوگونهاي توكوگاوا به هاياشي رازان توجه نمودند و وظيفة رايزني و تنظيم طرحهاي عمومي خود را به او واگذاشتند. اي‌يه‌ميتسو در سال 1630 در مجالس درس رازان حضور يافت. اشراف هم از او پيروي كردند. رازان بزودي چنان شنوندگان خود را نسبت به فلسفة چيني بر سر شوق آورد كه آنان را از اخلاق بودايي و مسيحي به اخلاق سادة كنفوسيوس كشانيد. به زعم او، الاهيات مسيحي آميزه‌اي است از اوهام باورنكردني، و آيين بودايي نظريه‌اي است انحطاطي كه اخلاق ملت ژاپن را تهديد مي‌كند. مي‌گفت: «شما، اي روحانيان، مي‌گوييد كه اين دنيا ناپايدار و گذران است؛ با فريبهاي خود، مردان رابه فراموش كردن مناسبات اجتماعي وا مي‌داريد؛ و وظايف و محاسن را به دست غفلت مي‌سپاريد. شما به مردم اعلام مي‌داريد: راه انسان پر از معصيت است، و بنابراين پدر و مادر و فرادستان و فرزندان خود را ترك بگوييد و فلاح فرد خود را بجوييد. من به شما مي‌گويم كه بسيار تحقيق كردم و در هيچ جا براي انسان راهي جز وفاداري نسبت به فرادست و اخلاص نسبت به پدر و مادر نيافتم.» رازان عمري دراز كرد و در 1657 كه حريق بزرگ توكيو روي داد، با صدهزار تن ديگر به هلاكت رسيد. به هنگام حريق، شاگردانش دويدند و او را از خطر آگاهانيدند. اما او سري جنباند و به مطالعة كتاب ادامه داد. چون شرار آتش اطرافش را فرا گرفت، تخت رواني خواست. او را برتخت روان نهادند و، همچنانكه غرق مطالعه بود، از خانه بيرون بردند. مانند هزاران تن شب را در زير ستارگان سپري كرد و سرما خورد و سه روز بعد جان داد.

طبيعت فقدان او را جبران كرد. سال بعد موروكيوزو، كه يكي از پرشورترين متفكران كنفوسيوسي ژاپن است، برخاست. وي در جواني شبي را در زيارتگاه ميچيزانه به دعا گذرانيد، خود را در كنف حمايت خداي دانش قرار داد و، درست مانند اسپينوزا كه معاصر او بود، با عزمي جزم راه دانش را برگزيد:

هر روز در ساعت شش برخواهم خاست و هر شب ساعت دوازده خواهم آرميد.

جز هنگامي كه گرفتار مهمان يا بيماري يا گرفتاريهايي اجتناب‌ناپذير باشم، بيكار نخواهم نشست.

سخن به دروغ نخواهم گفت.

از كلمات ياوه حتي نسبت به زيردستان پرهيز خواهم كرد،

در خورد و نوش‌ميانه رو خواهم بود.

رجوع كنيد به نخستين صفحات De Intellectus Emendatione.

اگر اميال شهوي سربرآرند، آنها را، بي‌آنكه خرسند سازم، از ميان خواهم برد.

انديشة پريشان، خواندن را بي‌ارزش مي‌گرداند. اهتمام خواهم ورزيد كه از عدم تمركز و شتاب بسيار مصون مانم.

جوياي پرورش خودخواهم بود و نخواهم گذاشت كه ميل به شهرت و جاه، آرامش فكرم را بزدايد.

اين قوانين را بر دل خود رقم خواهم زد و در رعايت آنها خواهم كوشيد.

خدايان مرا گواه باشند.

با اين وصف، كيوزو مبلغي گوشه‌گير نبود، بلكه مانند گوته، با نظري باز، براي ساختن و پرداختن شخصيت خود با جريان عالم هماهنگ مي‌شد:

عزلت براي خود شيوه‌اي است، و نيكوست. ولي مرد برتر از آمدن دوستان خود به شادي مي‌رسد. انسان از معاشرت ديگران مهذب مي‌شود. هر كس كه جوياي دانش‌باشد، بايد اينچنين خود را تهذيب كند. اما اگر خود را از اشيا و اشخاص دور نگاه دارد، از راه بزرگ منحرف مي‌شود و به گناه مي‌افتد. راه خردمندان از زندگي روزانه بركنار نيست. بوداييان، با آنكه خود را از روابط انساني دور گرفتند و رابطة خادم و مخدوم و پدر و پسر را گسيختند، نمي‌توانند محبت را از خود دور دارند. جستجوي سعادت اخروي همانا خودپرستي است. خدا را چيزي دور از خود مپندار، بلكه او را در قلب خودبجوي، زيرا دل جاي خداست.

كايبارا اك‌كن در ميان نخستين انديشمندان كنفوسيوسي ژاپن ازهمه گيراتر است. ولي او را از زمرة فيلسوفان نمي‌دانند، بلكه جزو مفاخر ادب نام مي‌برند، بدين‌سبب كه، مانند گوته و امرسن، دانش خود را با الفاظ زيبا بيان مي‌كرد. اك‌كن، مانند ارسطو، فرزند يك پزشك بود و از حرفة طبابت به فلسفة تجربي دقيقي گراييد و، با وجود مشاغل اجتماعي گوناگون، توانست بزرگترين دانشمند زمان خود شود. كتابهاي او، كه از يكصد مي‌گذشت، او را در سراسر ژاپن نامدار گردانيد. برخلاف فيلسوفان ژاپني معاصر خود كه به چيني كتاب مي‌نوشتند، به ژاپني مي‌نگاشت، و قلم او چنان ساده بود كه همه فهمش مي‌كردند. هر چند كه دانش وسيع و آوازة بلند داشت، غرور نويسندگي را با فروتني يك پارساي خردمند آميخته بود. آورده‌اند كه روزي در يك كشتي، كه در سواحل ژاپن سير مي‌كرد، مسافري دربارة اخلاق كنفوسيوس سخن راند. مسافران ديگر، به تحريك كنجكاوي خاص ژاپني، با اشتياق دور او گرد آمدند، اما چون او را ملال‌آور يافتند و پي بردند كه ميان حقايق زنده و مرده فرق نمي‌گذارد، بتدريج از او كناره گرفتند، جز يك تن كسي نماند. اين مستمع منحصر به فرد چنان با شوق و دقت به سخنران گوش مي‌داد كه سخنران، پس از اتمام نطق خود، جوياي نام او شد. مرد بآرامي پاسخ داد: كايبارا ‌اك‌كن. سخنران كه دريافت بيش از يك ساعت براي ناميترين متفكر كنفوسيوسي سخن گفته است، سخت شرمسار شد.

نظرية اك‌كن، مانند فلسفة كنفوسيوس، از لاهوت آزاد، و ناظر به مسائل ناسوتي بود.

مي‌گفت: «ابلهان در همان حال كه كارهاي ناروا مي‌كنند، براي خدايان قابل ترديد نماز مي‌گزارند و سعادت مي‌جويند.» معتقد بود كه كار فلسفه، توحيد و تبديل تجارب به خرد است و نيز وحدت بخشيدن اميال و استهلاك آنها در شخصيت. نزد او، وحدت‌يابي شخصيت از وحدت‌يابي دانش مهمتر و لازمتر است. سخن او به گوش مردم عصر ما بيگانه نيست:

هدف آموزش تنها گسترش دانش نيست، بلكه پرداختن شخصيت است. مقصود از آن ساختن انسانهاي واقعي است نه انسانهاي دانشمند. تعاليم اخلاقي، كه در مدارس ايام سلف مبناي هرگونه آموزش به شمار مي‌رفت، اكنون بندرت در مدارس ما تدريس مي‌شود، زيرا اين كار مستلزم تتبعات گوناگون است. مردم، ديگر به تعاليم حكيمان سالخورد گذشته وقعي نمي‌گذارند. از اين رو مناسبات مقدس خادم و مخدوم، فرا دست و فرودست، و پير و جوان در مذبح خداي «حق فردي» قرباني مي‌شود. علت اصلي اين امر كه مردم امروز ديگر تعاليم حكيمان را ارج نمي‌نهند اين است كه دانشوران، به جاي آنكه بروفق آموزش حكيمان زيست كنند، در نمايش دادن دانش خود مي‌كوشند.

ظاهراً جوانان، محافظه‌كاري او را خوش نداشتند، اما وي درسي را كه هر نسل نيرومندي بايد به نوبة خود بياموزد، به آنان عرضه كرد:

فرزندان، شايد شما كلام مردي فرتوت را ملال‌آور بدانيد، ولي هرگاه پدر يا نياي شما درسي دهد، از او روي مگردانيد و گوش فرا دهيد. هرچند كه ممكن است سنت خانوادة خود را حماقت پنداريد، آن را مگسليد، زيرا مظهر دانش پدران شماست.

مي‌توان مخالفت جوانان را با اك‌كن كاري روا شمرد. زيرا كتاب معروف او اون‌نا دايكاكو يا «آموزش بزرگ براي زنان» در وضع زنان ژاپن تأثيري ارتجاعي بخشيد. با اين وصف، اك‌كن واعظي تلخ انديش نبود كه هرگونه خوشي را معصيت خواند. بخوبي مي‌دانست كه مربي اگر ما را لايق يابد، بايد نه تنها راه درك و ادارة محيط، بلكه راه التذاذ از زندگي را نيز به ما تعليم دهد:

مگذار روزي بي‌شادي بگذرد. مگذار كه ازحماقت ديگران رنجه شوي. به ياد آور كه جهان، از آغاز پيدايش، هيچ‌گاه از ابله خالي نبوده است. پس بيا تا خود را آزرده مسازيم و خوشي را از كف مدهيم، حتي اگر فرزندان و برادران و بستگان ما خودپرست باشند و تلاشهايي را كه براي بهبود آنان مي‌كنيم ناديده انگارند. ساكي ارمغان زيباي عالم بالاست. اگر اندكي بنوشيم، قلب را انبساط مي‌بخشد، روح خمود را برمي‌انگيزد، دغدغه‌ها را غرق مي‌كند، و برتندرستي مي‌افزايد. در نتيجه، مرد و يارانش را ياري مي‌دهد تا از خوشيها برخوردار شوند. اما كسي كه بس فراوان بنوشد، حرمت خود را از كف مي‌دهد، سخت پرگو مي‌گردد و، مانند ديوانگان، گزافه مي‌گويد. چندان ساكي بنوش كه ترا به وجد آورد و از لذت ديدن گلهاي شكوفان بهره‌مند گرداند. بسيار نوشيدن و اين ارمغان آسماني را به هدر دادن، از ابلهي است.

اك‌كن، مانند بيشتر فيلسوفان، طبيعت را بازپسين پناهگاه شادكامي خود يافت:

اگر قلب خود را سرچشمة لذت سازيم و چشم و گوش خود را دروازه‌هاي لذت كنيم و از هوسهاي پست دوري گيريم، آنگاه لذت ما عظيم خواهد بود. زيرا در آن هنگام خواهيم توانست خداوندگار كوه و آب و ماه و گل باشيم. اينها را نبايد از كسي بخواهيم يا براي وصال آنها ديناري صرف كنيم- مالك خاصي ندارند. آنان كه مي‌توانند از جمال آسمان بالاي سر، يا زمين زير پا تمتع گيرند، نبايد به تجمل خداوندان ثروت غبطه خورند، زيرا خود از اغنيا غنيترند. مناظر همواره دگرگوني مي‌پذيرند. دو بامداد يا دو شامگاه هيچ‌گاه يكسان نيستند. لحظه‌اي احساس مي‌كني كه زيبايي جهان زايل شده است، اما برف باريدن مي‌گيرد، و صبح روز بعد چشم مي‌گشايي و، به جاي روستا و كوهسار، نقره مي‌بيني؛ مي‌پنداري كه درختان برهنه، به انفاس گل، جاندار شده‌اند. زمستان به خواب شبانه، كه شور و نيروي ما را باز مي‌گرداند، ماننده است.

به عشق گل، زود برمي‌خيزم،

به عشق ماه، دير سر به بالين مي‌نهم.

مردم، مانند رود روان، مي‌آيند و مي‌روند،

ولي ماه در جريان اعصار برجاي مي‌ماند.

فلسفة كنفوسيوسي ژاپن حتي بيش از فلسفة كنفوسيوسي چين، در شكست بدعت گذاران تندرو از يك سو، و انگارگرايان عرفان‌پيشه از سوي ديگر، مؤثر افتاد. سيگ‌وا و رازان به اصول تفاسير اصيل و محافظه‌كارانة چو‌شي وفادار ماندند و نام نحلة خود را، كه شوشي است، از نام او گرفتند. چندگاهي نحلة اويومي در برابر نحلة شوشي قد علم كرد و، به پيروي از فلسفة چيني وانگ‌يانگ‌مينگ، براين نظر استوار بود كه خير و شر را بايد از وجدان فرد ناشي دانست و معلول سنن اجتماعي و تعاليم عارفان پيشين نشمرد. فيلسوف ناكايه توجو (1608-1648) مي‌گفت: «سالهاي بسيار به نحلة شوشي سخت معتقد بودم، اما، به مدد عالم بالا، آثار اويومي براي اولين بار به ژاپن رسيد، و اگر اين آثار نبود، حيات من سراسر خالي و عقيم مي‌ماند.» توجو به نشر نوعي فلسفة «يكتا‌گرايي ايدئاليستي» همت گماشت. بنابراين فلسفه، جهان وحدتي است متضمن كي (وجوه يا اشيا) و ري (عقل يا قانون)؛ خدا جز اين وحدت نيست: عالم اعيان، جسم اوست و قانون جهاني، روح او. توجو، مانند اسپينوزا و وانگ يانگ مينگ و حكيمان مدرسي (سكولاستيك) اروپا، با عشقي عقلاني به اين قانون جهاني مي‌نگريست و براي خير و شر واقعيتي عيني قايل نبود، بلكه آنها را حاكي از اغراض انساني مي‌پنداشت و، همانند اسپينوزا، مي‌گفت كه روح فردي اگر، به وسيله تعقل، با قوانين بيزمان يا عقل جهان يگانه شود، به ابديت پيوند مي‌خورد:

ذهن انسان، ذهن دنياي حسي است، اما ما ذهن ديگري داريم كه «وجدان» نام دارد و عين عقل است و به صور يا وجوه بستگي ندارد؛ بيكران و جاويدان است. وجدان ما چون

رجوع شود به بند 3 از قست I ، فصل بيست و پنجم.

با عقل [آسماني يا جهاني] يگانه است، بي‌آغاز و بي‌انجام است. اگر موافق [اين] عقل يا وجدان عمل كنيم، خود مظهر بيكراني و بيزماني مي‌شويم و حيات جاويدان مي‌يابيم.

ناكايه توجو، همچون قديسان، صديق بود. اما فلسفة او نه مردم را خوش آمد، نه حكومت را خرسند گردانيد. اين انديشه، كه هركس حق دارد شخصاً به تعيين حق و باطل بپردازد، دستگاه شوگوني را لرزانيد، و هنگامي كه يكي ديگر از مبلغان نحلة اويومي، به اسم كومازاوا بانزان، از فلسفة اولي به سياست گراييد و ناداني و تن‌آسايي طبقة ساموراي را نكوهيد، فرمان بازداشتش صادر شد. كومازاوا بيدرنگ به اهميت پاهاي خود پي برد و فرار را برقرار ترجيح داد! به كوهها گريخت وماندة عمر را در گمنامي گذرانيد. در سال 1795، حكومت، براي جلوگيري از تعاليم فيلسوفان نحلة اويومي، به صدور فرماني پرداخت؛ انقياد ژاپنيان در برابر حكومت چندان عظيم بود كه از آن پس فلسفة اويومي يا در پشت پردة فلسفة كنفوسيوس قرار گرفت و يا درمعتقدات فرقة بودايي ذن، كه، براثر يكي از شگرفيهاي معمول تاريخ، آرامش‌طلبي بودايي را به صورت وطندوستي و جنگجويي درآورده بود، مستهلك شد.

متفكران ژاپني بتدريج پيش رفتند و تعاليم كنفوسيوس را، كه درابتدا به وساطت آثار فلسفي عصر سونگ شناخته بودند، مستقيماً شناختند، و كساني مانند ايتوجينساي و اوگيو سوراي نحلة اصيل فلسفة ژاپني را بنياد نهادند. اين نحله اصرار داشت كه براي فهم فلسفة كنفوسيوس از همة مفسران چشم پوشد و به آثار خود كنفوسيوس رجوع كند. خانوادة جينساي، دربارة ارزش فلسفة كنفوسيوس، با ايتو جينساي موافق نبودند. مطالعات او را بيحاصل مي‌شمردند، براي وي فقري موحش پيش‌بيني مي‌كردند، و مي‌گفتند: «دانشوري كار چينيان است و در ژاپن سودي ندارد. اگر به مقام دانشوران رسي، باز از آن طرفي نبندي. بهتر آن است كه طبيب شوي و زراندوزي.» اما محصل جوان اعتنايي ننمود، شأن و ثروت خانوادة خود را از ياد برد، خانه و كاچال خود را به برادر كهترش واگذاشت و گوشة عزلت گرفت تا به فراغت دانش‌آموزد. سيماي خوش داشت، و مردم گاهي او را با شاهزادگان اشتباه مي‌كردند. اما او خود را به هيئت كشاورزان مي‌آراست و از مردم دوري مي‌گرفت. يكي از مورخان ژاپني دربارة او چنين مي‌نويسد:

بسيار تهيدست بود، چنان تهيدست كه در پايان سال نتوانست براي سال نو شيريني برنج فراهم آورد. ولي دغدغه به خود راه نداد. زنش پيش آمد و زانو زد و گفت: «من در هر حال كارهاي خانه را انجام مي‌دهم. ولي يك چيز است كه تحمل‌پذير نيست: پسر ما، گنسو، معني فقر ما را نمي‌فهمد. به شيريني برنج كودكان همسايه رشك مي‌برد. من او را ناسزا مي‌گويم، اما قلبم شكسته است.» ايتو جينساي همچنان سردر كتاب داشت و پاسخي نگفت. سپس انگشتر لعل خود را بيرون آورد و به زن داد و فقط گفت: «اين را بفروش و قدري شيريني برنج بخر.»

جينسان دركيوتو مدرسه‌اي خصوصي برپا داشت ومدت چهل سال درس داد و سه هزار طالب فلسفه رابه بار آورد. گاهي از فلسفة اولي ياد مي‌كرد و مي‌گفت كه جهان، موجودي جاندار است، و در آن، حيات همواره بر مرگ غالب مي‌آيد. با اينهمه، مانند كنفوسيوس، به امور زندگي عملي شوق بيشتر داشت:

هرچه در گردانيدن حكومت، يا در طي راه مناسبات انساني، سودرسان نباشد، بيهوده است. دانش بايد فعال و زنده باشد. دانش نبايد به صورت نظريه يا تعقل مرده درآيد. كساني كه راه را مي‌شناسند، در زندگي روزانة خود در آن مي‌‌خرامند. اگر اميد آن داشته‌باشيم كه راه را بيرون از مناسبات انساني بيابيم، باد در قفس كرده‌ايم. راه زندگي متعارف راهي عالي است و در جهان چيزي عاليتر از آن نيست.

پس ازمرگ جينساي، پسرش ايتو توگاي كار او را دنبال كرد. ايتو توگاي به شهرت مي‌خنديد؛ مي‌گفت: «مردي كه نامش بيدرنگ پس از مرگ او از يادها رود، چگونه مي‌تواند در رديف حيوانات يا سنگها به شمار نيايد؟ اما آيا خطا نيست كه انسان، براي آنكه نامش را با ستايش برند و فراموشش نكنند، مشتاق كتاب نوشتن و جمله ساختن باشد؟» وي دويست و چهل و دو كتاب و رساله نوشت، وبقية ايام را با فروتني و خردمندي به سر برد. نقادان خرده گرفتند كه آثار او همان خاصيتي را دارد كه مولير «نيروي منوم» خوانده است. اما شاگردان او نوشته‌اند كه در اين آثار دويست و چهل و دو گانه، هيچ حمله‌اي به هيچ فيلسوفي نشده است. وقتي كه ايتو توگاي درگذشت، اين كتيبة غبطه‌آور را بر گورش نهادند:

از لغزش ديگران سخن نگفت.

پرواي چيزي جز كتاب نداشت.

حياتش از هنگامه‌ها خالي بود.

در ميان فيلسوفان كنفوسيوسي اخير، هيچ كس مقام اوگيو سوراي را ندارد. خود مي‌گويد: «از زمان جيم‌مو- نخستين امپراطور ژاپن- تاكنون، بندرت دانشوري نظير من وجود داشته است!» برخلاف ايتوتوگاي، از مشاجره لذت مي‌برد و دربارة فيلسوفان زنده و مرده سخنان درشت برزبان مي‌آورد. جوان جويند‌‌ه‌اي از او پرسيد: «جز كتاب، چه چيز را خوش داري؟» پاسخ داد: «چيزي بهتر از خوردن لوبياي برشته و تاختن به مردان بزرگ ژاپن نيست!» فيلسوفي موسوم به ناميكاوا تنجين دربارة او گفته است: «سوراي مردي بسيار بزرگ است، اما گمان دارد كه همة دانستنيها را مي‌داند، و اين خوي بدي است.» با اينهمه، سوراي هرگاه لازم مي‌ديد، فروتن مي‌شد. از سخنان او يكي اين است كه همة ژاپنيان، و از جمله خود او، وحشي هستند، و «تنها چينيان متمدنند، و اگر چيزي گفتني باشد، سلاطين قديم يا كنفوسيوس گفته‌اند.» افراد ساموراي و اهل علم با او درافتادند، اما شوگون بهبود خواه شهامت او را پسنديد و در مقابل تودة فكور به حمايتش برخاست. سوراي در يدو درس مي‌داد و، مانند

شون‌تزه كه رقت و ملايمت موتي را مردود شمرد، و مثل هابز كه رأي روسو را پيش از تولد روسو محكوم كرد، جينساي را به ريشخند مي‌گرفت. جينساي گفته بود كه انسان طبعاً خوب است. سوراي اعلام كرد كه، بالعكس، انسان ذاتاً شرور است و هر چه را بتواند مي‌ربايد، و تنها اخلاق و قانون و تعاليم خشن، او را به صورت موجود اجتماعي قابل تحملي در مي‌آورند.

به محض آنكه انسانها زاده شوند، هوسها رخ نمايند. وقتي كه نتوانيم هوسهاي بيشمار خود را خرسند سازيم، كشاكش برخيزد. چون كشاكش برخيزد، آشفتگي پيش آيد. سلاطين قديم، كه از آشفتگي نفرت داشتند، صلاح و تقوا را بنياد نهادند و به مدد اينها بر هوسهاي مردم سلطه ورزيدند. اخلاق نيست، مگر وسيله‌اي لازم براي رامسازي مردم كشور. اخلاق از طبيعت يا شورهاي قلبي انسان نشئت نگرفت، بلكه از هوش عالي برخي از خردمندان ناشي شد و به وسيلة دولت سيطره يافت.

قرني بعد از سوراي، بدبيني او در عرصة فلسفه تأييد شد: فلسفة ژاپن، كه با اتخاذ انديشه‌هاي كنفوسيوس مختصر پيشرفتي كرده بود، رو به تنزل رفت و جنگ قلمي شديدي بين هواخواهان فلسلفي چين و ژاپن درگرفت. سرانجام، هواخواهان متجدد ژاپن، كه بيش از كهنه‌پرستان چين‌گراي زبان به ستايش گذشته گشوده بودند، بر آنان فايق آمدند. جانبداران فرهنگ چين يا كانگاكوشا كشور خود را وحشي خواندند، دانش را يكسره از آن چين دانستند، و به ترجمه و تفسير ادبيات و فلسفة چيني كفايت كردند. طرفداران ژاپن يا واگاكوشا نظر چين‌گرايان را كهنه و دور از ميهندوستي شمردند و از ملت خواستند كه به چين پشت كند و از سرچشمة شعر و تاريخ خود نيرو گيرد. مابوچي به چينيان تاخت، آنان را شرور فطري و ژاپنيان را نيكوكار ذاتي ناميد و، براي توجيه فقر ادبي و فلسفي ژاپن قديم، مدعي شد كه ژاپنيان از آغاز قومي نيك بوده‌اند و به رهنمودهاي ادب و فلسفه حاجت نداشته‌اند.

پزشك جواني به نام موتو اوري نوريناگا، كه از مابوچي الهام گرفته بود، مدت سي‌سال كار كرد تا تفسيري در چهل و چهار جلد بر كوجيكي يا كارنامة حوادث كهن نوشت. موتو اوري در اين تفسير، كه گنجينه‌اي از روايات ژاپني مخصوصاً اخبار دين شينتو است، به هر چه رنگ چيني داشت حمله برد، منشا الاهي جزاير و امپراطوران و مردم ژاپن را تأييد كرد و، در مقابل نظر نايب‌السلطنه‌هاي توكوگاوا، روشنفكران ژاپن را به بازگردانيدن زبان و آداب و سنن گذشته برانگيخت و نهضتي بر پا داشت كه عاقبت موجب سركوبي آيين بودايي و احياي آيين شينتو و اعادة تسلط امپراطوران برشوگونها شد. موتو اوري مي‌نويسد: «ژاپن

ساتو، در تفسير خود بر تعاليم مابوچي، چنين مي‌نويسد: «در روزگار قديم، كه طبع انسان راست بود، به دستگاه پيچيدة اخلاق نيازي نبود. … در آن زمانها نظرية خطا و صواب ضرورتي نداشت. اما چينيان، كه قلباً بد بودند، … تنها بظاهر نيك مي‌نمودند، و اعمال بد آنان چندان فراوان شد كه جامعه به آشفتگي افتاد. ژاپنيان، چون به كژي نگراييدند، بدون آموزش توان زيستن يافتند.»

كشوري است زادة آماتراسو، الاهة خورشيد، و اين واقعيت تفوق آن را بر ساير كشورها مسلم مي‌گرداند.» هيراتا، شاگرد موتو اوري، پس از مرگ او، موضوع را دنبال كرد:

بسي جاي تأسف است كه جهل عظيمي نسبت به دو موضوع اساسي وجود دارد: يكي اين است كه ژاپن كشور خدايان است، ديگر آنكه ساكنان آن اخلاف خدايانند. ژاپنيان با مردم چين و هند و روسيه و هلند و سيام و كامبوج و ملل ديگر عالم اختلاف كمي ندارند، اختلاف كيفي دارند. مردم اين كشور، از سرخودستايي، آن را سرزمين خدايان نناميده‌اند. خداياني كه همة كشورها را آفريده‌اند، بي‌استثنا، به «دورة الاهي» تعلق داشتند و همه در ژاپن زاده شدند. پس، ژاپن زادگاه خدايان است، و همة عالم به صحت اين امر معترف است. مردم كشور كره نخستين قومي بودند كه اين حقيقت را شناختند و تدريجاً پخش كردند تا به سراسر كرة زمين رسيد و مورد قبول همگان افتاد. البته، كشورهاي بيگانه هم به قدرت خدايان خالق، موجوديت يافتند. اما از تبار ايزاناگي وايزانامي، از بطن الاهة خورشيد پديد نيامدند، و همين سبب پستي آنهاست.

چنين بودند مردان و عقايدي كه نهضت سون‌نوجويي را براي «اعزاز امپراطور و اخراج وحشيان بيگانه» برپاي داشتند. اين نهضت، در قرن نوزدهم، ژاپنيان را به برانداختن دستگاه شوگونها و بازگردانيدن تفوق آسماني امپراطور كشانيد، و در سدة بيستم، در انگيختن ميهن‌دوستي آتشيني كه، پيش از استيلاي سلطان آسماني ژاپن، بر ميليونها مردم شرق بيدار فرو نخواهد نشست، نقشي حياتي داشت.

منبع : , جلد اول : مشرق زمین

نویسنده :

نشر الکترونیکی سایت

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.