نیاکان باستانی کردها و لرها و ترک های آذربایجان
بالاتر از کاسیان به سمت غرب، سرزمین بیت همبان (سرزمین کمند اندازان ساگارتی) قرار داشته که همان استان کرمانشاهان کنونی بوده است. این ناحیه از اوایل هزارهً اوّل پیش از میلاد تّوسط مادیهای ساگارتی مسکون بوده است.
• نزدیکترین ترکان به نواحی ماد اعم از ماد بزرگ و ماد کوچک (آذربایجان ایران) ارانیان (یعنی مردمی که توتمشان عقاب است) و خالیبیان (خالدانیان، یعنی مردم پرستندهً ایزدجنگ) بوده اند.
جواد مفرد کهلان
نگارنده قبلاٌ کتابی دردو مجلد تحت عنوان نیاکان باستانی کرد در تاریخ و اسطوره ها تاًلیف و منتشرنموده است. تدوین این مقاله از آنحا الزام پیدا کرد که جدیداٌ به نکاتی دراین باب پی بردم که قبلاٌ متوجه آنها نشده بودم: چنانکه مرسوم است برای شناسایی نیاکان باستانی کردان و لران و ترکان آذری باید اقوام باستانی غرب فلات ایران را به همراه جغرافیای تاریخی نواحی مربوط بدیشان مورد مّداقه قرار داد.
سخن خود را ازجنوب و از سرزمین عیلام که شامل خوزستان و ایلام می شده آغاز میکنیم. از آنجاییکه نامهای اوکسیان (چهارمحال بختیاری عهد باستان) و خوزستان در نقطه مقابل هم به ترتیب به معنی سرزمین چمنزارها و سرزمین مرطوب و نمناک میباشند،لذا با این مفاهیم جای آنها مشخّص است امّا از آنجاییکه خود نام عیلام به اکّدی به معنی سرزمین مرتفع و کوهستانی است، لذا مسلّم به نظر می رسد که موطن اصلی عیلامیها همان منطقهً زاگروس جنوب غربی بوده یعنی همان ناحیه ای که درقرن ما به حقّ ایلام نامگذاری شده است، چه نامهای قدیمی این منطقه در منابع آشوری الیپی (یعنی سرزمین بلند و کوهستانی) ودرمنابع یونانی ایلام و الیمایید آمده است، و همان جایی است که که بعداٌ نزد پارسیان عهدساسانی به نام مردم آنجا ماسبذان (یعنی سرزمین مردمی که کشتار نمیکنند) ذکر شده است.هرودوت ماسپیها (ماسبذان)را درشمارقبایل پارسی آورده است. ولی این نام بی شّک از نام بونیان امردی آن ناحیه اخذ شده است که درزبانهای ایرانی معنی آنانکه کشتارنمیکنند را میداده است. طبق کتیبه های عیلامی مالمیر و شگفت سلیمان درناحیهً چهارمحال بختیاری امردیها زبان و فرهنگ عیلامی داشته و ساکنین باستانی ناحیهً استان ایلام کنونی بوده اند.
شباهت نام اَمردیها با آماردان (مردان ناحیهً مصب سفیدرود) این تصّوررا پیش آورده که آماردان هم شاخه ای ازملت عیلامی امردی بوده اند که این خطایی بارز است چه همهً شواهد و اسناد تاریخی و اساطیری دالّ بر آن است که آماردان فرهنگ و البسهً سکایی داشته اند و اصلاٌ از آریاییان سکایی بوده اند.نام رهبرتاریخی و اسطوره ای معروف ایشان یعنی آتردات (مخلوق آتش) یا همان گرشاسب- رستم سکایی گواه صادقی بر این امر است.ازشهرها وولایات عیلام (هیلامتی،الیمائید) نامهایی درکتیبه ها ذکر شده اند که اکنون هم قابل شناسایند: آوان (آبادان)، آدامدون (اندیمشک)، آدامشول (مسجد سلیمان)، خیدالو (خویذذی ،شوشتر)، هوپشن (دزفول)، انشان سوسونکا (سوسنگرد)، اجاپیر (ایذه)، سیماش (سفید دشت لرستان) باراخشه(بهبهان)، ورهشی (پارس)، شیراکوم (شیراز)، لیان(بوشهر). یونانیها نام شهرهای اهواز و خرمشهر را هم به ترتیب به صورت آگنیس و پیان یاد نموده اند. درشمال نواحی عیلامی نشین کاسیان (اسلاف لران) سکنی داشته اند که اصل نام تاریخی – اسطوره ای اژی دهاک (ضّحاک)- که لقبی بر آگوم کاک رمه سلطان معروف کاسی و بابلی بوده- متعلق بدیشان است.
کاسیها ، خصوصاٌ شاخهً جنوبی آنان تحت نام بودیها (خوشبختان،رستگاران)- که درخبر هرودوت از قبایل تشکیل دهندهً اتحادیهً قبایل ماد به شمار آمده است- همان قومی است که که در اوستا تحت نام خشتاویها (درخشانها) ذکر گردیده، چه خود کلمهً کاسی (کاشی) نیز درفرهنگ سانسکریتی کاسیان به همین معنی درخشان بوده است. درسرزمین اصلی کاسیان یعنی لرستان و جنوب کرمانشاهان نام سه شهر معروف بوده است: خارتیش (به فارسی یعنی خوارکنندهً تشنگی) همان خرّم آباد کنونی است که در عهد آشوریان شهرمرکزی کاسیان بوده است. پیشتر شهر مرکزی کاسیان کرینتاش (خوارنت آوستا) بوده است که همچنانکه از نامش پیداست همان شهر کرند حالیهً کرمانشاهان است. رهبر اساطیری خشتاویها (کاسیها، لرها) دراوستا با اسامی پوروذاخشتی ( پربخت و اقبال) و فرد ذاخشتی (بختیار) ذکر گردیده که لابد نیای اساطیری لران بختیاری به شمار می آمده است. درجبههً مقابل ایشان دشمنان آنها یعنی دانوهای تورانی (یعنی سکاییان ساکن کنار شطّ) قرار داشته اند که منظور عیلامیهای خوزستان و کردان حاکم بر ایشان بوده اند: در کتیبهً بیستون نام فردیکه از این ناحیه برعلیه داریوش قیام کرده بود آسینا (عقاب) فرزند اوپه دارمه (قانونگذاروالامقام) آمده که هردو نام کردوخی(کیمری،سکایی) به نظرمیرسند، گرچه وی نسب خود را به پادشاهان پیشین عیلام می رسانده است.ناگفته نماند در یک مهر جالب عیلامی که مربوط به همان عهد داریوش (قرن ششم پیش از میلاد) یا اندکی پیشتر میباشد سوارکاری جنگی با لباس و کلاهخود مخصوص سکاییان شاخهً کیمریان کردوخی نشان داده شده است.
در کتاب پهلوی ائوگمدئچا از رود زیرزمینی دانوهای تورانی صحبت شده که بی شّک همان رود کارون (رودکاریزهای کتب پهلوی دیگر) مراد میباشد. نام آسینای عیلامی در اوستا به صورت قابل تّوجه اسَ بَنَ آمده که به معنی که سنگ اندازنده بافلاخن میباشد. میدانیم سنگ اندازی با فلاخن در جنگها در آن عهد وجه مشخّصهً کیمریان کردوخی بوده است. پس طبق مندرجات اوستا معلوم میشود که قیام آسینا برعلیه داریوش توّسط اسلاف لران بختیاری (کاسیان،بودیان، خشتاویان، اوکسیان) سرکوب شده است.
مطابق نوشته های استرابون کاسیها با طرفداری از عیلامیها (ایلامیها) حملهً خوزیها (عیلامیان جنوبی) را دفع نموده اند. بالاتر از کاسیان به سمت غرب، سرزمین بیت همبان (سرزمین کمند اندازان ساگارتی)قرارداشته که همان استان کرمانشاهان کنونی بوده است. این ناحیه از اوایل هزارهً اوّل پیش از میلاد تّوسط مادیهای ساگارتی (لفظاً یعنی سنگ کن ها که همان ستروخاتیان یعنی خانه سنگیهای خبر هرودوت میباشند) مسکون بوده است. نامهای کرمانشاه (در اصل کرمانشان یعنی جایگاه کرمانجها) و کرمانج (یعنی خانه سنگیها) مربوط بدیشان میباشد. منابع یونانی که از لشکرکشی اسکندر به ایران صحبت میدارند در این ناحیه از شهرکهایی به نام کارِس، ستیا (که به فاصلهً چهار روز از کارِس واقع شده بود) متعاقباٌ سامبانه یادکرده اند که به ترتیب مطابق با قصرشیرین، قصبهً بیستون(ستیغون) و شهر صحنه می باشند.
بالاتر از بیت همبان، سرزمین پارسوا(یعنی سرزمین کناری) واقع شده بود که معنی این نام در نام منطقهً اردلان (یعنی سرزمین پشتی) در ناحیهً استان کردستان زنده مانده است. این منطقه پیش ازآمدن کیمریان کردوخی و ساگارتیان تّوسط لّولّوبیان لفظاٌ یعنی بردگان کوهستانی، ازبومیان باستانی منطقه مسکون بوده است.
بالاتر از پارسوا سرزمین زآموا (یعنی منطقهً زمستانی) واقع بوده که بعداٌ بخشی از کشور ماننا (سرزمین ماه) را تشکیل میداد. اینجا در اعصار باستان محل کوتیان و لّولّوبیان بود. در شمال آنجا، در غرب دریاچهً اورمیه دو سرزمین گیلزان (ظاهراٌ به معنی سرزمین جنگلی) و موساسیر (ظاهراٌ به معانی محل سرازیر شدن آبها واز آب برگرفته شده) واقع شده بود که محل سکنای هوریان (کوهستانیان) ، میتانیان (دامداران گردندهً خورشید پرست) و کوتیان (مردم سگپرست) بوده است. آشوریان در عهد مادها توشپای کیمری را در این ناحیه در منطقه ای به نام کوشخنو (که با قصبهً گوزلسوی جنوبشرقی ترکیه مطابقت دارد) شکست داده بودند.

روایات سامی که در قرآن هم متجلّی شده نام کوتیان و کوه آنان یعنی جودی (کوتی) را در این منطقه و حوالی آن جستجو میکرده اند. کوهی که اکنون به نام جودی نامیده میشود کمی دورتر از این منطقه ودرغرب آنجا، در شمال موصل واقع شده است. این کوه اساطیری در اسطورهً بابلی اوتناپیشتیم نیسیر نامیده شده و آشوریان آن را با کوه شیخان یا کندی شیخان درجنوب پیرانشهر مطابق میدانسته اند. از موساسیر به سمت غرب دو ولایت خوبوشکیه (خوبوشنا، یعنی ناحیهً خودمختار) و شوباریا (یعنی ناحیهً چوپانان) واقع شده بود نه از سدهً هفتم پیش از میلاد ولایات کیمریان کردوخی محسوب میشدند.
کیمریان کردوخی که درخبر هرودوت بانام بوسیان (یعنی آزادگان گردنده) مشخّص گردیده اند از اقوام تشکیل دهندهً امپراطوری مادها به شمار می آمدند. ولی چنانکه قبلاٌ اشاره شد آنان طبق منابع آشوری دراصل از سکائیان کیمری بوده اند و دراواسط حکومت مادها از شمال دریای سیاه بدین ناحیه کوچ کرده بودند. در اوستا اینان با اسامی قوم فریان تورانی (یعنی سکائیان دوست ایرانیان، در اصل یعنی قوم گردنده، همان قوم پیران ویسهً شاهنامه) و تئوژیان (گردندگان) یاد گردیده اند. زبان کردی را باید به همین مردم منسوب نمود، ولی کلاه دراز و مخروطی آنان با دستارکوتی- میتانی جایگزین گردیده است:طبق تصاویر باستانشناسی نوک کلاهخود دراز و مخروطی کیمریان به سمت جلو خمیده شده بوده است.
ملت آریایی دیگری که در تشکیل ملیت کرد سهیم بودند عبارتند از میتانیها (یعنی چوپانان گردندهً میتراپرست) اینان خصوصاٌ در مجاورت نواحی غرب خوبوشکیه (بوختان، یعنی ناحیهً آزادگان کرد) در منطقه ای که به نام ایشان شوباریا (یعنی ناحیهً حشم داران) ذکر گردیده، سکنی گرفته بودند.درکتیبه های هیتی و اکدی آنان را پاپهی نیز نامیده اند که این نام نیز به زبان اوستایی معنی دامپرور است. نام پاپهی (میتانی، خورشید پرستان کوچ نشین) به صورت اصحاب الرّس (صاحبان دامها) درقرآن ذکر گردیده و جزء اقوام بائده (یعنی معدوم شده)به شمار آمده است. سنتهای پرستش ایزد خورشید (مهر، امیر) نزد کردان یزیدی انساب آنان را به میتانیان می رساند. میتانیان درجمع اتحادیهً قبایل هیکسوس (پادشاهان بیگانه) از فلسطین به مصر هجوم بردند و حدود صدوپنجاه سال در آنجا حکومت کردند و بعدازگذشت این مدّت تّوسط فرعون اهموسه به سمت فلسطین وشمال بین النهرین رانده شدند واین همان واقعه ای است که در تورات با عنوان خروج بنی اسرائیل ازمصر بازگویی شده است.
در اتحادیهً اقوام هیکسوس به همراه میتانیها (قوم موسی)، هوریان (قوم هارون)،مردم ماری (قوم مریم) و آموریان (قوم عمران) هم حضور داشته اند. استرابون میگوید که کردا (کُرد) به معنی مرد جنگی و دلیر است. می دانیم که از همین ریشه است کلمهً گرد فارسی که به معنی پهلوان است . این معنی در معنی نام زبان کردی سورانی (پهلوانی)زنده مانده است و آن همچنین درمعانی لفظی نامهای کردوخ و کیمری که به ترتیب درزبانهای اکدی و گرجی به معنی پهلوان است دیده میشود. امّا نام کردوخ به صورت کرداک در خودزبانهای قدیم نیز معنی مرد جنگی دوره گرد را میدهد و این معنی در نامهای شاهنامه ای و اوستایی کردان کردوخی یعنی قوم پیران ویسه (شیوخ گردنده) ، تئوژیه (متحّرکها) و قوم فریان (شتابنده، گردنده) نیز قابل مشاهده است.
این سؤال هم پیش می آید که آیا نام کرد ربطی با کلمهً کورتش عیلامی یا گردهً فارسی کهن به معنی بنده ورعّیت (لّولّوبی) داشته، که جواب منفی مینماید. گروهی نام کرد را به معنی چوپان گرفته اند که این معنی فرعی و عاریتی آن بوده چراکه نه در زبانهای کهن و نه نو نام کرد بدین معنی دیده نمیشود، در این صورت باید نام کرد را مترادف با نام میتانیان (شوباریان، پاپهی ها) به معنی چوپانان گردنده شمرد. که این امر با اسناد و داده های زبانشناسی و تاریخی درست در نمی آید. ولی به موازات نام کردوخیها، نام ایرانی دیگری به شکل کردیو (کرتی، مترادف با کلمهً عربی سوران) به معنی دارندگان خانه های سنگی وجود داشته که نامی بر کردان ساگارتی (سنگ کن) بوده است که اسلاف مردم کرمانشاهان بوده و هیئت بابلی- یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان معروف غرب فلات ایران داده اند.
ناگفته نماند نام پاپهی نیز با اندکی تغییر درکتابت میخی کردوک تلفظ میشده و وقوع این امر در زبان اکدی می توانست منجر به کردوخی نامیده شدن هر سه شاخهً هندو ایرانی کردان یعنی کردوخیها، ساگارتی ها ومیتانیها (شوباریان) گردد. گرچه میتانیها به همراه کیمریان کردوخی در تشکیل قوم کرد سهم اساسی داشته اند ولی نام آنان درترکیب قبایل تشکیل دهندهً اتحادیهً مادها مستقل ذکر نشده ودر همان نام بوسیان یعنی آزادگان کوچ نشین کرد مستتر است.
بهرحال اتحادیهً شوباریان (میتانیان) و بوسیان (کردوخیان) که منابع آشوری به صراحت از آن سخن رانده اند، بعد از سقوط آشوریان درسال ۶۱۳ پیش از میلاد، تحت نام کردوخی (یعنی پهلوانان دوره گرد، سورانی) معروف میگردد. از آنجاییکه سرتاسرنواحی غرب فلات ایران وشمال بین النهرین جولانگاه سواران کیمری کردوخی بوده، لذا چنان که اشاره شد لذا زبان کردی را باید متعلق به همان سکاییان کیمری دانست. هرودوت نام کیمری (تودهً مردم) را به معنی عامیانهً آن تودهً مردم بدون شاه ( کی- مری، یعنی آنان که شاهانشان کشته شده ) آورده است. این معنی حتّی به نویسندگان بخش وندیداد اوستا رسیده بوده که در آنجا این مردم را تحت نام تئوژیه (گردنده) قوم بدون سرور معرفی نموده اند. چنانکه اشاره شد شاهنامه ایشان را تحت نام قوم پیران ویسه ( قبیلهً شیوخ گردنده) ذکر نموده که همان قوم فریان گاثاهای اوستاست که به صراحت از تورانیان دوست ایرانیان درجزیرهً رود رنگها (در قسمت علیای دجله) به شمار آمده اند.
به هرحال مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی کیمریان اعم از کیمریان کردوخی و کپادوکی رعایای سکاییان پادشاهی شمال دریای سیاه یعنی اسکیتان (تورانیان سلطنتی) به شمار می آمده اند ودر اثر فشار همینان از سرزمینهای خود درشمال دریای سیاه به کوهستانهای شمال عراق و کوهستان زاگروس و کپادوکیهً آناطولی مهاجرت نموده اند.درمجموع معلوم میگردد که سه قوم از شش قوم تشکیل دهندهً اتحادیهً مادها یعنی بوسیان (کردوخیها و میتانیها) ، ستروخاتیان (ساگارتیها، کرمانجها) وبودیان (لران) متعلق به کردان و لران بوده و سه قوم مادی دیگر عبارت بوده اند ازآریزانتیان (قوم نجبای ماد) که درحدود کاشان میزیسته اند و مغها که در ناحیهً بین رغهً آذربایجان (مراغه) و رغهً تهران (ری) ساکن بوده اند و سرانجام پارتاکانیان (یعنی مردمی که درکنار رود زندگی میکنند) همان مردم منطقهً اصفهان بوده اند.
نزدیکترین ترکان به نواحی ماد اعم از ماد بزرگ و ماد کوچک (آذربایجان ایران) ارانیان (یعنی مردمی که توتمشان عقاب است) و خالیبیان (خالدانیان، یعنی مردم پرستندهً ایزدجنگ) بوده اند که به ترتیب در شرق و غرب ارمنستان امروزی سکنی داشته اند. گروه دوم که در حدود شهر قارص ترکیه ساکن بوده اند در منابع ارمنی و یونانی همچنین با نام ماریان یعنی آدمکشان و جنگجویان مشخّص شده اند. منابع گرجی این مردم را بُن ترک (یعنی مردم دیوانه سر گرگ پرست) نامیده اند. اینان شاخه ای از ترکان اران یعنی خایلندورکها (یعنی ترکان دانا) بوده اند. نام ارانیها (قوم عقاب) در اوستا سائینی آمده که به همان معنی قوم عقاب و شاهین است.
اوستا این مردم را پیرو اشه (زرتشتی) معرفی نموده است. دراسطورهً ده ده قورقود (پدر مجّرب و مقّدس) که از آنان به یادگارمانده است و به همان زبان ترکی آذری است قهرمانان اصلی کتاب عبارتند ازبامسی بئیرک (زرتشت)، بایندرخان (کورش)، غازان خان (کیخسرو) و باسات (رستم، گرشاسب، آتردات پیشوای مردان). جالب است که دراین کتاب افراسیاب با همان لقب اوستایی آن یعنی مجرم (شوکلو ملک= پادشاه مجرم) معرفی شده است؛ معهذا وی که در اصل همان مادیای اسکیتی است که استرابون وی زا در ردیف کشورگشایان بزرگ عهد باستان آورده، درتورات وقرآن تحت نامی یوسف کنعان (مادیای باجگیرنده از فرعون) در ردیف آخیار و انبیاء معرفی گشته است.
در پایان نگاهی به برخی از اشخاص اسطوره ای و تاریخی ده ده قورقود آذزبایجانیها می اندازیم.در مقاله ای که اینجانب قبلاٌ از روی دوکتاب که دربررسی اساطیر ده ده قورقود نوشته شده، تدوین کرده بودم برخی افراد تاریخی- اسطوره ای ازقلم افتاده اند. بررسی جدید وقتی لزوم پیداکرد که به متن کامل اسطورهً ده ده قورقود دسترسی پیدا کردم: شوکلوملک (به ترکی عثمانی سوچلو ملک) یعنی پادشاه مجرم. گناهکار بی تردید همان افراسیاب تورانی دوم یعنی مادیای اسکیتی است. به طوریکه گفته شد در اوستا نیز وی ملقب به مجرم و بزهکار است. موسی خورنی نیوکارمادس آورده است. از اینجا معلوم میشود که نیوکار به جای نا-وه-کار (نابکار) است و معنی این کلمه فردی که کارنیک نمیکند میباشد. قاراگونئی (سیاهبخت) همان فرود (سیاوش، فرائورت پادشاه چهارم ماد) است که بدست همان مادیای اسکیتی (افراسیاب دوم) دراطراف شهر گنجهً آذربایجان به قتل رسیده است.
طبق کتب پهلوی مهاجرت تورانیان(کیمریان کردوخی)به شمال بین النهرین در عهد بین همین دو افراسیاب اول و دوم روی داده است. جالب است اسطوره ای که هرودوت مبنی برکشتن و پختن پسر کیاخسار(کیخسرو) توسط سکاها نقل نموده در اسطوره ده ده قورقود به نام غازان (جنگجو) و اُروز (اعلیحضرت) ثبت گردیده، به ترتیب همان کیاخسار وپسرش آستیاگ میباشند.سوای قاراگونئی(فرود) در این اساطیر ازپسر وی به نام قارابوداک (شاخهً سیاه) صحبت شده که همان فریبرز شاهنامه است.
به احتمال زیاد فرود وفریبرز فرد واحدی بوده وهمان پادشاه نگونبخت ماد فرائورت (سیاوش) میباشند.قابل توجه است که در مجموعه اساطیری ده ده قورقود در رابطه با بامسی بئیرک (زرتشت) از هفت خواهر وی یاد میگردد که این بنا به اوستا و کتب پهلوی تعداد بچه های زرتشت است.
تکورا (امیر) در اساطیر ده ده قورقود یکجا مشخصاٌ به جای ساراک (آخرین پادشاه آشور) میباشد که برای رهایی خویش از کیاخسار (کیخسرو) خود را به درون شعله های کاخ خویش افکند.در اساطیر ده ده قورقود همچنین قاضیلیق قوجا (قاضی پیر) به جای زرتشت و یئگنک (سالارمردان) به جای پسروی اُرتدنر میباشد که لفظاٌ به همین معنی است. تپه گوز (غول یک چشم) به جای اژی دهاک اوستا وضّحاک شاهنامه است. پس بی جهت نیست که مطابق کتب پهلوی وی سرانجام درروز رستاچیز به دست گرشاسب (رستم) مقتول میگردد. گرشاسب دقیقاُ به جای همان باسات اساطیر ده ده قورقود(قاتل تپه گوز) است. خود ده ده قورقود(پدرتجارب) همان است که هرودوت و موسی خورنی وی را غیبگوی”اره” (اران، ایزد خورشید و جنگ) آورده اند. امّا تپه گوز از سوی دیگر با اساطیر یونانی وژرمنی هم مربوط گردیده چه وی و قاتلش در مقام اُدن (ایزد یک چشم خورشید ژرمنها) و اودیسهً یونانیهاست که خود با اودن ژرمنها مترادف میباشد. امران همان امیران (ایزد اساطیری آتش گرجیها-قفقازیها) و نام پدر وی بکیل به معنی نگهبان میباشد که بدین معنی در خود اسطورهً امران اشاره شده است. اسطوره اگرک (بزرگتر) و برادرش سگرک (عزیزتر) بن مایهً خود را از اسطورهً مادی زریادر (زرتشت که اصلش به صربهای دوردست شمال قفقازیعنی بوسنیها میرسیده) و برادر و هیشتاسپ (دارندهً بهترین اسبان) گرفته است. این اسطوره بعدها در آذربایجان با اسم بهرام و گل اندام (گل خندان) بیشتر معروف شده است. در اینجا مطابقت نام گل اندام با چیچک بانو (آتوسا=توپل، دخترکورش) یعنی زن بامسی بئیرک (زرتشت) قابل تّوجه است.
در ده ده قورقود غازان به سان یاسون یونانیها (کیاخسار) کشندهً اژدها ذکرشده، بعلاوه جنگهای کیاخسار (کیخسرو) با تورانیان اسکیتی که در شاهنامه به دوازده رخ معروف است به نحوی بارز در اساطیر ده ده قورقود نیز ضبط گردیده است.
قومک کثیف فارس سگ
ادبیات فارسی ،ادبیاتی کثیف است.چرا؟
چون بنیانگذار آن, بنیانگذار اولین ادبیات نژاد پرستی و زن ستیزی است(فردوسی ) .اشعار حافظ که پر از عیش ونوش وهوس رانی است امروزه به عنوان عرفان به مشتی بی خبر قالب می شود.
طنز فارسی طنزی کثیف است. چرا؟
چون همه چیز خود رااز تمسخر ملتها، لهجه ها می گیرد.
اقتصاد فارسی اقتصادی کثیف است. چرا؟
چون بر اساس رشوه، راند خواری، تقلب ، کم فروشی و دروغ به مشتری است.هر خارجی که جنس ایرانی خریده است بار دوم این اشتباه را نکرده است.
ورزش فارسی ،ورزشی کثیف است. چرا؟
چون از داوری تا گزینش تیم های ملی تحت حاکمت مافیای ورزش فارسی؟! به پیش میرود.
فحاشی تماشا گران نیز معرف حضور همگان است.
تاریخ فارسی ، تاریخی کثیف است. چرا؟
چون در تاریخ فارس چیزی بغیر از فرهنگ ستیزی، بردگی زنان، پاک کردن آثار سلسله های گذشته چیز دیگری نیست . افتخار نوکری به فاتحان(روس، انگلیس،افغان،عرب و…) فروان است.
آیا قومی که ادبیات آن، طنزآن، اقتصاد آن، ورزش آن، تاریخ آن کثیف است نمی توان آن را کثیف نامید؟
معنای چند کلمه:
فارسهای بیچاره و بی هویت وقتی هویت وغرور ملی همسایگان خود را دیدند چون نام وتبارشان وحشی ، خون ریزمعنی می داد در پی تدارک واﮊه ای بودند که وحشیت و جلاد صفتی خود را تجت آن پنهان نمایند بنابراین واﮊه آریا را برگزیدند وخود را نژاد پاک آریایی نامیدند بی خبر از این که این دزدان ناشی وحشی صفت باز هم به کاهدان زده اند و بیسوادیشان کار به دستشان داده است چون واﮊه آریا معنای نژادی ندارد.
این کلمه (آریا) در متون قدیمی به معنای (ترساننده ،ضد تمدن ،ویرانگر، وحشی و خونریز) آمده است و هم اکنون در زبان شناسی به یک گروه زبانی اطلاق میشود ونه یک نژاد پاک و یا برتر.
معنای کلمه پارس: این کلمه به معنی
( پرسه زن ، ولگرد، مزاحم ، هار، وحشی و سگ صفت) آمده است.
معنی دیگر این کلمه صدای سگ است و به همین علت مهم است که
این زبان به زبان سگ مشهور است وبه آ ن (فارسی دیلی ایت دیلی )
نیز می گویند.
وحال بیایید محض خنده هم که شده به معنای نژاد خالص وپاک آریایی یا ایرانی نگاهی بیندازیم
معنی نژاد خالص وپاک آریایی یا ایرانی
نژاد خالص وپاک آریایی یا ایرانی نژادی است که اولین با زنان آن اسیر سربازان اسکندر مقدونی شدند. دومین بار زنانشان تسلیم سربازان عرب شدند. سومین بار زنانشان تسلیم سربازان ترک شدند. چهارمین بار زنانشان تسلیم سربازان مغول شدند. پنجمین بار زنانشان تسلیم سربازان افغانها شدند. ششمین بار زنانشان تسلیم سربازان پرتغالی شدند. هفتمین بار زنانشان تسلیم سربازان روس شدند. هشتمین بار زنانشان تسلیم سربازان انگلیسی شدند و حالا هم زنان ودختران این به اصطلاح نژاد در کشورهای گوناگون از جمله کشورهای عربی خود فروشی می کنند.
آیا این قوم کثیف را می شناسید؟
قومی است که کتابت از عرب، زبان و ادبیات خود را از افغانی، هنر و معماری خود را از ترک، پوشاک و فرهنگ و اساطیر خود را ازهندی به عاریت گرفته است .
ملتی که یونانی آن را بربر(وحشی)، عرب آن را مجوس، ترک آن را شلخته (پینتی)، ایلامی آن را آریایی (ضد تمدن) و آشوری آن را پارسی (سگ ولگرد) می نامد.
شما برین زوزه بوزقوردی تونو بکشین حیوانات وحشی در حد زر زدن درباره فرهنگ و تمدن بزرگ ایرانی نیستند.غلامای ترک اگه بردگی عربا نبود الان هنوز باید تو صحرای مغولستان همدیگه رو تیکه پاره میکردن.
من به خواطر حرف ها ی این دوست معذرت می خوام.
lütfən yaman demə.yalmız nə sanırsan onu yaz.
من خودم یه آذریم ولی باید بگم که اول ایران بعد آذری بودن برام مهمه قبول دارم که یه نارسایی ها و حق کشی هایی وجود داره ولی این دلیل نمی شه که ایرانمونو بفروشیم به بیگانه ها پانترکان به هیچ وجه نماینده مردم آذربایجان نیستند اونا یک مشت مزدورند که از الهام علیف پول می گیرند برای ما شاهنامه همان اندازه ارزشمنده که حیدربابا و دده قورقود من تا پای جان برای میهنم ایران می جنگم
یاشاسین ایران
جانیمداکی قان سنه فدا ایران
یاشاسین همیشه باش اوجا ایران
خلاصه سخن زهرا:
شما(فارس ها) بزنید من(آذربایجانی) دفاع نمی کنم.پانترک ها(به قول زهرا) هم آدمای بدی هستن چون می خوان از خودشون دفاع کنن.
پانترکان مدافعان حقوق آذری ها نیستند کار آنها ماهی گرفتن از آب گل آلوده کسانیکه یه روز به کورش یه روز به زرتشت یه روز به فردوسی یه روز به فارسها یه روز به ارامنه و آشوریها و یه روز به کردها فحش می دهند کارشون اصلاح نیست بلکه تخریبه اونا کاری جز تجزیه ایران ندارند باورت نمیشه برو گوناز تی وی رو تماشا کن تا ببینی چه طور وطن فروشان پانترک با اونها تماس می گیرن و دم از تجزیه طلبی می زنند
خلاصه سخن احسان
پانترکان انسانهای خوبی هستند چون از حقوق آذری ها دفاع می کنند در راه دفاع از حقوق آذریها می توان به فارسها کردها لرها آریایی ها کورش زرتشت فردوسی حافظ خیام زبان فارسی و هر چیز غیر ترکی اهانت و حمله کرد و ناسزا گفت البته برای رسیدن به حقوق آذریها این اصلا مهم نیست چرا چون از قدیم گفتند هدف وسیله رو توجیه می کنه و این کار پانترکان است و کسانیکه مثل بنده از کار آنها انتقاد کند انسان بدی است ولی پانترکان که این گونه رفتار می کنند انسانهای بافرهنگ و خوب و مدافع حقوق انسانی هستند
منیم باجیم
کدوم کوروش؟فردوسی؟ کتاب فردوسی حماسه سرایی نیست دوروغ سرایی است شاهنامه را با دده قورقود مقایسه میکنی؟
خواهر من پانترک فرد مشخصی نیست یک نظریه و ایدولوژی است که هر فردی در چارچوب عقاید خود می تواند این نظریه را داشته باشد
چرا هرکس که به فکر دفاع از سرزمین و زبان خود می افتد برچسب پانترک بودن می زنید
حاضرم قسم بخورم که شما هیچ چیز از پانترکیسم و پان ترانیسم نمی دانید پس لطفا حرف های رسانه ها کتاب های داخلی را بازگو نکنید.
و اما در مورد کرد ها و ارامنه : شما یجوری در مورد اکراد و ارامنه صحبت میکنید که انگار دارن و داشتند زندگی شان را می کردن که ترک ها به آن ها تازیانه زدند.چیزی از کشتار مردم ارومیه ,خوی , سلماس توسط اکراد و ارامنه میدانید ؟ اگر مردانی مثل طلعت پاشا و به کل برادران عثمانیمان نبودند دیگر شهرهایی آزری نشینی وجود نداشت
در ضمن فقط تقسیمات مرزی باعث شده شما ایرانی به شمار بیای .
خلایق را هر چه لایق
هرکس برای رسیدن به اهداف خود درزندگی ، به فراخور شخصیت و فرهنگ واستعداد خود راههایی را برمی گزیند، که آن راه و روشها میتوانند مثمر ثمر باشند ویا اینکه بدون نتیجه باشند و در صورتی که بدون نتیجه و بدون ثمر باشند آن شخص انرژی خود را بی جهت وبی خود از دست میدهد . فارس سگ هم برای رسیدن به اهدافش راههایی را آزموده که بعضی از آن راهها موجب ترقی ظاهری فارس سگ شده است بعضی از راهها هم بدون نتیجه بوده است . فارس سگ که رفتاری ناشایست سگی با دیگران دارد این رفتارهایش باعث شده که لقب بسیار زیبنده و در فراخور حال این قومچه از طرف ملل دیگر به فارس سگ یعنی همان فارس سگی داده شود . فارس سگ خود نیز براین نکته واقف است که در بسیاری موارد حتی از سگ واقعی پست وپست تر است . ولی با این همه فکر کرد اگر ماجرا را با خدا در میان بگذارد شاید خدا درد سگیش را درمان کند برای همین پس از چندین روز کاغذ بازی و کلی پارتی بازی رفت با شرمندگی پیش خدا وگفت: خدایا نوکرتم مردم از بس که از مردم فارس سگ شنیدم کاری کن که دیگر مردم به من فارس سگ نگویند . خدا با شنیدن این حرفها به فارس سگه گفت : چاره کار در دست خودت است ولی برای راهنمایی من چند راه را برای ترک عادات پیشنهاد میکنم که در صورت ترک این عادتها از فارس سگی رها میشوی .
۱ – قبل از هر چیز ومهمترین اصل برای خروج از فارس سگی باید از چاپلوسی وتملق در نزد بزرگان بپرهیزی که این بد ترین صفت است.
۲ – از پارسیدن جدٱ خودداری بکن چون با هر بار پارسیدن دور بر میداری وفکر میکنی که یک گهی هستی .
۳- سومین راه هم به نوبه خود دارای اهمیت بسیاریست وآن این است که از گاز گیری وپارچه گیری بپرهیزی و اگر هم خواستی پاچه گیری بکنی قبلش کمی بپاسی که طرف کمی دور شود تا نتوانی گازش بگیری .
۴ – چهارمین راه هم بازمهم است که باید حتما آن را ترک کنی … خدا که چهارمین راه را میخواست بگوید فارس سگ با عجله حرف خدا قطع کرد وگفت : حتما ماده فارس سگها هم نباید در فاحشه خانه ها کار کنند و نر فارس سگها هم نباید کوس کشی بکنند ، که این آخری اصلا نشدنی است چون ما اگر آنها را کنار بگذاریم نانمان بریده است . خدا که از این حرکت زننده فارس سگ ناراحت شده بود گفت : خلایق هر چه لایق
تعدادی از لغات اصیل تورکی
آبجی
= آباجی = آغاجی = آغا( پیشوند احترام برای خانم ها ) + باجی ( خواهر )
آتش
= آتیش = آت ( آتماخ = انداختن ، پرتاب کردن ) + یش = جرقه
آرخالق
آرخالیق = آرخا ( پشت ، دوش ) + لیق = شانه ای ، لباسی که زیر قبا می پوشند.
آغوز
= اُغوز = آغیز = اولین شیر پس از زایمان
آق داداش
= آداش = آدداش = آد( نام ) + داش( هم ) = خطاب محترمانه به برادر
اُتراق
= اتوراق = اوتور( اتورماخ = نشستن )+ اق = محل استراحت کاروان بعد از حرکت طولانی
اجاق —–» اوجاق
اجاق کور —–» اوجاق کور
استان ( در ترکیب با برخی اسامی. مثل کوشکستان )
= است یان = است ( زیر ، پایین ) + یان ( طرف ) = پایین دست ، طرف پایینی خانه. [ همراه با ” کوشک ” ترکی : کوشکستان = سمت پایین قصر ]
شکنجه/ایشکنجه
در قیاس با آسقیراق [ = عطسه ] و اشکنج [ = عذاب ] ترکی. ریشه ی آن معلوم نگردید ولی این واژه قطعاً ترکی ست.
اَل چو
= اَل ( دست ) + چو ( چوب.ترکی ) ؛ قطعه ای چوبی در گاوآهن
اَلک ( غربال )
اله ک = اله ( اله ماخ = غربال کردن ) + ک = وسیله ی غربال
اَلو
= شعله ی آتش ، زبانه ی آتش
اُماج
= اوماج = اوغماج = اوغ ( اوغماخ = ساییدن ) + ماج = ساییده ، نام آشی که در آن خمیر را می سایند تا به رشته تبدیل شود.
آرمود
= آرمود – آرموت = گلابی
اوجاق
اوچاق ( اوچ = ۳ ، اشاره به ۳ سنگ که برای روشن کردن آتش در کنار هم قرار می دهند. ) = اوداق = کوره ، کانون = خاندان
اوجاق کور
= بی فرزند ، بریده نسل
اوستین
= اُستین = اُست یان ( —–» استان ) قسمت پایین جامه ی پوشاننده ی دست. اوستیکک = دستپوشی پارچه ای که هنگام پخت نان ، برای جلوگیری از سوختن روی ساعد می بندند.
اوغور بخیر
= اوغور = وقت ، یمن و برکت ، عزم سفر. اوغور به خیر = سفر به خیر
اَیاز
نسیم = نسیم خنک سحری
ایاغ
= ایاغ = ایاخ = پا ، همپا. توسعاً یارغار و همدم صمیمی.
بایده
بایده = بایدا = ظرف دهن پهن که از کاسه بزرگ تر است. از ترکی به عربی هم راه پیدا کرده است. البته علامه قزوینی این واژه را فارسی و ” باطیه ” را معرّب آن می داند. [ یادداشت ها – ج ۱۰ – ص ۲۵ ] اما استاد ابوالحسن نجفی این حکم را مسلم نمی داند [ غلط ننویسیم – ص ۵۵ ] ضمناً با توجه به اینکه در گویش برگ جهانی حرف « ی » در این واژه مفتوح است ، و مفتوح شدن حرف ماقبل « ه » غیرملفوظ قاعده ای در زبان عربی ست ، پس می توان به یقین حکم داد که چه اصل واژه را فارسی بدانیم یا نه ، این واژه از زبان ترکی راه یافته است.
باشی
پسوندی به معنای رئیس /// باش ( = سر ) + ی نسبت فارسی = سردسته. بطور عام به معنای متصدی. مثل : آبدارباشی ، آشپزباشی ، یوزباشی و… این اسم [ واژه ] را نباید با اسامی خاص مردان اشتباه کرد. اسم خاص ” باشی ” برای مردان که در برخی مناطق ایران نمونه دارد ، مشتق از مصدر فارسی ” بودن ” و بُن مضارع آن ” باش ” است. باش + ی در مجموع به معنای امر به ماندن برای دوم شخص مفرد است. درست مثل معنای باشی در این جمله : ” تو باید الآن در مدرسه باشی و نه در خانه “. این اسم همچون اسامی مشابهی چون ” بمانی ( بمونی ) ” و” قزبس ( دختربس ) ” ، در زمان هایی بر نوزادان نهاده می شد که موضوع مرگ و میر آن ها و نیز وجود فرزندان ذکور بیشتر در خانواده ها ، عمده و مهم بود.
بُته/بوته
= بوتا. در اصل بوتاق یا بوداق = شاخه ، نهال کوچک ، بچه و فرزند آدمی // بی بته = ابتر ، عقیم و بی شاخ وبرگ ؛ توسعاً بی عرضه
برابر —–» بیرابیر
برگه —–» بلگه
بشقاب —–» بوشقاب
بقچه
بوغچا = بوغچه = جامه بند. بسته ای از جامه و جز آن. پارچه ای به شکل مربع یا مستطیل که لباس ها در آن نهاده ، ببندند.
بَگ
= بیوک = بزرگ ، خان / در برگ جهان نگارنده فقط در پسوند نام خاص « اسماعیل بگ » از اسلاف طایفه ی اثباتی شنیده ام.
بیگم
= بئگم = بئیگم = بئیگ + یم ( ضمیر ملکی اول شخص مفرد ) = بیگ ِ من. پسوند نام بانوان صاحب مقام. / ترک ها ضمیر ملکی «یم» را پس از اسامی ، برای احترام و محبت ، همراه اسم می آورند. مانند : خان+یم = خانیم ، خانم / بیگ + یم = بیگیم = بیگم / اوغلی + یم = اوغلیم = غلیم = غلام
بَلغور
= بولغور = بولغار ( بولغاماخ = بولاماخ = درهم ریختن ، آشوب کردن ) + ور = عموماً هرچیز درهم شکسته و به هم ریخته و بطور خاص گندم و جو و حبوب شکسته / بلغورکـُردن = شکستن و خرد کردن حبوبات و نیز : دو زبان یا گویش و لهجه را بطور ناقص درهم ریختن و مکالمه کردن.
بُنچاق ، بونجاق
= بونچاق = بونچاخ = قباله و سند
بیات —–» بی یات
برابر
= بیره بیر ( بیر= یک ) =یک به یک = مساوی
بیگ —–» بگ
بیگ —–» بگم
پاتوغ*
= پا ( فارسی ) + توغ ( یا ” طوق ” = پرچم عزا ) = محل نصب پرچم ، محل گردآمدن
بشقاب
= بوشقاب = بوش ( خالی ) + قاب ( ظرف ) = ظرف توخالی / توسعاً به ظرف پهن با ارتفاع کم اطلاق شد. پوش نیز که در مصدر ” پوش کـُردن ” بکار می رود ، از همین ریشه است.
پلو
= پیلاو = پیلوو = پیلو = پـِلو = برنج پخته
پـِهـِن
= پئهن = فضولات چارپایان
پیس ، پیسی
= پیس ( بد ، نامناسب ، نامرغوب ) + ی نسبت = نوعی بیماری / در گویش برگ جهانی با جمله ی : ” کارش پیسه ” و به معنای شوم بودن ، بدشانس بودن و جوردرنیامدن حرکات و کارهای کسی ؛ کاربرد دارد.
پیلتـَه
= پارچه یا نخی که در چراغ ها برای جذب سوخت از مخزن تعبیه می شود. این واژه در فارسی به صورت ” فتیله ” یا ” فیتیله ” بکار برده می شود.
تاس ، تاسَک
= تاس = تاز = داز = کاسه ی سنگی و سخت ، کاسه ی فلزی ، سر ِ بی مو.
تاغار
= تاغار = داغار = ظرف سفالی یا گلی برای ماست ، خمیر و…
تـُبرَه —–» توبره
تخم
= توخوم = توغوم = دوغوم = دوغ = دُغ ( دغماخ = زاییدن ، تکثیر شدن یا تکثیر کردن ، زیاد شدن ) + م = فزونی ، تکثیری ، زادنی ، بذر ، فرزند.
ترقه
= تاراققا = تراققا = تراق ( صدای انفجار + ه ) = چیزی که صدای انفجار بدهد.
ترید —–» تیلید
تشک —–» دوشک
تغار —–» تاغار
تمبون —–» تمون
تمشک
= تومشوک = درختچه ای با میوه ای لذیذ
تـُمّون/تومان===>احتمالا دامن
توممان = تومما ( توماماخ = پوشاندن ) + ان فاعلساز = پوشاننده ی تن برای زنان
تـُنگ
= تونگ ( مأخوذ از تونج = آلیاژ مس و روی ) = کوزه ی دهن تنگ ، ظرف شیشه ای با گردن باریک
توبرَه
= توربا = کیسه ی بزرگ
توپ ، توپیدن
واژه ای ترکی که از آن مصدر ” توپیدن ” ساخته شده. توپارلاماخ = به توپ بستن ، مانند توپ بر سر کسی فریاد زدن.
توتـَک
= توتوک = توت ( توتماخ = دود کردن ) + وک = سوخته. توتون از همین ریشه است. توسعاً به نان کوچک پخته شده نیز گفته می شود. در بعضی از مناطق ترک نشین ، تلفظ این واژه به صورت ” تونوک ” ( نگاه کنید به مدخل ” تونیکه ” ) به معنای نان کوچک و کوتاه است.
تونیکه
= تونوکه = تون ( ضعیف ، کوتاه ) + وک = کوچک ، شلوارک ، شورت. و نیز به معنای نان کوچک
تون ، تون به تون
در ترکی آذری این واژه به معنای ” گور ” بکار می رود و با این مبنا ، طبعاً ” تون به تون ” ، معادل ” گور به گور ” است. اما این تردید نیز وجود دارد که واژه ی تون ، اشاره به شهری با همین نام در خراسان بزرگ و در حاشیه ی کویر باشد که مشهور و معروف به بدآب وهوایی ست.
توو
= توو = سرعت ، شتاب ، تاب ( توولان ماخ = دور زدن ).
تیر ، تیره چوب
تیره ماخ ( = دیره ماخ = پایه کردن ، لم دادن ، تکیه دادن ). تیر = دیرک ، ستون.
تیرید —–» تیلید
تیلید
= تیلیت = تیر ، تیل ( تیل ماخ ، دیل ماخ = بریدن طولی ) + یت = برش طولی ، خردشده ، برش داده شده ، تکه های نان برش خورده و خیس شده. ضمناً تلیشه و تریشه ی چوب نیز از همین ریشه است.
تیمار کردن
= تیمار = درک و دلسوزی برای هر جانداری ، خدمت به درمانده با محبت و نه از سر ترس.
جاجیم
= جئجیم = کئجیم =کئز ( کئزماخ = پوشیدن ) + یم. نوعی پارچه ی بافتنی ضخیم که هم به عنوان زیرانداز و هم به عنوان پوشاک حیوانات باربر بکار می رود.
جُربُزه
= جوربوز = گوربوز = تنومند و قوی ، باشهامت. با توسع و تطور معنی ، به مفهوم نیروی درونی برای غلبه بر ترس و خصلت شجاعت و شهامت بکار می رود.
جُل
= چول = جول = پالان ، پوشاک چارپایان ، پارچه ی مندرس و غیرقابل مصرف.
جـِلو
= جیلو = جیلاو = پیش
جووال
= جووال = چووال = چودال = چوخال = چوخار = زیرانداز ، پارچه ی پشمی ، خرجین بزرگ پشمی.
چاپ
چاپو = چاپ ( چاپ ماخ = چاپیدن ، تاختن ) = غارت ، غارت شدگی و غارت زدگی / چاپی بَزی = غارت شده ، قحطی زده. و درست به همین دلیل ، حریص بودن و ولع داشتن.
در فارسی رسمی با مصدر چپوشدن و چپوکردن دیده می شود.
چاخان
= چاخ ماخ = فریب دادن = فریبنده ، لاف زن
چادر —–» چَدیر
چارُق
= چاریق = کفش ساق بلند که بندها در ساق بسته شود.
چاق ( در اصطلاح دماغت چاقه )
= چاغ = سلامت ، تندرستی / دماغ چاق = مزاج خوب و سالم.
چاووش —–» چووش
چَپَر
= کپر = خانه ی چوبی و ساخته شده از نی. حصاری از ترکه های نازک ، نرده ( چپرله ماخ = نرده کشیدن )
چَپـِش
= چپیش = بزغاله. در گویش برگ جهانی به نوع خاصی از بزغاله اطلاق می شد.
چپول
= چپل = چفل = چوه ل = چپ ال = چپ ( فارسی ) + ال ( دست ) = چپ دست. در معنای وسیع تر چپ چشم.
چَدیر/چادر
= چاتیر = جاتیر = خرگاه ، خیمه ، چادر. ( همریشه با چتر )
چُغُلی
= چووغول = چوول = چوو ( شایعه ، خبر ) + غول ( قول از عربی ؟ ) = شایعه پراکنی ، خبرچینی و جاسوسی ، مایه آمدن.
چکش —–» چککوش
چَککوش
= چاتقیش از مصدر چککوش ماخ یا چاققیش ماخ ( شکستن ) = وسیله ی شکستن.
چَکمه
= چک ( چک ماخ = کشیدن ، بالا کشیدن ) + مه = بالا کشیدنی ، نوعی کفش ساق دار که برای پوشیدن آن باید لبه ی آن را به سمت بالا کشید.
چلتوک —–» شلتوک
چُلـُق
= چولوق = چول (چولوماخ = معیوب شدن) + ق =معیوب ،کسی که سمتی از بدنش معیوب است.
چَمچه
= چومچه = چوم ( چوم ماخ = در آب فرورفتن ) + چه = ابزاری که در آب دیگ فرو می برند و برای همزدن بکار می آید. قاشق بزرگ ، کفگیر و ملاقه ( کمچه نیز از همین ریشه است. )
چنگک
= ابزاری در میوه چینی برای پیش کشیدن شاخه.
چُو
= چوو = خبر ، شایعه.
خیابان —–» خیاون
خیابون/خیابان/خیاوُن
= خیاوون = مأخوذ از خیاو نام سابق مشکین شهر ، اولین مکان که در ایران اسفالت شد منطقه ی خیاون در تبریز بود که محله ی یکی از رجال روحانی و اصلاً اهل خیاو بود. این نام بعدها به تمام راه های اسفالت شده یا ماشین رو و عریض تعمیم داده شد.
خیلی
= خئیلی = خیللی = خیل ( گروه ) + ی = دارای خیل ، زیاد ، وافر [ بعدها به زبان فارسی و عربی بطور همزمان راه یافت و در فارسی رایج در تهران به کسر « خ » متداول شد.
دالون/دالان
= دال ( پشت ) + ون = پنهان شده ، دهلیز زیرزمین ، راهرو. بعدها این واژه دامنه ی وسیع تری پیدا کرد.
دالـّیک
دلیک = سوراخ = نگاه کردن از سوراخ. در لهجه ی تهرانی ، دالـّی و دالـّی موشه تداول دارد.
دان ، دانه —–» دُن ، دُنه
دشک —–» دوشک
دون/دانه
= دن ( قطره ، ریز ) + ه = ریزه ، دانه. واحد شمارش اشیاء و نیز مغز برخی از میوه ها و گیاهان.
دوشَک
= دوشه ک = دوشه ( دوشه ماخ = گستردن ، پهن کردن ) + ک = پهن کردنی و گستردنی. بطور خاص : زیرانداز برای خواب.
دوشمن
= دوشمان = دوش ( دوش ماخ = افتادن ، درافتادن ) + مان = درافتاده ، لج کرده. در برگ جهان به صورت دوشمند و دشمند نیز تلفظ می گردد.
دَهرَه
= دگره = دگیره = دگیر ( دگیر ماخ = چرخیدن ) + ه = چرخیده ، انحنا یافته. از حربه های دسته دار که سرش مانند داس انحنا دارد.
در مورد این واژه جای تردید هست که آیا اصالتاً ترکی هست یا نه. مرحوم ملک الشعرای بهار اعتقاد دارد که اصل این واژه از زبان سانسکریت و در مراوده و تجارت با هندیان به ایران آمده و وارد زبان فارسی شده است. ( سبک شناسی / ج ۱ ــ ص ۲۸۳ ) هرچند نگارنده عقیده ی مرحوم بهار را صائب می داند ، اما باید توجه داشت که زبان سانسکریت نیز تأثیرات عمده ای از زبان ترکی باستان ( زبان سومری ها ) پذیرفته است و از این نظر ، با تأیید صحت قول مرحوم بهار و مبنا قراردادن آن ، می توان پذیرفت که این واژه از زبان ترکی راه یافته است.
دیس
= دیز. دانه هایی که پس از خرمن کوبی بدن را می خلد. رشته های خاردار خوشه ی گندم که در تماس با پوست بدن خارش شدید ایجاد می کند.
دِیلاق
= دایلاق = کره اسب دوساله = دراز بی ثمر. آدم بی قواره.
سارُق —–» ساروق
ساروق
= ساروغ = ساریق = ساری ( ساری ماخ = گستردن ) + یق = گسترده شده ، نوعی سفره ی پهن
سُقـُلمَه*
= سقرمه = سدرمه = سغلمه = سیغیلما = سیغیل ( سیغیل ماخ = محکم شدن ، مشت کردن ) + ما = حالت مشت کردن دست برای ضربه زدن.
سُوَه *
= سویه = نژاد.
سیاق*
= سایاق = سای ( سای ماخ = شمردن ) + اق = شمارش. علم حساب قدیم که در برگ جهان افراد بسیار کمی در آن تخصص داشتند.
سینک
= سینیک = سینیق = سین ( سین ماخ = شکستن ) + یق = شکسته ؛ مرزی که حد فاصل ایجاد می کند. این اسم در کتاب « نام های شهرها و دیه های ایران » مرحوم کسروی ، برای روستای ” سینک جان ” مراغه ، به همین گونه ریشه یابی شده است.
شاپالاق —–» شَپـِلاق
شاغال*
= شاغغال = شاخخال = چاخخال = چاخ ( چاخ ماخ = برق زدن ) + ال = حیوانی که چون برق تند و تیز است. و شاید به این دلیل که چشم هایش در تاریکی برق می زند.
شَپـِلاق*
شاپالاق = شاپا ( شاپاماخ = کشیده زدن ، چپ و راست زدن ) + لاق = سیلی ، کشیده.
شغال —–» شاغال
شَلتوک
چلتوک = چلتیک = چل ( چل ماخ ، چال ماخ = کوبیدن ، زمین زدن ) + تیک ( تیک ماخ = کاشتن تخم در زمین ) = کاویدن زمین و کاشتن تخم. توسعاً به معنای برنجکاری و نیز بذر برنج و پوشش بذر برنج بکار رفته است.
شوش [ در اصطلاح باران مثل شوش ]
= شوشه = شوش ( تیز ، صاف ) + ه = هرچیز شفاف و پاک و زلال [ شیشه نیز از همین ریشه است ]
شیشَک
شیش ( شیش مان = چاق ، تنومند ) + ک = چاق شده ، گوسفند پروار شده.
صُبا
صاباح = ساباه = فردا ( واژه ی ” صبح ” نیز از زبان ترکی به عربی رفته است
عَم قز
عم ( عمو ) + قیز ( دختر ) = دخترعمو.
عَم قـُلی
عم ( عمو ) + قلی = غلی = اوغلی ( پسر ) = پسرعمو.
قازان
غازغان = غازان = غاز ( غازماخ = کندن ) + قان = شکاف زمین ، دیگ [ احتمالاً بدین خاطر که سابقاً دیگ های چوبی بوده و داخل آن ها با کنده کاری درست می شد ]
غَلبیر
معادل ترکی غربال و غربیل.
غُلام
غولام = غولوم = غول ، قول ( خدمت ) + وم ( ملکی و تحبیبی ) = خدمتکار من.
غلوزونه —–» قلوزونه
غوغا
= قوقا = قوو ( قووماخ = راندن ، جنگیدن ، تاختن ) + قا = دعوا ، هیاهو.
قاتـُق
قات ( قات ماخ = قاتی کردن ) + ق = قاتی شده ، ماست ، دسر ، خورش / قاتق کـُردن ( قاتق اله ماخ ) = خورش را کم کم خوردن تا غذا برای همه تقسیم شود.
قِبراق
= قیوراق = قیورا ( قیوراماخ = خرامان رفتن ، چست و چابک رفتن ) + اق = چالاک ، سرحال.
قـُچاق
قوچاق = قوچ چاق = قوچ ( پهلوان ) + چاق ( سلامت ، فربه ، درشت ) = قوی هیکل.
قـِرتی
= قیر( ناز، عشوه ، جنباندن بدن به قصد عشوه ) + تی ( دهنده ) = قردهنده ، عشوه گر.
قــُرُق
= قوروق = قورو ( قوروماخ = نگهبانی کردن ، حمایت و مراقبت کردن ) + ق = نگهبانی ، حراست ، حفاظت.
قرمه —–» قورمه
قِسِر
= قیسیر = قیس ( قیس ماخ = تنگ فشردن ، پایین آوردن ) + یر = کم در حد ناچیز ، بی ثمر ، عقیم ، سترون ، نازا. در فصل باروری دام ها ، وقتی دامی باردار نمی شد این اصطلاح بکار می رفت.
قِشقِر ِق
= قیشقیریق = قیشقیر ( قیشقیرماخ = دادو بیداد و سروصدا کردن ) + یق = دادوبیداد ، جنجال و هیاهو.
قلبیر —–» غلبیر
قـُلچُماق
= قول چوماق = قول ( بازو ) + چوماق ( چوب محکم ) = چماق بازو ، آدم زورمند و قوی.
جام چرمی شراب ) + زانو ترکیب شده و در مجموع به معنای ” ساقی جام بدستی که زانو زده ” باشد.
قـَلوزونـَه
در مورد ترکی بودن این واژه هیچ تردیدی نیست. فقط برای ریشه یابی آن چند نظر می توان داد :
۱ ــ قول + اوزونه = قول ( بازو ) + اوزون ( بلند و دراز ) = بازودراز = درازدست. به مفهوم میوه ای جا مانده برای کسی که دست های بلند و درازی دارد.
۲ ــ قال + اوزونه = ( قال ماخ = ماندن ، باقی ماندن ) + اوزونه ( بلند و دراز ) = باقی مانده برای آدم قدبلند.
۳ ــ قلاووزانه = قلاووز ( راهنما ، بلد ِراه ، علامت راه یابی ) + انه ( پسوند فارسی ) = راهنمایی کننده ، نشانه.
بنده تصور می کنم همان معنای اول ( میوه ی جامانده برای آدم درازدست ) معنای اصلی باشد.
قـُمپُز دَرکـُردن
ادعاهای توخالی ، هارت و پورت بیهوده
قـَمِش
در زبان ترکی به معنای ” نی “.
قورت
از مصدر قورت ماخ به معنای بلعیدن و فروبردن در حلق.
قورمَه
= قوورما = قووور ( قووورماخ = برشته کردن ، تف دادن ) + ما = برشته و همچنین گوشت برشته یا سرخ شده
قوطی
قوتو /قوطو= جعبه
قِیسی
قایسی = خشکه توت یا زردآلو. در تداول ، بطور عام به نوعی از زردآلو هم اطلاق می گردد.
قِیقاج*
= قییقاج = قیی ( قیی ماخ = بریدن ، بریده شدن ) + قاج = بریده بریده ، نگاه چپ ، نگاه کج ، کج ، کج کج رفتن ، اُریب رفتن.
قِیماق
۱ ــ قایماق = قای ( قای ماخ = انباشتن ) + ماق = انباشته ، رویه ، سرشیر
قِییش
= قیش = صورت محاوره ای قییچ = رکاب ، پا ، پایه ، بند ، نانی که خوب پخته نشده ، خمیر، دوال چرمی. توسعاً هرچیز سفت و غیرقابل جویدن.
کـَپَه ، کـَپَه ی مرگ
= کوپه ماخ = کوپک ( خوابیدن در مقام تحقیر ) / کپه ی مرگ = خوابیدن ابدی و مردن در مقام تحقیر.
کـُرک
= کورک = پوست برخی از جانوران که از آن پارچه ی بالاپوش یا لباس می بافند. الیافی نرم تر و لطیف تر از پشم.
کره
= چَر ِه = چیر ِه = چیر ( چربی و روغن ) + ه = چرب و روغنی = چربی حاصل از شیر.
کشیک —–» کیشیک
کـَلبتِین
کلبتان = کلباتان = کل ( درشت ، محکم ) + بات ( بات ماخ = فرورفتن ) + ان = محکم فرورونده ، از ابزارآلات نجاری و نیز ابزار دندانکشی در قدیم.
کلوخ
= کل اوخا = کل ( درشت ، حجیم ) + اوخا ( خردشده ، ریزشده ) = چیز درشت خردشده.
کـُماجدون
= کماج = کومج = نوعی نان شیرین که معمولاً زیر خاکستر و آتش پخته می شود / کماج + دان = نوعی ظرف رویی یا مسی که احتمالاً بیشتر موارد مصرف آن ، پختن این نوع از نان درآن بوده است.
کمچه —–» چمچه
کوشک
= کیوشک = کوشوک = کوشو ( کوشوماخ = پوشاندن ، زیر سایه بردن ) + ک = سایه بان. توسعاً عمارت یا قصری ییلاقی در مناطق غیرمسکون.
کومَه
= کوما = کوم ( دسته ، بسته ) + ا = توده شده ، آلاچیق ، دخمه ، کلبه.
کیپ
= خیپ = محکم ، تنگ ، به هم پیوسته / کیپ کـُردن = محکم کردن ، پوشاندن بی هیچ روزنه ای.
کیشیک
= کئشیک = کئچیک = کئچ ( کئچ ماخ = گذشتن ، عبورکردن ) + یک = در حرکت و گذر ، نگهبان ، نگهبانی دادن
گـَزَک
= گز ( گزماخ = بریدن ، گشتن ) + ک = برش ، مقطع ، مقطع زمانی ، زمانی مشخص ، اوان ، هنگام
گـَلین*
= عروس
گولـّه*
= گول له = گول ( گل ) له = بازشونده چون گل. وسیله ی انفجاری در سلاح های باروتی که مانند گل از داخل آن باز می شود. / گولـّه بخورد = گلوله خورده.
گوال —–» جووال
لـَچَک*
= روسری مثلثی شکل که زنان بر سر کنند.
لواشَک
= لواش ( لاواش = یاواش = سست و آرام ) + ک = نرم. ترد. نان ترد و نازک. هرگونه خوراکی که به شکل ورقه ی نازک باشد.
مشتلق —–» موشتولوق
موشتولوق/و مژده
= موجدولوق = موزدولوق = موزدو ( مژده ) + لوق = مژدگانی
وجین —–» ویجین
ویجین
= بیجین = بیچین = بیچ ( بیچ ماخ = درو کردن ) + ین = درو ، هرس ، کندن علف های هرز از کنار محصولات کشاورزی.
هَردَمبیل
= هردن بیر = هردن ( هرچند وقت ) + بیر ( یک ، یکبار ) = هرگاه یکبار ، بگیرنگیر.
یالقوز
= یالقیز = یالنیز = یالینقیز = یالین ( ساده ، بی پیرایه ، بدون همراه ) + قیز = تک ، تنها ، مجرد.
یامان —–» یامن
یَخه
= یاخا = گریبان ، گلو. / نسل جدید استفاده از این واژه را مورد تمسخر قرار می دهد ، درحالی که ” یخه ” صحیح است و اتفاقاً تلفظ ” یقه ” اشتباه است.
یُرد —–» یورد
یُقـُر
= یوغور ( یوغورماخ =خمیر کردن ) = خمیرواره. بدقواره. صفت منفی برای آدم های بدهیکل.
یُنجه —–» یونجه
یـِنگـَه
= زن یا دختری که در جشن ازدواج عروس را همراهی می کند
یورد ، یورت
= یورت = خانه ، محل خیمه ، چراگاه
یونجه
= یونجا = یون ( یون ماخ = کندن ، درآوردن از زمین ) + جا = چیدنی ، کندنی ، از علف های روییدنی برای خوراک.
تورک یا آذری؟
بهنام یاوری- پایان ریشه کلمه ی آذری: آذر در ترکی دارای دو معناست: ۱- آتش ۲- فرد منسوب به قوم آذ. آذر در معنای آتش: شکل قدیم این کلمه »آتیر« بوده است که به صورت »آدیر« وارد زبان پهلوی شده است و از فعل »آتماق« به معنای (جهیدن – برجهیدن) است و کلمه ی آتش»آتیش« نیز از این ریشه است.
بهنام یاوری- پایان
ریشه کلمه ی آذری: آذر در ترکی دارای دو معناست: ۱- آتش ۲- فرد منسوب به قوم آذ. آذر در معنای آتش: شکل قدیم این کلمه »آتیر« بوده است که به صورت »آدیر« وارد زبان پهلوی شده است و از فعل »آتماق« به معنای (جهیدن – برجهیدن) است و کلمه ی آتش»آتیش« نیز از این ریشه است. بنابراین سخنان کسروی در مورد کلمه ی آذری که به زعم وی منسوب به آتش است، به کلی رد می شود چرا که خود کلمه ی مورد ادعای وی ترکی است نه فارسی و پهلوی. آذری منسوب به قوم آذ: نام قوم آذ، از کتیبه های اورخون و یئنی سئی گرفته تا کتاب »راحه الصدور« دیده می شود.آذها نخستین قومی بودند که تبریز را پایتخت خود قرار دادند. آذری، مشتق از سه بخش است: ۱-ذ ۲-اَر۳-ی. درباره کلمه ی آذ (قوم ساکن در آذربایجان) مختصرأ گفته شد. پسوند »ار« به معنای مرد یا جوانمرد، بسیار واضح است و در آخر اسم بیشتر اقوام ترک دیده میشود مانند: قجر، افشار، بولقار و غیره. اما پی افزوده »ی« در آخر کلمه: به نظر پروفسور صدیق، این پسوند از ترکی وارد پهلوی و از پهلوی وارد فارسی شده است. در برخی از کلمات قدیمی ترکی به آن برمیخوریم مانند: دوغو(مشرق) – باتی(مغرب) – تورشو- اؤلو و…در ترکی قدیم این پسوند به صورت »یگ،وگ« بوده است مثلأ: دیریگ(شکل قدیم)- دیری(شکل امروزی). پس ترکیب زیبای »آذری« به معنای »شخص منسوب به قوم آذ«، کاملأ ترکی است و به ترکان آذربایجانی اشاره دارد اما به علت جعل و سوء استفاده کسروی، مورد نفرت واقع شده است.
معنای کلمه ی آذر در کتاب پهلوی »بند هشن« چنین است: »دیوهایی سپید اندام از ترکان که همه چیز را فروبرند و بخورند و اگر طعمه ای نصیبشان نشود، خودشان را بخورند«! کاملأ معلوم است که به قوم آذ(گروهی از ترکان) اشاره دارد. در کتاب دینکرت در مورد کلمه ی آذری آمده است: » این دیوان فاقد مرتع اند و آنان را اهریمن برای ایجاد مرگ فرستاده است و در کوه قاف(احتمالأ قافقاز) زندگی می کنند.« (دیو یک کلمه ی ترکی است که به معنای بزرگ، مهیب و با هیبت بکار میرود و با کلمه ی »دوه« به معنای شتر همریشه است) نام قوم آذ در اسم رود »آراز« هم دیده می شود که از دو کلمه ی »اَر« و »آذ« تشکیل یافته و به معنی »مردی از قوم آذ« است.
معنای آذربایجان: قابل قبول ترین و علمی ترین نظریه در این مورد، نظریه ی پروفسور میرعلی سیدوف است که طبق آن آذربایجان عبارت است از: (آذ+ار+بای+جان) به معنای »سرزمین بیگ توانمند قوم آذ«.
معنای کلمه ی تورک: در برهان قاطع، اثر محمد حسین خلف تبریزی: شجاع – دلیر – سخت. در دیوان لغات الترک به مطالب جالبی برمی خوریم: » نام پسر حضرت نوح(ع) و آن اسمی است که خدای تعالی به فرزندان »ترک بن نوح« عطا فرموده است … گفتیم که نام »ترک« را خداوند نهاده است چونکه روایت است از »حسین بن خلف کاشغری« که به او نیز »ابن الغرقی« گفته است که »شیخ ابوبکرالمفید الجرایی« از شخصی معروف به »ابن ابی الدنیا« که در کتابش در مورد آخرالزمان، نقل کرد که به استناد از رسول اکرم(ص) حدیثی صحیح نوشته است و آن حدیث چنین است:(خداوند عزوجل میفرماید: من سپاهی دارم که ترک نامیدم، آنان را در خاور زمین سکونت دادم. هرگاه بر قومی خشم گیرم، آنان را بر آن قوم مسلط کنم.) و این خود در برابر تمامی مخلوقات برتری و فضیلتی برای ترکان به شمار می رود، زیرا خداوند نام دادن به آنان را خود ولایت فرموده است و در بلندترین جایگاه زمین و در پاکیزه ترین هوا سکونت داده است و آنان را سپاهیان خود خوانده است. گذشته از آن در ترکان صفاتی مانند زیبایی، محبت، خوشرویی، ادب، احترام به بزرگترها، پایبندی به سخن و وفای به عهد، صفا و سادگی، روح حماسی و قهرمانی، دلاوری و جوانمردی که شایسته ی هرگونه مدح و ستایش است موجود است…«
در کتاب سنگلاخ، اثر میرزا مهدی استر آبادی: » اسم پسر یافث بن نوح(ع) که او را ترکان (یافث اوغلان) گویند و یافث پدر ترک است. در افسانه های فارسی، ترکها(تورانیان) فرزندان »تور پسر فریدون« هستند.
دکتر محمد معین مدعی است نام ترک به عنوان قومی بدوی، نخستین بار در قرن ششم میلادی دیده می شود! حسن عمید: »ترک لقبی بود که در گذشته به قوم مغول اطلاق می شد«!نظر پروفسور جواد هیئت: »ترکان از نژاد سفید و از شاخه ی تورانی هستند. برای واژه ی ترک معانی گوناگونی مانند: نیرو و قوت، مغفر(کلاه خود)، منتظم و تولید مثل( از مصدر تؤره مک) قائل شده اند ولی به نظر میرسد که کلمه ی ترک نام قبیله ی آشینا، مؤسس دولت »گؤی تورک« باشد که بعدها به تمامی ملل و اقوامی که به زبان ترکی سخن می گفتند، اطلاق شده است.در این میان نظریه ی زنده یاد پروفسور زهتابی بسیار قابل توجه است: »کلمه ی ترک مشتق از مصدر(تورماق) به معنای ساکن شدن است و واژه ی توروک به معنای ساکن شده و یکجانشین است … بعد از تشکیل دولت »گؤی تورک« به دلیل وجود مصوت نازک(اؤ) در کلمه ی گؤی، مصوتهای کلمه ی توروک هم به شکل نازک درآمده اند و کم کم به »تورک« تبدیل شده است.« یک نظر دیگر در این باب، نظریه ی ویلهلم تهمسن است: »تورک به معنای نیرو و قدرت است و این معنا در کلمه ی»ارتورک« به معنای قدرت و مرد قدرتمند موجود است.« کلمه ی ترک در زبان و ادبیات فارسی به معنای زیبا و دلبر و در آثار نظامی گنجوی به معنای پاکی، زیبایی، دانا، عادل، صاحب و جنگاور به کار رفته است.
نتیجه: کلمه ی آذری از قوم آذ(گروهی از ترکان) گرفته شده است و برای نسبت دادن کسی به قوم آذ مورد استفاده قرار میگیرد. با جعل و تحریف این کلمه از سوی احمد کسروی، معنای زیبا و اصلی آن از بین نرفته است. به قول شیخ صفی اردبیلی»دنیز موردار اولماز ایت سو ایچمه گین دن« با دهان زدن سگ، آب دریا نجس نمیشود. مردم قهرمان آذربایجان همیشه ترک بوده و هستند و ان شاءا… خواهند بود. به تمسخر گرفتن مردم آذربایجان با نام ترک و خطابهای محترمانه با لفظ آذری، (از سوی تفاله های باقی مانده از دوران شوم پهلوی) به خاطر ایجاد نفرت از کلمه ی ترک است تا مردم آذربایجان از لفظ آذری خوششان بیاید و خودشان را آذری بنامند و کم کم اسم ترک از روی آنها برداشته شود و این همان هدف کسروی بود، یعنی جدا کردن مردم آذربایجان از سایر ترکان جهان! الحمدا… چنین عقاید پوسیده ای در نظام مقدس جمهوری اسلامی، جایگاهی ندارد.
به قول دوستی، ما خود را آذری، یعنی آذربایجانی و ترک میدانیم اما مصلحت این است که خود را فقط »ترک« بنامیم تا بهانه به دست افراد مغرض ندهیم. چند سؤال همچنان بی جواب ماندکه قطعأ از سختترین سؤالات دنیاست:
۱-زبان مورد ادعای کسروی و پیروانش چه نام داشت؟ فارسی؟ پهلوی؟ تاتی؟ تالشی؟ لری؟ گیلکی؟ طبری؟ هرزندی؟ آذری؟ یا چیز دیگر؟!
۲- چطور است که از تمدن پروتوترک سومر (مربوط به چند هزار سال قبل از میلاد) هزاران لوح گلی و آثار تمدنی زیادی باقی مانده است اما از زبانی که ادعا میشود تا قرن۱۷ میلادی وجود داشته، حتی یک اثر بجا نمانده است؟!
۳- بنا به ادعای کسروی و مدافعان وی، آذربایجان در چه دوره ای ترک شد؟ غزنویان؟ سلجوقیان؟ مغولان؟ آق قویونلوها؟ قره قویونلوها؟ صفویان؟ یا دوره ای دیگر؟!
ایرانیان عزیز باید این حقیقت را قبول کنیم که قدیمی ترین مردمان ساکن ایران لرها(کاسیتها,لولوبی ها)بودندو بعد از آنها کردها.
در سال ۱۸۷۲ در نشست ادیبان و زبانشناسان اروپایی در برلین، زبانهای یونانی، فارسی، لاتین و سانسکریت به عنوان زبانهای کلاسیک جهان برگزیده شدند. بر پایهٔ تعریف، زبانی کلاسیک به شمار میآید که یکم، باستانی باشد، دوم، ادبیات غنی داشته باشد و سوم در آخرین هزاره عمر خود تغییرات اندکی کرده باشد.
زبان فارسی پس از عربی زبان دوم اسلام است و امروزه هم گروندگان به اسلام در چین و دیگر نقاط آسیا فارسی را به عنوان زبان دوم متون اسلامی پس از عربی میآموزند. برای گروندگان به بهاییت در سطح جهان، زبان فارسی زبان اول دینی آنها است.
از زبان فارسی واژههای زیادی در دیگر زبانها به وام گرفته شدهاست. شمار وامواژههای فارسی در زبان انگلیسی ۸۱۱ واژه است. فارسی از نظر شمار و تنوع ضربالمثلها در میان سه زبان اول جهان است. دامنه واژگان و تنوع واژهها در فارسی همچنین بسیار بزرگ و پرمایه است و یکی از غنیترین زبانهای جهان از نظر واژهها و دایره لغات بهشمار میآید. در کمتر زبانی فرهنگ لغاتی چون دهخدا (در ۱۸ جلد) و یا فرهنگ معین (در ۶ جلد) دیده میشود.
امروزه بهجز صدها کانال رادیویی و تلویزیونی داخلی کشورهای فارسیزبان، بسیاری از رسانههای بزرگ جهان همچون بیبیسی، صدای آمریکا، یورونیوز، صدای آلمان (دویچهوله)، رادیو فرانسه، نشنال جیوگرافیک، صدای روسیه، رادیو بینالمللی چین، العربیه و غیره به زبان فارسی برنامه دارند و دهها کانال ماهوارهای و اینترنتی به پخش برنامه به زبان فارسی مشغولاند، و فارسی از زبانهای قابل انتخاب در گوگل، جیمیل و بسیاری از دیگر ابزارهای ارتباطی است. فارسی همچنین چزو چند زبانی است که در بسیاری از دانشگاههای اصلی جهان به عنوان رشته تحصیلی در مقطع کارشناسی و بالاتر ارائه میشود و بسیاری از دانشگاهها نشریاتی به فارسی یا در مورد زبان فارسی دارند.
مهمترین ابزارهایی که زبانها برای واژهسازی در اختیار دارند اشتقاق و ترکیب است. برخی زبانها از این هر دو روش سود میجویند و برخی تنها یکی از آنها را به کار میبرند. فارسی از جمله زبانهایی است که از هر دو روش سود میجوید. منظور از اشتقاق استفاده از پسوندها و پیشوندها در ساختن کلمات جدید است. فارسی از دید ترکیبی زبانی توانا است و بیش از پنجاه پسوند در اختیار دارد که برخی از آنها را در واژههای زیر میبینیم: آهنگر، شامگاه، کوشش، آتشدان، تاکستان، نمناک، دانا، دانشمند، دربان، ماهواره، شنزار، کوهسار، دانشکده، فروشنده، هنری، هنرور، ساختمان، پروردگار، زرین، و غیره.
فارسی زبانی ضمیرافتان است یعنی انداختن ضمیر و به کار نبردن آن لطمهای به معنای جمله نمیزند. نمونه: (من) نامه نوشتم.
ترتیب متعارف واژههای فارسی در یک فراکرد به صورت فاعل – مفعول – فعل است. گرچه وَرز (فعل) در زبان فارسی در پایان جمله میآید ولی این زبان در دیگر قسمتها هستهْآغازی است. برای نمونه در عبارات «برادر من» «خودروی تو» و «زنی که دوست دارم» هسته جملات یعنی واژههای برادر، خودرو و زن در آغاز آمدهاند.
اگر گروه حرف اضافه در جمله باشد، معمولاً میان فاعل و مفعول مستقیم میآید. نمونه: فرزاد به مینو آب داد.
پس توصیف کامل ترتیب سازهها در زبان فارسی چنین است:
فاعل – گروه حرف اضافه – مفعول – فعل
هنگامی که مفعول مستقیم، شناس (معرفه) باشد این مفعول یا ورزیدهنمای «را» و پیش از گروه فزونواژه میآید. نمونه: فرزاد آب را به مینو داد.
در زبان فارسی فعل از لحاظ ساختمان به ۵ گونهاست.
فعل ساده: فعلی است که مصدر آن بیش از یک کلمه نباشد.
فعل پیشوندی: فعلی است که از یک پیشوند و یک فعل ساده ساخته شده باشد.
فعل مرکب: فعلی است که از یک صفت یا اسم با یک فعل ساده شاخته شده و یک معنی کامل را برساند.
عبارت فعلی: فعلی است که به صورت دستهای از کلمه هاست و معمولا حرف اضافه نیز دارد.
فعل لازم یک شخصه: فعلی که مفعول پذیر نیست و بیشتر بصورت اول شخص بکار میرود و بجای شناسه یکی از ضمایر متصل ّم، ّت، ّش، ِمان، ِتان، ِشان، شخص فعل را نشان میدهد که به آخر اسم قبل از فعل اضافه میشود. (نیز ببینید: مصدر)
فعل ساده:
حدود دوهزار فعل سادهٔ فارسی که در ادبیات فارسی بکار رفته، در کتاب «فهرسهت فعلهای فارسی» توسط محمد بشیر حسین گردآوری شدهاست.
منابع:
•راهنمای زبانهای ایرانی، جلد اول زبانهای ایرانی باستان و ایرانی میانه، رودریگر اشمیت، ترجمه آرمان بختیاری و همکاران، انتشارات ققنوس، چاپ اول زمستان ۱۳۸۲
•راهنمای زبانهای ایرانی، جلد دوم زبانهای ایرانی نو، رودریگر اشمیت، ترجمه آرمان بختیاری و همکاران، انتشارات ققنوس، چاپ اول ۱۳۸۳
اگه می خوان ایران به آرامش و ثبات برسه باید حقوق تمام اقلیت های دینی و قومی رو باید رعایت کنن.سنی نباید پاین تر از شیعه.فارس نباید بالاتر از عرب و بلوچ و کرد و قشقایی و ترکمن و ترک باشه.
من خودم هم اقلیت قومی(ترک بودن) و مذهبی(سنی بودن) هستم.
اقلیت کجا بود برادر
ایران که بیشترش ترکه
نصفه تهران ترک هستند
حدااقل ۳۰ میلیون ترک داریم
ترک ها از فارسا بیشتر هستند
حکومت هم که درست ترک هاست
بقیه هم لر و فارس و کرد و بلوچ هستند
که از اینا لر ها و فارسا جمعیت اشون بیشتره
این که شما سنی هستی و مثلا در ایران پایین تر از شیعه
ربطی به قوم یا ایران نداره
ماله سیستم حکومته که منه لر اونه فارس و تویه ترک
همه داریم ازش ضربه می خوریم.
من از وارد شدن به این بحث واقعا متاسفم ، اکثر افرادی که کامنت میگذارند شرایط اولیه تحقیق و گفتمان که پیش کش ؛ به اصول اولیه انسانی نیز پا یبند نیستند و به غیر از فحش و بی ادبی هیچ کاری نمیکنند . ما مسلمانیم نه ، انسان که هستیم . درسته که گذشته چراغ راه اینده است اما در گذشته زندگی کردن فقط ناشی از جهل است، (چراغ خاموش نبودنش بهتر است)من تورک هستم و ایرانی هم هستم و هیچ سنخیتی بین این دو نمیبینم(مثل دو بال پرنده میمانند) و همواره به داشته هام افتخار میکنم ۱- تو نیز هم وطن تورک -کرد – لر – عرب – فارس و…. من همواره به داشتهایت افتخار کن اما برای اثبات خودت هیچگاه به دیگری و اعتقادات و باورهایش توهین نکن ؛ اثبات تو نیازی به نابودی دیگران ندارد.۲-قبل از این مباحث و حرکت بر روی دایره تسلسل بنگرید که در کجای جهان قرار داریم ، دیدگاه جهان به ما چیست ؛ نسبت به همسایگانمان در چه وضعی هستم ایا در حاله پیشرفتیم یا پس رفت؟(در باب وضعیتمان همین بس که با حسرت به کالا های پیشرفته دیگر ممالک مینگریم)بیگانه ای به این مملکت حمله کند کداممان را سوا خواهد کرد؟!این صحبتها در وضعیت حال حاظر جهانی در چه مرحله ای از اهمیت هستند؟ایا باید اشتباهات خود را جبران کنیم یا همواره فرافکنی نماییم؟به جای اینکه در گذشته زندگی کنیم (چون جایی در اینده برای خود نمیبینیم)به فکر پیشرفت و آبادی سرزمین کثیر المله ایران باشیم ؛ این توهینها ؛ توهین در پی خواهند داشت و توهین چیزی جز نفرت و جدائی خلق نخواهد کرد ؛ شما مثل اعضای یک بدن هستید که بدون هم به مشکل بر خواهید خورد ؛نژاد پرستی شایسته یک انسان و مسلمان نیست (هر چند نژاد پرستی که از نا اگاهی و ایمان ضعیف به خداوند نشات میگیرد هیچ گاه از جهان رخت نخواهد بست همین حالا نیز موجوداتی که از حیوان(افرادی که این کارها را میکنند نه همه بودائی ها) هم پست تر هستند در حال سوزاندن زنده کودکان مسلمان در میانمارند، وضعیتی که با توجه به صحبتهای شماها و نفرتی که از هم داریددر این مملکت نیز بعید نیست!! ) و آخرین جمله اینکه همواره در هر کار و صحبتی خدا را در نظر داشته باشید .به امید پیشرفت و آبادی ایران.
من از همینجا به همه ترک ها میگم
بروید جلوی آینه به خودتان نگاه کنید
بعد ببینید پوست تان زرد هست یا نه
دیگه از این مستند تر بگم؟؟؟؟؟
بابا تو ترکیه درصد بسیار بسیار کمی ترک اصیل داریم ترک زبان های ایران
۱۰۰ درصد آریایی هستند
تمام آسیایی ها زرد پوست نیستند. مثل آذربایجانی ها.ترکیه ها.فنلاندی ها.مجارها و استونی ها.
نژاد اورال-آلتای به دو قسمت ساری هون(هون زرد) و آق هون(هون سفید).
هون زرد شامل ترک ها به غیر از اوغوزها.مغول ها.مانچوری ها.کره ی .ژاپنی.
هون سفید شامل ترکان اوغوز.مجارها.فنلاندی ها و استونی ها
در زخیره ی ژنی آذربایجانی ها ۴۰ درصد نژاد زرد هون.۴۰ درصد هون سفید و ۱۵ درصد نژاد قفقازی و ۵ درصد نژاد اروپایی است.
یعنی ما ۸۰ درصد خالص ژنتیکی آسیایی داریم.
خندیدیم.تو هم که حرف های احمدکسروی را باز گو میکنی.
کلا بیشتر دانشمندها به نژاد اعتقاد ندارن چون تفاوت انسان ها خیلی کمه.
دانشمندهایی که به نژاد اعتقاد دارن یکی از این سه روشو بیان می کنن و خودشون هم بیان میکنن که هر سه تاش عیب دارن.
۱-تقسیم بندی مردم از لحظ رنگ بوست. عیب:ترکان اوغوز.فنلاندی ها.مجارها و استونی ها که از نژاد آسیا هستند و اعراب که از نژاد آفریقا هستند در گروه نژادهای اروبایی تقسیم بندی می شن.
۲-تقسیم بندی از لحاظ رنگ چشم و موها.عیب:فارس ها.باکستانی ها و هندی ها که از نژاد اروبا هستند در گروه نژادهای آسیایی طبقه بندی میشن.
۳-تقسیم بندی از لحاظ بادامی بودن یا نبودن چشم ها.عیب:تقسیم بندی نژاد اروبا و آفریقا در یک گروه.
من از اینجا می خوام نسل جدید ترکان ایران بگم که خواهش می کنم زبان ترکی استانبولی رو به فرزندان خود هم حرف زدنشو و هم نوشتنشو یاد بدن.زیرا اگه می خواهین به غیر از ترکان ترکیه و آذربایجان زبان کشورهای ترکمنستان و ازبکستان و ترکستان شرقی رو هم بفهمین باید ترکی استانبولی رو یاد بگیرین.
کسانی هم که ترکی استانبولی رو یاد گرفتن شروع کنن یکی از ترکی قرقیزی یا تاتاری رو یاد بگیرن.
و حتما نام فرزندانشونو ترکی انتخاب کنن.
gardashim yorolma.man hardan ogashim?rahnimai ela lotfan mani.
anlamadım.bir də yaz.
mani lotfan rahnemai ela torki estanboli ni ogashim.
istiyirsən istanbul Türkçəsini öyrənəsən get istanbul Türkçəsini öyrədən bir kitab al ki allaha şüıkür hər yerdə var.ikincisi Türkiyə kanallarına bax.mən bir hafta içində öyrəndim.
ترکی استمبلی با گوشت یه زبان جعلی و ساختگیست که آتادزد بعد از هر بار مست کردن چند تا لغت برا اون می ساخت این یک زبان جعلی ساخته دست آتادزده و هشتادسال بیشتر سابقه نداره
خوب که چی.زبان ترکی استانبولی یه زبان کالا علمی که از ترکی عسمانی گرفته شده است.
عسمان یا درست ترش عوسمان یکی از طایفه ی ترکان اوغوز بود که چند روز پیش آخرین نسل این طایفه از دنیا رفت.مردم امروزی ترکیه .از ترکان سلجوقی هستند مثال همدانی ها و اردبیلی ها و زنجانی ها.
سعی نکن با نوشتن املای غلط واژه عثمانی اونو یک کلمه ترکی جا بزنی واقعیت اینه که عثمان یک واژه عربیه نه ترکی نکنه ممد سارق نائبی بعد کتاب مسخره یکهزار واژه اصیل ترکی در پارسی کتاب دیگری نوشته تحت عنوان یکهزار واژه اصیل ترکی در عربی لابد چند وقت دیگه می گه چون عربی با عر شروع می شه از واژه عرعر گرفته شده و بنابراین هشتاد درصد عربی ترکی است یا شاید هم بگه عربی لهجه ۳۳ ترکی است و چهل درصد قرآن ترکی است از این نادان هرچی که بگی بر میاد ضمنا کدوم خری گفته مردم ترکیه از نسل ترکان سلجوقیند همه ما می دانیم که کشور ترکیه قبلا روم شرقی بوده و زبانشان هم لاتین بوده و هنوز آثار مسیحیان مثل مسجد ایاصوفیه که قبلا کلیسا بوده باقی مونده و بعدها عثمانی های غاصب جوانان بیچاره ارمنی رو به زور مسلمان می کردند و از اونها به عنوان ینی چری استفاده می کردند
نتیجه اخلاقی اینکه درصد ناچیزی از نژاد مردم خرکیه ترک است و نژاد غالب آنها رومی و ارمنی است پس بشین سرجات بذار باد بیاد حال نداریم ماه رمضونیه
این نام طایفه ی بسیار کوچکی از ترکان اوغوز است که به کمک ترکان سلجوقی امپراطوری بزرگی رو در آناطولی تاسیس کردند و آخرین عضو این طایفه حدود ۲ ماه پیش درگذشت.
شما ها رو ترکیه هم قبود نمیکنه شما از اسم عثمان بدت میاد بعد میگی عثمانیم.شماها مشکلاتتون با دنبگیا حل نمیشه چون سندرم …دارین
سلام. میشه سند اراعه بدین واسه گفته هاتون؟
aziz Turk yoldashlarim: 1- avvalan burda tahja TURK dilina yazin ta farslar qalsinlar yana yana! ok
?
۲- bu panfarslari oturun tabiata…chalishaq oz savadimizi aparaq yuxariya…onda da bujur asgih farslarila agiz ba agiz olmagi oz shanimizda bilmarik
Yashasin Iranin Turk millati
Yashasin AZARBAYCAN
onda bu yazığ farslar ki yalnız bir dil bacarırlar nəcur oxusunlar.