سرزمین پارس از منظری دیگر و در یک ارزیابی تحلیلی

خطۀ پارس از معدود سرزمینهایی است که در نزد جغرافیادانان جهان باستان همچون بطلمیوس[۱]، [۲] و [۳]، اهمیت داشته و به کرات از آن در آثارشان نام برده اند. در منابع لاتینی پارس به عنوان سرزمین یا سکونتگاه پارسها در جنوب غربی ایران معرفی شده است[۴]. در این منابع نام «پرسیا»[۵] یا «پرزیا»[۶] به عنوان نام سرزمین فوق به کار برده شده است. در زبان یونانی باستان همین نام به مفهوم استان فارس آمده است. واژه فارس معرب «پارس» است. به سخن دیگر در دائره المعارفهای لاتینی و یونانی که به زبانهای امروز اروپاییان برگردانده شده اند، واژه «فارستان»[۷] انطباق کامل با آن دارد[۸]. واژه خلیج فارس در همین زبانها تحت عنوان «سینوس پرسیکوس»[۹]، برگرفته از همین عنوان است و این می رساند که خطۀ پارس در قالب کهن خود چه گستره ای داشته است.[۱۰] واژه پرسیکوس از جهتی دیگر در زبان لاتین به معنای «درخت هلو، شفتالو»[۱۱] و واژۀ «پرسیکوم» به معنای «میوۀ هلو، شفتالو»[۱۲] به کار برده شده است[۱۳]. واژۀ نه چندان مصطلح «پرسیان»[۱۴] به معنای سرزمین کهن پارس یا ایران امروز در منابع سده های میانه آورده شده است و برداشت پژوهشگران از این واژه، «سکونتگاه مردمانی که دارای زبان فرهنگ » می باشند، است. در همین منابع به این مطالب برمی خوریم که جالب و قابل توجه است. از آنجمله اند : میوه که همان هلو، شفتالو است، گربه که دارای موهای بلند مخملی ذکر شده است، ابریشم پارسی، پوست یا چرم پارسی که برای لباسهای زمستانی در نزد همۀ بیگانگان محبوبیت داشته است. عطر و گلاب پارسی که هنوز هم ارزش خود را حفظ کرده و گلاب پارس یا گلاب شیراز معرف این واقعیت است. فرش پارسی که از نظر زیبایی، استحکام و دوام هنوز هم در مرتبۀ نخستین جهان قرار دارد[۱۵]. پرسیکوم یا پرسیکاریوس[۱۶] که همان میوۀ هلو یا شفتالو است از ایران زمین به سرزمینهای دیگر برده شده است[۱۷]. این بیشتر مربوط به عصر اشکانیان (۲۵۰ ق.م تا ۲۲۶ میلادی) است که به صورت میوۀ تازه و برگه به عنوان صادرات مهم به سرزمینهای دیگر فروخته می شده است[۱۸]. سرمه یا وسمه پارسی (ایرانی) در عهد باستان کاملاً بی همتا بوده است و چینیان آن را برای مصرف درباریان خود به بهای گزاف از اشکانیان و ساسانیان خریداری کرده و به عنوان یکی از لوازم مهم آرایش و زیبایی مورد استفاده زنان چینی قرار می داده اند[۱۹]. از سرزمین پارس مروارید خلیج فارس و شترمرغ نیز به عنوان اقلام صادرات بی مانند در عهد باستان به کشورهای دیگر صادر می شده است[۲۰]. در منابع تاریخی فنون رزمی و اجتماعی و تدابیر سیاسی مهم و کم نظیر که آمیخته با ابتکار و با موفقیت همراه بوده است به عنوان «شیوۀ پارسیان یا ایرانیان» به شمار آمده است و هرودت[۲۱] مورخ یونانی سدۀ پنجم پیش از میلاد مسیح به دفعات به این موضوع اشاره کرده است. گفتنی است که عمده کالاهای صادراتی ایرانیان در عهد باستان از طریق جادۀ ابریشم صورت می گرفته.

    پژوهشهای خاورشناسان و باستان شناسان به این نتیجه منتهی گردیده است که خطۀ پارس همانند جزیره ای بوده است که دستیابی به آن برای تحمیل فرهنگ غیرپارسی ناممکن بوده است و در این ناحیه ای که در جنوب غربی فلات ایران قرار دارد سنن، آداب و فرهنگ ایرانی پیوسته در اصیل ترین فرم و قالب خود حفظ شده است[۲۲]. زمام داران، هنرمندان و دیگر برجستگان ایرانی پیوسته در پارس به سر برده و از خود آثار بسیار ارزشمند به یادگار گذاشته اند که پرداختن به جزئیات آن در حوصله این نیست. سرزمین پارس در جهان باستان همواره به دست و فکر زمام دارانی اداره می شده است که از آن سامان برخاسته اند و به همین دلیل از نفوذ و ورود مظاهر فرهنگ غیربومی و غیرایرانی پیوسته مصون مانده است. آثار جاودانی و ارزشمندی چون مقبرۀ کوروش بزرگ در پاسارگاد[۲۳]، بنای جاودانی تخت جمشید[۲۴]، نقش رستم، نقش رجب که همگی دربر گیرندۀ نشانه های بی نظیری از توان و استعداد هنری ایرانیان است از جملۀ این آثار می باشند. علیرغم سقوط فاجعه بار امپراطوری هخامنشی به دست یونانیان به سرکردگی اسکندر مقدونی[۲۵]، خطۀ پارس از آسیبهای جدی آنان مصون ماند و اجازه نداد یونانیان آن را جولانگاه خود جهت به ثمر رساندن اغراض خشونت آمیز و فرهنگ ستیز خود قرار دهند و به این ترتیب پارس کمترین زیبان را از گسترش تمدن هلن تجربه کرد و هلنیسم علیرغم فشارهای جدی و بیرحمانه کارگزاران یونانی اش نتوانست در آن سامان نفوذ کند. اشکانیان آریایی هرچند ایرانی تبار بودند. ولی متأسفانه با توجه به زاده شدن سه نسل فرزندان ایران زمین در زمان سلطۀ یونانیان (سلوکیان) بر ایران زمین جذب فرهنگ یونانی شده، ولی در سرزمین پارس نتوانستند نشانه هایی از این تمدن بیگانه را تثبیت نمایند. در زمان شکل گیری دولت ساسانی در نیمه نخستین سدۀ سوم میلادی (۲۲۶ میلادی) مراکز فرهنگی، معابد و بناهای دولتی متعددی در خطۀ پارس برپا بودند که از آن جمله است معبد آناهیتا[۲۶] در استخر در خطۀ پارس که پدران اردشیر بابکان[۲۷] بنیانگذار سلسله ساسانی به روایت منابع تاریخی کلیدداران آن معبد بوده اند.

    شاپور یکم[۲۸] پسر و جانشین اردشیر بابکان مقارن پیروزیش بر والرین[۲۹] قیصر روم کاخ باریابی اش را در خطۀ پارس ساخت و آراست[۳۰] و نام بیشاپور[۳۱] فیروزآباد[۳۲] را بر آن نهاد. پژوهشگران امروز نام «ورسای»[۳۳] را بر این کاخ «بیشاپور» گذاشته اند[۳۴]. به این ترتیب برجسته ترین نشانه های فرهنگ، تمدن و هنر ایرانیان باستان همان گونه که در بالا اشاره شد در پارس به یادگار گذاشته شد و تاکنون نیز بخش قابل توجهی از این آثار به یادگار مانده است. زمام داران این مقاطع همت والای خود را به این خطه و رونق دادن به آن مصروف داشته و به عظمت آن توجه ویژه مبذول داشته اند[۳۵].

    در مطالعات و پژوهشهای تاریخی برای برخی از محققین این اشتباه پیش آمده است که سرزمین پارس را با منطقه پارسوماش[۳۶] ذکر شده در کتیبه یا به سخن دیگر فتحنامۀ سلمانسر سوم[۳۷] در سدۀ نهم پیش از میلاد مسیح (۸۳۷ پیش از میلاد مسیح) از آن نام برده شده و یکی از بیست و هفت سرزمینی است که این فاتح آشوری از آن باج می گرفته است، یکی دانسته شود. پارسوماش در جنوب دریاچۀ ارومیه قرار داشته و مردمان آن تحت فشارهای سیاسی – نظامی و احتمالاً اقتصادی به جنوب ایران کوچ کردند تصادفاً این ناحیه جنوبی ایران همان نام پارس بر آن نهاده شده است که به آن پرداخته خواهد شد.

همچنین بخوانید:  کوروش در شاهنامه فردوسی

    بی تردید خطۀ پارس بخش کوچکی از سرزمین بزرگ آریایی یعنی ایرن است، به همین دلیل به جاست که ایران از نظر مورخان، باستان شناسان و زبان شناسان معرفی و شناسانده شود.

    عنوان ایرانیان[۳۸] و ایرانی[۳۹] مشتقاتی از نام سرزمینی به نام ایران می باشند. در واقع نام مردمان ایران[۴۰] برخاسته از یک عنوان نژادی ملی است. این عنوان در عصر اشکانیان درست فهمیده شده بود. نام ایرانشهر[۴۱] به کشور ایران فرم تازه تری از واژه اران شتر[۴۲] است که در نزد پارتیان مفهوم کشور یا سرزمین ایران و نیز « قلمرو فرمانروایی یا امپراطوری ایرانیان» را دارد[۴۳]. در کتیبه ای متعلق به عصر اشکانیان واژۀ «آریان»[۴۴] به چشم می خورد که برگرفته از حالت ملکی جمع[۴۵] «آریانام»[۴۶] از واژۀ «آریا»[۴۷] یعنی «آریایی»[۴۸] است. پژوهشهای قوم شناسی و باستان شناسی می دهد که تنها بخشی از آریاییها به فلات ایران مهاجرت کرده اند[۴۹]. مسیر این مهاجرت را می توان به کمک منابع آشوری و یافته های باستان شناسی ترسیم کرد. از نظر باستان شناسی پارسها و مادها در اصل مردمانی بهره مند از یک خاستگاه فرهنگی مشترک به نام مصطلح فرهنگ «آندروو»[۵۰] می باشند که در قلمرو گسترده آن ملل و اقوام گوناگون حضور و سکونت داشته اند[۵۱]. پیشتر اشاره شد که سلمانسر سوم پادشاه آشور در سال ۷/۸۳۶ پیش از میلاد مسیح به استناد یادنامه و یا به اصطلاح فتحنامه اش از بیست و هفت حاکم یا پادشاه در قلمرو جغرافیایی «پارسواش»[۵۲] باج می گرفته است. این قلمرو دربرگیرندۀ مناطقی کوچک و بزرگ در جنوب دریاچۀ ارومیه[۵۳] است. این دریاچه در کتاب جغرافیایی استرابون[۵۴] به نام «کاپاوتکا»[۵۵] یعنی (کبود) که خود مورخ و جغرافیادان آن را «آبی سیاه»[۵۶] یا «سرمه ای»[۵۷]. پلینیوس[۵۸] همین دریاچه را «کاپوتس»[۵۹] (کبود) نامیده است. مرکز این سرزمین ناحیه ای به نام «بوستوس» نام داشته که به تصرف سلمانسر سوم در سدۀ نهم پیش از میلاد مسیح درآمده است. زمام داران آشوری که پس از سلمانسر سوم به قدرت رسیده اند نیز از این ناحیه به عنوان جزئی از متصرفات خود نام برده اند. در کتبه های کلدانی نیز از این ناحیه به عنوان جزئی از متصرفات خود نام برده اند. در کتیبه های کلدانی[۶۰] نیز از «بوستوس»[۶۱] به عنوان مرکز «بارشوا»[۶۲] نام برده شده است[۶۳]. حاکم «بوستوس» در سال ۷۱۵ پیش از میلاد مسیح به دربار سارگون دوم آشوری که از سال ۷۲۲ تا ۷۰۵ پیش از میلاد مسیح امپراطور آشور بود، باج می فرستاده است. این حاکم خراجگذار در منابع فوق به نام «آریژا»[۶۴] یا[۶۵] «آریبا» آمده است. در آغاز عهد جدید آشور که از ۷۴۵ تا ۶۱۲ [۶۶]پیش از میلاد مسیح یا ۶۰۶ پیش از میلاد مسیح[۶۷] بود، تیگلات پیلسر سوم[۶۸] در سال ۷۴۳ پیش از میلاد مسیح به «پارسواش»[۶۹] لشگرکشی کرد و آن را به تصرف خود درآورد و حاکم آن را باجگذار خود نمود و در یادنامه خود به تفصیل ذکر کرد.

    نام جغرافیایی «پارسواش» در اینجا احتمالاً منطقه ای در بخش میانی سلسله کوههای زاگروس[۷۰] است که دارای گسترۀ قابل توجهی بوده و میان فرمانروایان آشور دست به دست گشته است. در تأیید این باور می توان به سال ۶۹۳ پیش از میلاد مسیح اشاره کرد که سناخریب[۷۱] امپراطور عهد جدید آشور که پسر و جانشین سارگون دوم[۷۲] و پسرش آسورحیدون (آسارهادون)[۷۳] پدر آشوربانی پال[۷۴] بود، از همین راه به عیلام[۷۵] لشگرکشی کرد یعنی در واقع جنگ آشوریان علیه عیلامیان را ادامه داد. سناخریب در ارتباط با همین موضوع دو سرزمین نه چندان بزرگ به نامهای پارسوماش یا پارسواش و انشان را به عنوان متحدان عیلام نام برده است. انشان[۷۶] (انزان) سرزمین بسیار کهنی در تاریخ است که بخشی از امپراطوری عیلام و دارای سلسله های متعدد پادشاهی بوده که در تاریخ عیلام به سلسله های انزانی یا انشانی معروفند[۷۷]. نام انشان در منابع عیلامی و از جمله کراراً در اسناد مکتوب و الواح عیلامیان همراه با نام سوسونکا به صورت انشان – سوسونکا به معنای انزان و شوش به چشم می خورد[۷۸]. انشان در بخش خاوری پشت کوه[۷۹] امروزی قرار داشته و برخی آن را ناحیه «ایزه» کنونی می دانند. در خبری که منتسب به آشوربانی پال است آمده است که کوروش یکم[۸۰] پسر چیش پیش[۸۱] در حدود سال ۶۳۹ پیش از میلاد مسیح بر سرزمین پارسوماش[۸۲] یا «پارساماش»[۸۳] فرمانروا بوده است. وی همزمان بر خطۀ انشان نیز حکمروایی می کرده است. این کوروش همان کسی که در منابع و تحقیقات تاریخی متعلق به بین النهرین به عنوان رقیب و معارض و مخالف امپراطوری آشور و بعدها با دولت ماد ناسازگار بوده است و ناگریز از پرداخت باج و فرمانبرداری از آن دولت شده است.

    شاخۀ دیگر هخامنشیان که داریوش یکم[۸۴] به آن تعلق دارد که خاستگاهش به درستی در شمال شرق ایران[۸۵] و سپس در مرکز متمایل به جنوب غربی ایران در ناحیۀ «پارسا»[۸۶] (پارسه) که در منابع آشوری «پارسو»[۸۷] آمده است و یونانیان آن را «پرسیس»[۸۸] نوشته اند، حکومت داشته اند. گستره «پارسه» تا خلیج فارس بوده و برجسته ترین شهر آن تخت جمشید (پرسپولیس)[۸۹] بوده است. شهر پاسارگاد[۹۰] نیز که قدیمی تر از تخت جمشید است در این قلمرو آمده است. گفتنی است که واژه پاسارگاد در اصل «پارسه گرد»[۹۱] یعنی شهر پارسها می باشد. از نظر لغوی و از دیدگاه زبان شناسی واژه «پارسه» به معنای «پارسی» و خاستگاه پارسها به این ترتیب واژه ایونی[۹۲] پرسیس (پرزیس) است که استان فارس کنونی را بیان می کند.

همچنین بخوانید:  دروغي بزرگ درباره ملتي بزرگ

    دو سلسلۀ بزرگ پادشاهی در ایران پیش از اسلام که قریب هفت سده یعنی اندکی کمتر از هفتصد سال بر ایران و برخی سرزمینهای غیرآریایی نشین دور و نزدیک فرمان راندند ریشه در خطۀ پارس داشته اند.

سرزمین پارس از منظری دیگر و در یک ارزیابی تحلیلی

    سلسلۀ هخامنشی که از ۵۵۹ تا ۳۳۰ پیش از میلاد مسیح[۹۳] بر سر کار بود قریب به دویست و سی سال حکومت کرد و سلسله ساسانی که از ۲۲۶ تا ۶۵۲ میلادی[۹۴] بر سر کار بود نزدیک به ۴۳۰ سال دوام یافت. به این ترتیب سرزمین پارس گهوارۀ پرورش و یا به سخن دیگر خاستگاه بزرگترین و برجسته ترین فرمانروایان ایران باستان است و دو سلسله نامبرده بالا که در منابع یونانی، رومی، سریانی، عرب، چینی و سایر منابع تاریخی به نیرومندی، سیاستمداری و فرهنگ پروری ستوده شده اند، سهم بزرگی در آبادانی خطۀ پارس داشته اند. خطۀ پارس دارای مراکز بزرگ علمی و فرهنگی و کارگاهها و مراکز هنری از دوران باستان بود که در دوران اسلامی نیز به حفظ، بازسازی و گسترش این مراکز همت زیاد مبذول داشته شد. ناگفته نماند که در ایران عصر اشکانی که در محدودۀ زمانی ۲۵۰ پیش از میلائ مسیح تا ۲۲۶ میلادی یعنی ۴۷۶ سال یا به سخن دیگر نزدیک به پنج قرن را دربر می گرفت، سرزمین پارس از رونق و شکوفایی قابل توجهی برخوردار بود و نه تنها چیزی از ارزش فرهنگی، سیاسی و هنری و اقتصادی آن کاسته نگردید، بلکه اشکانیان هوشیارترین، باتدبیرترین و تواناترین مدیران و امیران لشگری و کشوری را از میان پارسیان یعنی برخاستگان از خطۀ پارس برمی گزیدند[۹۵]. تاریخ نویسان و پژوهشگران ایرانی و غیرایرانی به این نتیجه رسیده اند که کمتر ناحیه ای در ایران (ایرانشهر) اشکانی و ساسانی به این عمق و اندازه مورد توجه پادشاهان، حاکمان و مدیران کشور ایران بوده است. همان گونه که در صفحات پیشین به آن اشاره شد، پادشاهان برجسته ای در ایران عصر هخامنشی چون داریوش یکم (بزرگ) به هنگام معرفی خود و آوردن زندگی نامه اش در کتیبۀ بزرگ بیستون[۹۶] و دیگر سنگنبشته هایش به پارسی بودن خود مباهات می کرده است. از سده هفتم پیش از میلاد مسیح و با طلوع خورشید دین مبین اسلام، زمام داران مسلمان نیز در بزرگداشت و حفظ و مرمت مراکز علمی – فرهنگی، هنری و کتابخانه های خطۀ پارس از هیچ تلاش و کوششی دریغ و فروگذار نکردند و حتی در دورۀ حاکمیت اتابکان در فارس این شیوۀ مرضیه دنبال شد. هم اکنون مجال آن نیست که دربارۀ دیگر ویژگیهای سرزمین پارس سخن به درازا بکشانم ولی ذوق و استعداد در عرصه های موسیقی، شعر، هرچه گفته شود ناکافی است، سعدی و حافظ، شوریده شیرازی و فرصت شیرازی و ده ها چهرۀ دیگر خوشه ای از این خرمن عظیم است.

[۱]  . Ptolemaios.

[۲]  . Hecataios.

[۳]  . Strabon.

[۴]  . Menge, Hermann + Pertsch, Erich (1964) Langenschedt, Berlin, Latein- Deutsch- wb, S. 392.

[۵]  . Persia.

[۶]  . Perrsia, Persien.

[۷]  . Farsistan.

[۸]  . Latein – Deutsch-wb. A.a.o.

[۹]  . Sinus Persien.

[۱۰]  . خدادادیان، اردشیر (۱۳۵۶)، پیشینه تاریخی خلیج فارس در مجلۀ دانشکده انتشارات دانشگاه تهران.

[۱۱]  . Persicus = pfirsischbaum.

[۱۲]  . Persicum = Pfirsisch.

[۱۳]  . L.D-wb, a.a.O.

[۱۴]  . Persian, Parsian.

[۱۵]  . Webster Na I (1964), p, 1338, Persicarius, a.a.o.

[۱۶] . خدادادیان، اردشیر (۱۳۸۰) اشکانیان، نشر به دید، ص ۲۸۰٫

[۱۷] . همانجا، ص ۲۸۲٫

[۱۸]  . همانجا، ص ۲۸۱٫

[۱۹]  . همانجا، ص ۲۸۱٫

[۲۰]  . همان ۲۸۱ و ۲۸۲٫

[۲۱]  . Herdotus aus Halikarnassos, 485-425 v.ch.

[۲۲]  . Ghirshman, R. (1964). Parther u. Sassaniden, S. 16, ho.

[۲۳]  . Pasargade.

[۲۴]  . Persepolis.

[۲۵]  . Alexander der Makedonier.

[۲۶]  . Anahita – Tempel.

[۲۷]  . Artakhsir –e Papakan.

[۲۸]  . Sapur I.

[۲۹]  . Valerianus.

[۳۰]  . Ghurshman, R. A.a.O.s.139.

[۳۱]  . Bishapur in Firuzadad.

[۳۲] . A.a.O.139.

[۳۳]  . A.a.O. 139 “Versailles”.

[۳۴]  . Bishapur – Residenz.

[۳۵]  . A.a.O.s 110, 139. 252.

[۳۶] . Parsumas.

[۳۷]  . Salmanssar III.

[۳۸]  . Iranier.

[۳۹]  . Iranisch.

[۴۰]  . Das iranische volk.

[۴۱]  . Eran – Sahr.

[۴۲]  . Eran – saθr.

[۴۳]  . Brandenstein, W. + Mayrhofer, M. Hb.d. Altpers. 1964, S.1.

[۴۴]  . Arian.

[۴۵]  . Arianam.

[۴۶]  . Ariyanam.

[۴۷]  . Ariya.

[۴۸] . Arisch.

[۴۹]  . A.a.O. S.1.

[۵۰]  . Androwo – Kultur.

[۵۱]  . A.a.O.S.I.

[۵۲]  . Parsuas.

[۵۳]  . Urumia – See.

[۵۴]  . Strabon.

[۵۵] . Kapautak.

[۵۶]  . Schwar3blau.

[۵۷]  . Dunkelblau.

[۵۸]  . Plinius.

[۵۹]  . Capotes = کبود

[۶۰]  . Chaldaische Inschriften.

[۶۱]  . Bustus.

[۶۲]  . Barsua.

[۶۳]  . A.a.O.S.2.

[۶۴]  . Arija.

[۶۵]  . A.a.O.

[۶۶]  . ۶۱۲ ق.م. سال سقوط نینوا.

[۶۷]  . ۶۰۶ ق.م. سال انهدام آشور.

[۶۸]  . Tiglat – Pillesser III.

[۶۹]  . Parsuas.

[۷۰]  . Zagrosgebirge.

[۷۱]  . Senacherib (705-688 v.ch.).

[۷۲]  . Sargon II (722-705 v.ch).

[۷۳]  . Assarhaddon (688-668 v.ch).

[۷۴]  . Asurbanipal (668-626 v.ch).

[۷۵]  . Elam.

[۷۶]  . Ansan.

[۷۷]  . نگهبان، عزت الله (۱۳۵۶)، ایلام در نشریه گروه تاریخ دانشگاه تهران.

[۷۸]  . ممتحن، حسینعلی (۱۳۵۷)، روابط عیلام با همسایگان.

[۷۹]  . Pusti – Kuh.

[۸۰]  . Kyros I.

[۸۱]  . Teispes (Cispis).

[۸۲]  . Parsumas.

[۸۳]  . Parsamas.

[۸۴]  . Darius I. (522-486 c.ch).

[۸۵]  . خدادادیان، اردشیر (۱۳۷۸)، هخامنشیها، ص ۹-۹۷٫

[۸۶]  . Parsa.

[۸۷]  . Parsu.

[۸۸]  . Persis.

[۸۹]  . Persepolis ( περsεπoλis).

[۹۰]  . Pasargada ( παsαργαδα).

[۹۱]  . Parsa – gard.

[۹۲]  . Ionisch.

[۹۳]  . Achameniden – Dynastie (559-330. V.ch).

[۹۴]  . Sassaniden – Dynastie (226 – ۶۵۲ n.ch).

[۹۵]  . خدادادیان، اردشیر (۱۳۸۱)، ، نشر به دید، ص ۹-۶۷٫

[۹۶]  . Bistun – Inschrift.

منبع : کتاب تاریخ ایران در دوره ساسانیان

نویسنده : دکتر اردشیر خدادادیان

نشر الکترونیکی سایت

بابک زارع

بابک زارع هستم | نویسنده و مدیر وب‌سایت تاریخ ما | از ایام کودکی علاقه بخصوصی به تاریخ (بخصوص تاریخ ایران) داشتم | امیدوارم با مطالبی که با دیگر دوستان در سایت تاریخ‌ما قرار می‌دهیم مثمر ثمر واقع شود.

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
دنبال کردن